⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️ #part_728 گوشی رو که قطع کردم ، رفتم سراغ آز
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"يا أبتاه! مَن بقي بعدك نرجوه؟"پدر! دختريتيمتوبهچهكسيپناهببردتابزرگشود؟🖤
◖🖤🥀◗
کودکانمنذرچشمانعلیاصغرت
ایفدایتخواهرت..(:💔
‹ 🥀⇢ #شبچهارممحرم ›
‹ 🖤⇢ #شکرخدابازبهمحرمترسیدم ›
8.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربه نزدیک به مرگ..
دیدار امام حسین در عالم ملکوت..
و دیدن چهره امام حسین
توسط این شیعه.. 💔
ای کاش نمیدیدم.. 😭
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت463♡
تمام طول راه تا خونه ی عمه رو فکر کردم .
هیچ راه دیگری نبود که نبود آخرین شاخه گل رو براش خریدم و رسیدم به خونه ی عمه .
زنگ زدم ، عمه گفت ، الهه هنوز حاضر نیست که گفتم منتظر می شم .
توی ماشین نشستم و باز فکر کردم .
از هر سمت و سویی که به قضیه نگاه می کردم ، بازم می رسیدم به همین بن بست که راهی جز جدایی نیست .
نفهمیدم چقدر فکر کردم و منتظر شدم تا الهه اومد .
چند وقتی بود که چادر سر می کرد .
شاید از دهه ی اول محرم .
نشست روی صندلی جلو و با انرژی گفت :
-سلام سلام ... شاخه گلم کو ؟
-سلام ... بفرمائید .
عمیق شاخه گل رو بو کرد و من تماشایش کردم .
همین یه روز ، به من مَحرَم بود .
آه کشیدم که گفت :
_بریم دیگه .
راه افتادم . سرم درد می کرد .
یه دستم لبه ی پنجره بود و کف دستم روی پیشونی .
یه دست دیگه ام روی فرمون که گفت :
_حسام می خوام یه چیزی بگم .
-بگو .
با ذوق و شوق گفت :
_من تا دیروز خیلی خواستم بگم ولی نشد ...
راستش تو که خیلی عاشقی و ادعای عشقی می کنی ازت یه راهنمایی می خوام .
علت ذوق و شوقش برام گنگ بود که پرسیدم :
_در مورد چی ؟
نگاهم به جلو بود و خیابان که گفت :
_یکی رو دوست دارم که تا دیروز بهش نگفتم ...
راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم بهش بگم ولی نشد اما حالا می خوام به خودش بگم ....
به نظرت چه جوری بگم ؟
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾
🌾
♡بِسْمِرَّبِالـ؏ِـشْـقْ♡
★الـٰهہبـانو★
♡#پـارت464♡
از شدت درد ، حس کردم پتک آهنی وسط فرق سرم فرود اومد .
چشمام لحظه ای بسته شد و باز و باز گفت :
_آخه تا دیروز مطمئن نبودم که دوستش دارم ...
یه کوچولو هم نمی شد که بهش بگم بعد اینهمه مدت بهش بگم که ....
یکدفعه سرم تیر کشید و فریادم به هوا رفت :
_بسه الهه .
شوکه شد .
کارم به جایی کشیده بود که شیوه ابراز علاقه به آرش رو داشت از من می پرسید؟
چقدر من بدبخت بودم که می بایست این حرفو رو میشنیدم .
چشمام از زور سردرد ، باز نمی شد که با دلخوری گفت :
_من فقط یه سئوال کردم .
با عصبانیت گفتم :
_به من چه ربطی داره آخه ؟
تو اگه یکی رو دوست داری ، خودت برو بهش بگو چرا از من می پرسی !
الهه
نمی دونم چرا اون روز که من قصد کردم حرف دلم رو بزنم ، حسام اونقدر عصبی بود
که چنان دادی سرم کشید که دیگه لال شدم و با دلخوری تا خود پارک جمشیدیه ازش رو برگردوندم .
اونم برخلاف همیشه که دلجویی می کرد ، حرفی نزد .
رسیدیم پارک و من هنوز قصد پیاده شدن نداشتم که گفت :
-الهه....
با دلخوری سرم رو سمت پنجره چرخونده بودم که گفت :
_ببخشید سرت داد زدم ...
الهه خانم .
باحرص گفتم :
_حالا خانوم شدم ؟!
-خانوم بودی عزیزم .
-تو که اعصاب نداری واسه چی اومدی دنبالم ؟
-اعصاب دارم عزیزم ولی یه کم سرم درد میکنه .
-خب نمیومدی ....
-خب باشه حالا ببخش دیگه ، یه امشب رو خراب نکن الهه ...فردا پشیمون میشی .
🍁🌾🍁🌾🌾🍁🌾
🍁@Tafrihgaah🍁
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
لینڪپـارتاول↯↯
https://eitaa.com/tafrihgaah/52205
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)❌
#امـانٺداࢪبـاشیـم‼️
🌾
🍁🌾
🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
به خیمه فحط آب است
دل زهرا کباب است
علی اصغر به دامان رباب است💔😭
سندمظلومیت و حقانیت امام حسین علیهالسلام، علیاصغره.. شهادت نوزاد امام حسین ثابت کرد، دشمنی اشقیا و شیاطین با خاندان اهلبیته..
بحث فقط خود امام نیست..
بحث فقط بیعت و جنگ نیست..
بحث فقط سیاسی نیست..
با شجره طیبه هدایت مخالفن..
با اسلام مخالفن..
با هر چیزی که بوی اسلام بده مخالفن...
زینب(س) دید برادرش متحیر.. شوک شده..
تکون نمیخوره..
فقط داره خون فواره میزنه بالا..
هراسون دوید از خیمه..:
حسینجان بند قنداق رو باز کن.. 😭
بذار اذیت نشه علی.. 😭
دست و پا بزنه.. 💔