هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
#اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِالله•°♡
•° شِعر دَر دَست ندارَم
وَلي از رویِ اَدَب
اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ
دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃
" اَلسَّلامُعَلَیْڪَیاحُـسَـیْنبنِعَـلۍٖ"
💠 #برکت
🔸 امام صادق (علیه السلام) در معنی این آیه:
رَبَّنا آتِنا فی الدّنیا حَسَنَهً وَ فِی الآخرهِ حَسَنَه
که معمولا در قنوت نمازها خوانده می شود می فرمایند:
مقصود از حسنه در دنیا گشایش در روزی و حسن خلق است و مقصود از حسنه در آخرت رضوان خدا و بهشت اوست.
📚 تفسیر مجمع البیان
روزی شخصی از حضرت
علی عليهالسلام میپرسد
یاامیر...
بنده به علت مشغله زیاد نمیتوانم همه
دعاها را بخوانم،چه کنم؟
حضرت علی
عليهالسلام فرمودند
خلاصه تمام دعاها رابه تو میگویم
هرصبح که بخوانی گویی تمام
دعاهاراخواندی
الحمدﷲعلیکلنعمه
خدایاشکرت برای هرنعمتی که به من دادی
واسئلﷲمنکلخیر
وازخداوندمیخواهم هرخیروخوبی را
واستغفرﷲمنکلذنب
خدایامراببخش برای تمام گناهانم
واعوذبِﷲمنکلشر
خدایابه توپناه میبرم ازهمه بدیها
دانلود+زیارت+عاشورا+فرهمند+++متن.mp3
12.11M
🥀#چلهعاشقی|روزسیوچهارم🥀
🏝اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِالله
وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم
🖤اَلْسَّلٰام عَلَى ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ عَلِیِّ بْنِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ اَوْلادِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ أصْحاٰبِ ٱلْحُسَيْـن
🏴اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ کَرْبِلٰاْ
اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُود
#زیارتعاشورا
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
📆 شرو؏ چلہ : یکشنبہ¹⁷'⁴'¹⁴⁰³
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوهفتادوهشت📜
با سر انگشتان دستش خطوط افقی پیشانیش را لمس کرد و گفت :
_دیوونه ای به قرآن ...چه فکرایی میکنی .
- اگه این فکرا رو نکنم که خودمو میکشم .
اخم کرد :
_احمق نشی باز ، تو دست به خودکشی ات خوبه ...
نزنه به سرت یه وقت باز ...
تِم افسردگی ورت داره .
خندیدم :
_نه یه مادر هیچ وقت خودشو نمیکشه و بچه شو تنها نمیذاره .
با دست مشت شده اش چند ضربه ای به دهانش زد و از پشت میز برخاست :
_چقدر از این شربت خوردی ؟
- تقریبا هیچی ...فقط مزه کردم .
- خوب کردی ...
تموم دیشب رو داشتم فکر میکردم ...
ولی کاش قرصاتو خورده بودی.
- بس کن دیگه هومن.
- چه خبره اول صبح !
مادر بود .
از پله ها با تامل پایین آمد و در حالیکه نگاهش به میز صبحانه بود گفت :
_ به به ...میز صبحانه هم که آماده است ...
کسی شله زرد آورده ؟
متعجب گفتم :
_نه چطور ؟
- چه بوی زعفرانی میآد.
هومن در حالیکه تند تند خرد شیشه ها را جمع می کرد گفت :
_شما هوس شله زرد کردی ، بوی زعفران رو حس می کنی ...
و بعد قبل از اینکه مادر نگاهش به شربت ریخته شده روی زمین بیافتد با دستمال خیس ، کف زمین را پاک کرد.
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوهفتادونه📜
اما مادر سرظهر همه چیز را فهمید .
درست وقتی که می خواست مقداری زعفران چاشنی مرغش کند :
_کی زعفرون های منو تموم کرده ... هومن !
- چرا هومن ، هومن مگه زعفرون میخوره ؟
-آخه تو بودی که صبح گفتی بوی زعفرون رو حس می کنم ... کار خودته .
- آره بابا کار منه ، واسه خودم شربت زعفران درست کردم که افسردگی نگیرم.
مادر فریاد زد :
_خاک بر سرم ...
سکته ی قلبی میکنی بچه ...
زعفرون زیاد ایست قلبی میآره ...
این کارا چیه می کنی تو !
هومن نفس بلندی کشید و گفت :
_نه خدا رو شکر نخوردم ، شربت ریخت زمین و لیوانش شکست .
مادر باز فریاد زد :
_ 5 مثقال زعفرون منو به باد دادی !
هومن با تعجب جواب داد :
_الان من چکارکنم ؟!
زعفرون رو میخوردم و سکته می کردم یا 5 مثقال زعفرون شما رو میریختم دور ؟!
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوهشتاد📜
فقط امتحان های آخر ترم باقی بود.
و هر روز دلشورهی پایان مهلت ماندن هومن در ایران .
یکی از روزهایی که برای امتحان به دانشگاه رفتم ،نگین را دیدم یا اتفاقی مرا دید یا واقعا فقط منتظر دیدنم بود !
جلو آمد و سلام کرد و با چهرهای یخزده گفت :
_ پس تو اون دلدادهی واقعی هومنی !
فقط نگاهش کردم که پوزخند زد :
_ تو کل دانشگاه پیچیده که تو همسرشی، ولی نیستی ...
چرا دروغ گفت ؟
نگاهم توی حسرت چشمانش که با حسادت آمیخته بود خیره ماند که ادامه داد :
_ هم تو داری نقش بازی میکنی هم هومن ...
چرا ؟! تو همسرش نیستی...
چرا دروغ گفت ؟! چرا گفته تو همسرشی ؟!
_ شاید حقیقت رو گفته !
_ محاله !
با غیض گفتم :
_ از کجا اینقدر مطمئنی ؟!
_ از اون جایی که اسم من توی شناسنامهاش هست و اسم اون توی شناسنامهی من ...
ما عقد کردهی همیم .
این جملهی تکراری را قبلا هم شنیده بودم ولی انگار آن لحظه داشت نفسم را جایی بین گلویم میگرفت و خفهام میکرد با پوزخندی که شاید فقط نقابی بود برای تظاهر به آرامش گفتم :
_ خب پس واسه چی اینقدر نگرانی ؟!
سرش را تا گوشم جلو آورد و گفت :
_ پاتو از زندگی من بکش بیرون ..
ما میخوایم از ایران بریم ...
همهی کارمون رو کردیم و به زودی از ایران میریم ...
پس دلتو بیخودی صابون نزن .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
.
یه پارت اضافه به خاطر افتخارآفرینی قهرمان ها و افتخار های ایران آقایون سعید اسماعیلی و علیرضا مهمدی و خانم ناهید کیانی🇮🇷🥳🤩
.
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•
بچههایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال ویایپیرمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصلهای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇 →@F_82_02
رقیه(س) با گریه،
جانش را سر ِ دست گرفت
و فریاد مظلومیت پدر شد
در گوش ِ تاریخ!