eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 پوزخند زد و با اخمی گفت : _ چرت نگو حوصله ندارم . - تو هیچ وقت حوصله ی منو نداری . باز دستانش روی دکمه های پیراهنش خشک شد : _ من کی حوصله ی تو رو نداشتم ؟! - نداشتی که داری از دستم فرار می کنی اون سر دنیا دیگه . عصبی فریاد زد : _ نسیم ...این بحث تموم شده است ... میذاری با اعصاب آروم برم سرکلاس یا می خوای گند بزنی به اعصابم ؟ سکوت کردم که باز با همان صدای عصبی گفت : - بلند شو تو هم میآی ... حال ندارم و حوصله هم نداریم . به کرختی از روی تخت برخاستم و آهسته گفتم : _ اگه ...اگه ... یه روزی پدر بشی ...واسش حوصله داری ؟ باز مجسمه شد . نگاهش با تردید توی صورتم می چرخید که ادامه دادم : _خب وام سئواله ...می خوام بدونم . چنان فریادی زد که چشمانم را محکم بستم . - نمیخواد بدونی ... خودم چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه ام به سر من بزنه ... بچه چیه ، تو هم ورد گرفتی ! - چرا فکر می کنی هر کسی باید یه گُلی به سرت بزنه ....چرا تو نباید... محکم شانه هایم را گرفت و تکان داد : _چت شده تو ؟! دیرمون شده ... الان وقت این مزخرفاته ؟ سرم را از نگاهش پایین گرفتم تا راز نگاهم را نخواند که پرسید : _چیزی شده ؟ - نه . - منو نگاه کن . چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد : _بارداری ؟ پوزخند زدم : _نه ... مگه ... مگه دیوونه ام . نفس راحتی کشید : _خب خدا رو شکر یه ذره عقل توی کله ات مونده ... وقت نداریم زود باش حاضر شو . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕