┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہسیصدوپنجاهوچهار📜
ایستادم تا هومن برود و رفت .
لجباز یک دنده باید یک مهمانی ساده را هم زهرمارم میکرد .
وارد خانه ی فریبا شدم.
مادرش زن مهمان نوازی بود.
کلی تحویلم گرفت .فریبا تک دختر بود.
وضع مالی بدی نداشتند .
با اینحال علت اینکه فریبا نگین را دختر پولدار دانشگاه خوانده بود ، برایم مجهول بود.
بالاخره خانم با یه تیپ جنجالی حاضر شد.
نگاهم روی پیراهن کوتاهی بود که تا روی زانویش میرسید با آن ساپورت مشکی براق و کفش های پاشنه دار .
-خوب شدم ؟
نیشخندی زدم و گفتم :
_دیرمون شد .
پدر فریبا ما را رساند.تا خانه ی نگین فقط یه ربع راه بود.
اما چه خانه ای بود!
تازه فهمیدم چرا فریبا میگوید دختر پولدار دانشگاه !
خانه و حیاط ما به آن بزرگی در مقابل ، خانه ی نگین که عمارتی بزرگ و زیبا بود، یه خانه ی پنجاه متری محسوب میشد .
سر تا سر حیاط پر بود از میز و صندلی و چراغانی هایی که حیاط را روشن کرده بود. از مسیر پله ها تا ایوان بزرگ خانه نزدیک سیصد تا پله بود.
اما پله ها کوتاه و ریز بودند و اذیتی نداشتند و دو طرف پله ها ، گل کاری شده.
محو تماشای حیاط زیبا و گل کاری های دور تا دورش شده بودم که فریبا با ذوق توی گوشم گفت :
_وای نسیم ببین چه خونه ای دارن !
-خب حالا سکته میزنی .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہسیصدوپنجاهوپنج📜
به ایوان خانه رسیدیم .
نگاهی به سر و وضعم انداختم و همراه فریبا در شیشه ای و بزرگ خانه را گشودم .
به یک راهروی پهن که دو طرفش پله هایی بی حالت نیم دایره تا طبقه ی دوم میرفت ، رسیدیم .
در سالن بزرگی رو به رویمان بود که نیمی شیشه و نیمی از چوب بود.
از پشت در چشمم به سالن افتاد .
زنان و مردان زیادی در مهمانی بودند که خشکم زد:
_فریبا !! اینکه قاطیه !
-چی قاطیه؟!
عصبی برگشتم سمتش و گفتم :
_چی قاطیه !؟
کله ی پوکت با گچ و آهک پر کردن ؟! ...
زن و مرد رو میگم .
-وا دیوونه من که گفتم قاطیه ...
-تو کی گفتی ؟!
.اخم کرد و جواب داد:
_وقتی میگم پدرش با استاد نیکو دوسته ،
استاد رو دعوت کرده یعنی قاطیه دیگه .
با حرص توی صورتش گفتم :
_چه ربطی داره ...
دوستی استاد نیکو و پدر نگین کجاش به پارتی امشب ربط داره ؟!
اونم درجوابم صورتش را توی صورتم جلو کشید و با حرص گفت :
_اون جاش که استاد نیکو مرده و دعوت شده به این مهمونی .
وا رفتم .
چرا اینقدر خنگ شده بودم که مفهوم کلام فریبا را نفهمیدم .
با حرص گفتم :
_الان من بدبخت چکار کنم ؟
هومن بفهمه، پوستم رو کنده .
-هومن آخه از کجا بفهمه دیوونه .... مگه خودت بهش بگی ...
حالا بیا لوس نشو دیگه .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہسیصدوپنجاهوشش📜
بازویم را گرفت و همراه خودش وارد سالن شدم .
نگاهم روی مهمان ها بود. سالن بزرگی بود.
یک طرف میز پذیرائی بزرگی چیده شده بود و طرف دیگر صندلی و خدمه همگی با جلیقه و شلوار کرم از مهمانان متمایز شده بودند و مهمانان درحال پذیرائی و صحبت بودند.
گروهی از مردان هم بالای سالن ، دور هم جلسه ای گرفته بودند و انگار کاری به بقیه نداشتند .
نگاهم همچنان در سالن میچرخید که ته دلم خالی شد .
-فریبا من یه دلشوره ی بدی دارم .
-ای بمیری ...از بس پاستوریزه ای.
-نه به جان تو ...حالم داره بهم میخوره ...
فکر میکنم که هومن میفهمه .
-اینقدر انرژی منفی نده ...
ناهار ظهرت بهت نساخته یه دستشویی بری ،حالت جا میآد.
-دیوونه میگم دلشوره دارم ،ناهار چی! حرف میزنی ها !
-اَه ...گند بزن به مهمونی امشبمون بابا ...
تو هم با اون شوهر عتیقه تر از خودت ...
آخه هومن کجا بود تا بفهمه ... بیا دیگه .
بعد مچ دستم را گرفت و کشید سمت انتهای سالن که اتاق پرو بود .
جلوی آینه ی سر تا سری و بزرگ اتاق ایستادم و با آن دلشوره ی لعنتی درگیر بودم که ...
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ⌋
اَلحمدالله الذی خلقَ الحُسَین♥️:)
تنها ماهی که شـهادت ندارد شعبان المعظم است
و تنها ماهی که تولد ندارد محرم الاحزان!
این یعنی سیدالشهدا محور شادی و غم است..
علامه شیخ جعفر شوشتری
24.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خواص لحظه شناس مثل حاج مهدی رسولی...
بدون لکنت و با صراحت حرفش را زد!
در حرم امام رضا علیه السلام و در حضور خیل مردم هم زد، پاسخش را هم به خوبی از مردم گرفت...
درود بر غیرت و بصیرتت، حقا که یار واقعی ولی امرت هستی
#انتخابات
سومِشعبآن برایِ ما شروع خلقتَست
چون که از دنیایِ تو دنیایِ ما تشکیل شد.
#امام_سوم
#فطرس رو همه خوب میشناسن
تو از همه خوب تر ..
فطرسی که کم گذاشت واسه امرِ خدا
که حواسش پرت شد و بالش شکست
که تبعید شد و بهشتش شد جهنمِ دوری از خدا
که مثلِ امشبی پناه آورد به گهواره ی #تو و شفا گرفت از قنداقهی تو
که هنوز نیومده واسطه بودی...
که حالا من همون فطرسم
به کبوتر بودنم نگاه نکن که این اسمُ واسه دل خوشیِ دلم گذاشتم
منِ بالُ پرشکسته ازکم گذاشتن برایخدا
منِ تبعید شده تو جهنمِ هوای نفْسُ چه به کبوترانگی ؟
من فطرس شدم و جز تو کیه که شفا بده این پرای شکسته رو ؟
کیه که پر و بال بده و قوتِ پرواز ؟
بازم مثلِ همیشه واسطه شو...
تو این شبی که از شوقِ اومدنت روی پا بند نمیشم ، امضا کن جوازِ کربلا و عاقبت بخیری رو...
امضا کن و بزار بیام پناه بگیرم کنارِ شیش گوشهت
که این بالِ شکسته و زخم خورده شفا بگیره از شبکههای شیش گوشهت
امضا کن که اگه صبری بود به آخر رسید
که امشب میشم همون گدای سیریشِ همیشگیِ درِ خونهت
همون که جون کند تا کربلا گرفت
امشب دوباره میخوام جون بکنم تا بشه اونچه در دلمِ....
امشب عیدی میخوام و جدا نمیکنم دستای خالیمُ از دامنت
امشب که تولدته
امشب که مادرت مهمونته
امشب که جمعِ همه دورت جمعه
امشب که کارِ دلم بالا گرفته
امشب که شوقِ شنیدنِ اسمت از چشمام میباره .. که دستم به نوشتن نمیره
امشب امضا کن گذرنامه ی دلِ همهمونُ ..
امشب که تو کوچهی بنیهاشم ولولهست
که پهلوونِ مدینه دوباره #بابا شده
که مادرِ مادرا دوباره #مادر شده
که کریمِ غریبِ مدینه #برادر شده
امضاکن و پایان بده به این فراقِ جگرسوز...
خوش اومدی عشقِ اول و آخرم
دار و ندارم
باغ و بهارم
دردونهی خدا💚🌹🙏🏻
#همهیدار_و_ندارمروبنویسیدحسین_ع