⏳》#درڪَُذرزمـان
📜》#ورق_437
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
قانع نشد. چای درست کرد.
بساط صبحانه را حاضر کرد و نشست کنار سفره و گفت:
_به به عجب صبحانه ای.... از دستت میره ها.
و چون دید من تنبل تر از اونی هستم که فکرش را میکرد،. ناچار، لقمه لقمه، صبحانه را به دهانم گذاشت.
و من در کمال پررویی با چشمانی بسته، لقمه هایش را میجویدم که صدای خنده اش بلند شد :
_الان که بیداری...
داری لقمه هایی که برات میگیرم رو میخوری...
خب بلند شو سر سفره بشین قشنگ صبحانتو بخور دیگه.
فوری جواب دادم:
_اگه سخته لقمه بدی ولش کن...
من می خوام بخوابم .
نفس بلندی از دستم کشید و زیر لب گفت:
_چی بگم واقعا.... شاید به قول عمه تنبل شدی!
از شنیدن این حرفش، دلخور، سرم را سمتش چرخاندم و نگاهش کردم.
_حامد خان!... دستت درد نکنه.... من تنبلم؟!
لبخند نیمه ای زد.
_آره دیگه... تو این شکلی نبودی که...
تازه از قدیم گفتن؛ تنبل همیشه خوابه، جاش توی رختخوابه.
خودش گفت و خودش خندید و من دلخور از او و شاید حتی عمه ای که این حرف را در دهان حامد انداخته بود، لحافت را روی سرم کشیدم و با حامد قهر کردم.
شاید لوس شده بودم.
وقتی میدیدم حامد خوب نازم را میکشد، چرا لوس نشوم؟!
تا حاضر شدن خود جواب آزمایش، با حامد سر سنگین شدم.
گرچه چیزی از محبت او کم نشد و حتی بیشتر هم شد اما من واقعا از اینکه درک نمیکرد اینهمه خواب آلودگی دست خودم نیست، از او دلخور شده بودم.
پیمان با بازگشت ما به شهر برگشت و به نظرم خیلی شاد و سرخوش آمد و چند روز بعد از بازگشت ما، دو اتفاق جالب دیگر با هم کلید خورد.
درست وقتی که جواب آزمایش رسید.
✍️》بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
【دوستت دارم】
همچنان ڪه چیزهاےِ سربسته و گنگ را،
در خفا، جایی میان سایه و جان