┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#فـصـلدوم
#ࢪقـعہششصدوشصتوسه📜
پوزخند زد و با اخمی گفت :
_ چرت نگو حوصله ندارم .
- تو هیچ وقت حوصله ی منو نداری .
باز دستانش روی دکمه های پیراهنش خشک شد :
_ من کی حوصله ی تو رو نداشتم ؟!
- نداشتی که داری از دستم فرار می کنی اون سر دنیا دیگه .
عصبی فریاد زد :
_ نسیم ...این بحث تموم شده است ...
میذاری با اعصاب آروم برم سرکلاس یا می خوای گند بزنی به اعصابم ؟
سکوت کردم که باز با همان صدای عصبی گفت :
- بلند شو تو هم میآی ...
حال ندارم و حوصله هم نداریم .
به کرختی از روی تخت برخاستم و آهسته گفتم :
_ اگه ...اگه ... یه روزی پدر بشی ...واسش حوصله داری ؟
باز مجسمه شد .
نگاهش با تردید توی صورتم می چرخید که ادامه دادم :
_خب وام سئواله ...می خوام بدونم .
چنان فریادی زد که چشمانم را محکم بستم .
- نمیخواد بدونی ...
خودم چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه ام به سر من بزنه ...
بچه چیه ، تو هم ورد گرفتی !
- چرا فکر می کنی هر کسی باید یه گُلی به سرت بزنه ....چرا تو نباید...
محکم شانه هایم را گرفت و تکان داد :
_چت شده تو ؟! دیرمون شده ...
الان وقت این مزخرفاته ؟
سرم را از نگاهش پایین گرفتم تا راز نگاهم را نخواند که پرسید :
_چیزی شده ؟
- نه .
- منو نگاه کن .
چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد :
_بارداری ؟
پوزخند زدم :
_نه ... مگه ... مگه دیوونه ام .
نفس راحتی کشید :
_خب خدا رو شکر یه ذره عقل توی کله ات مونده ...
وقت نداریم زود باش حاضر شو .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕