eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 با سر انگشتان دستش خطوط افقی پیشانیش را لمس کرد و گفت : _دیوونه ای به قرآن ...چه فکرایی میکنی . - اگه این فکرا رو نکنم که خودمو میکشم . اخم کرد : _احمق نشی باز ، تو دست به خودکشی ات خوبه ... نزنه به سرت یه وقت باز ... تِم افسردگی ورت داره . خندیدم : _نه یه مادر هیچ وقت خودشو نمیکشه و بچه شو تنها نمیذاره . با دست مشت شده اش چند ضربه ای به دهانش زد و از پشت میز برخاست : _چقدر از این شربت خوردی ؟ - تقریبا هیچی ...فقط مزه کردم . - خوب کردی ... تموم دیشب رو داشتم فکر میکردم ... ولی کاش قرصاتو خورده بودی. - بس کن دیگه هومن. - چه خبره اول صبح ! مادر بود . از پله ها با تامل پایین آمد و در حالیکه نگاهش به میز صبحانه بود گفت : _ به به ...میز صبحانه هم که آماده است ... کسی شله زرد آورده ؟ متعجب گفتم : _نه چطور ؟ - چه بوی زعفرانی میآد. هومن در حالیکه تند تند خرد شیشه ها را جمع می کرد گفت : _شما هوس شله زرد کردی ، بوی زعفران رو حس می کنی ... و بعد قبل از اینکه مادر نگاهش به شربت ریخته شده روی زمین بیافتد با دستمال خیس ، کف زمین را پاک کرد. ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 اما مادر سرظهر همه چیز را فهمید . درست وقتی که می خواست مقداری زعفران چاشنی مرغش کند : _کی زعفرون های منو تموم کرده ... هومن ! - چرا هومن ، هومن مگه زعفرون میخوره ؟ -آخه تو بودی که صبح گفتی بوی زعفرون رو حس می کنم ... کار خودته . - آره بابا کار منه ، واسه خودم شربت زعفران درست کردم که افسردگی نگیرم. مادر فریاد زد : _خاک بر سرم ... سکته ی قلبی میکنی بچه ... زعفرون زیاد ایست قلبی میآره ... این کارا چیه می کنی تو ! هومن نفس بلندی کشید و گفت : _نه خدا رو شکر نخوردم ، شربت ریخت زمین و لیوانش شکست . مادر باز فریاد زد : _ 5 مثقال زعفرون منو به باد دادی ! هومن با تعجب جواب داد : _الان من چکارکنم ؟! زعفرون رو میخوردم و سکته می کردم یا 5 مثقال زعفرون شما رو میریختم دور ؟! ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 فقط امتحان های آخر ترم باقی بود. و هر روز دلشوره‌ی پایان مهلت ماندن هومن در ایران . یکی از روزهایی که برای امتحان به دانشگاه رفتم ،نگین را دیدم یا اتفاقی مرا دید یا واقعا فقط منتظر دیدنم بود ! جلو آمد و سلام کرد و با چهره‌ای یخ‌زده گفت : _ پس تو اون دلداده‌ی واقعی هومنی ! فقط نگاهش کردم که پوزخند زد : _ تو کل دانشگاه پیچیده که تو همسرشی، ولی نیستی ... چرا دروغ گفت ؟ نگاهم توی حسرت چشمانش که با حسادت آمیخته بود خیره ماند که ادامه داد : _ هم تو داری نقش بازی می‌کنی هم هومن ... چرا ؟! تو همسرش نیستی... چرا دروغ گفت ؟! چرا گفته تو همسرشی ؟! _ شاید حقیقت ‌رو گفته ! _ محاله ! با غیض گفتم : _ از کجا اینقدر مطمئنی ؟! _ از اون جایی که اسم من توی شناسنامه‌اش هست و اسم اون توی شناسنامه‌ی من ... ما عقد کرده‌ی همیم . این جمله‌ی تکراری را قبلا هم شنیده بودم ولی انگار آن لحظه داشت نفسم را جایی بین گلویم می‌گرفت و خفه‌ام می‌کرد با پوزخندی که شاید فقط نقابی بود برای تظاهر به آرامش گفتم : _ خب پس واسه چی اینقدر نگرانی ؟! سرش را تا گوشم جلو آورد و گفت : _ پاتو از زندگی من بکش بیرون .. ما می‌خوایم از ایران بریم ... همه‌ی کارمون رو کردیم و به زودی از ایران می‌ریم ... پس دلتو بی‌خودی صابون نزن . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
.‌ یه پارت اضافه به خاطر افتخارآفرینی قهرمان ها و افتخار های ایران آقایون سعید اسماعیلی و علیرضا مهمدی و خانم ناهید کیانی🇮🇷🥳🤩 .
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رقیه(س) با گریه، جانش را سر ِ دست گرفت و فریاد مظلومیت پدر شد در گوش ِ تاریخ!
ولے حضرت رقیه یادمون داد : عشق به امام زمانتُ باید فریاد بزنی!! حتی اگر به قیمت ، کتك خوردنت باشه...💔(:
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ همه چیز رنگ و بوی زندگی گرفته بود. خوشبختی در زندگی من. لبخند به لب خانم جان. آرامش در نگاه عمه. اما هنوز خستگی در جان من بود. مدام به بهانه ی خواب به اتاقمان میرفتم و از جمع بقیه جدا میشدم. آنقدر که صدای خانم جان و عمه را هم بلند کردم. _دکتر جان این مستانه ی ما رو خیلی لوس کردی ها... همش خوابه که. و حامد در جوابشان به شوخی گفت: _تازه خبر نداری خانم جان... صبح ها خودم براش سفره صبحانه رو میچینم، خانم ناز میکنه میگه خودت صبحانه بخور من خوابم میاد. خانم جان چشم غره ای به من رفت. _زنم زنای قدیم... از خروس خون بلند میشدن، نون می‌پختن، گاو می دوشیدن، بعد سفره می انداختن و آقای خونه رو بیدار میکردن. تنها کسی که به حمایت از من برخاست، آقا آصف بود که گفت : _ پس چرا دختر شما اینجوری نیست خانم بزرگ؟!... ببین افروز... از این به بعد به من نگو برو نون بگیر و میز رو بچین واسه صبحونه... خود خانم جان الان گفت که وظیفه ی توئه. خانم جان اما زیر بار نرفت. _نون خریدن حالا فرق داره.... مردا باید برن نون بخرن. در حالیکه از جا برمی خاستم تا برای یه استراحت کوتاه به اتاق برگردم رو به حامد گفتم: _خب حامد جان... نون که وظیفه ی شماست... پس یه سفره رو هم پهن کن دیگه. با این حرفم، آقا آصف بلند خندید و من از جمع آنها جدا شدم. جداً داشتم به سلامتی ام شک میکردم. تا روی تخت دراز کشیدم چشمانم در هاله ای از رویایی مخملی پیچیده شد اما طولی نکشید که دستی روی صورتم نشست. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ هر شب به هوایت بزنم پَر ڪه بدانی هرجاڪه تویی،امن‌ترین قله همان جاست...!!
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ لای چشمانم باز شد. حامد بود. بالای سرم، لبه ی تخت نشسته بود که گفت: _واقعا حالت خوبه مستانه؟ _نه... از اون روزی که از غار برگشتم اینجوری شدم... به نظرت سرما نخوردم؟ _نه... هیچ علائمی از سرما خوردگی نداری!... حالا برگردیم روستا یه سری آزمایش برات مینویسم.... شاید کم خونی داری. تمام آن چند روز را مثل آدم هایی که شب تا صبح بیدار بوده اند و صبح ها حریص خواب هستند، خوابیدم. صدای همه بلند شد. خانم جان که حامد را مقصر می‌دانست که مرا پررو کرده، عمه میگفت تنبل شدم و کم کم دارم چاق میشوم!... آقا آصف هم میگفت از آب و هوای خوب شمال است. مهیار هم که اصلا در آن چند روزی که ما خانه ی عمه بودیم، پیدایش نشد. عمه میگفت برای یک پروژه ی عمرانی به مسافرت رفته است. این شد که حامد طوری برنامه ی برگشت ما را چید که صبح به فیروزکوه رسیدیم و بعد از رساندن خانم جان، یکراست رفتیم آزمایشگاه بیمارستان فیروزکوه. ناشتا آزمایش دادم و جوابش سه روز بعد حاضر میشد. برگشتیم روستا. من که انگار کوه کنده بودم. از شدت خستگی، با همان لباس هایی که از راه رسیدیم زیر کرسی خزیدم و رو به حامدی که متعجب نگاهم می‌کرد، گفتم: _حامد جان.... لطفا خودت صبحانتو بخور بذار من بخوابم فقط. _مستانه!... بلند شو بابا... تمام راه رو خواب بودی... رفتی آزمایش هم دادی، ضعف میکنی خب. _حوصله ی خوردن ندارم. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ‌‌‌‌بر سر ڪوے دلارام، به جــان می‌ڪَردم روز و شب در پی دل، ڪَرد جهان می‌ڪَردم
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ قانع نشد. چای درست کرد. بساط صبحانه را حاضر کرد و نشست کنار سفره و گفت: _به به عجب صبحانه ای.... از دستت میره ها. و چون دید من تنبل تر از اونی هستم که فکرش را می‌کرد،. ناچار، لقمه لقمه، صبحانه را به دهانم گذاشت. و من در کمال پررویی با چشمانی بسته، لقمه هایش را می‌جویدم که صدای خنده اش بلند شد : _الان که بیداری... داری لقمه هایی که برات میگیرم رو میخوری... خب بلند شو سر سفره بشین قشنگ صبحانتو بخور دیگه. فوری جواب دادم: _اگه سخته لقمه بدی ولش کن... من می خوام بخوابم . نفس بلندی از دستم کشید و زیر لب گفت: _چی بگم واقعا.... شاید به قول عمه تنبل شدی! از شنیدن این حرفش، دلخور، سرم را سمتش چرخاندم و نگاهش کردم. _حامد خان!... دستت درد نکنه.... من تنبلم؟! لبخند نیمه ای زد. _آره دیگه... تو این شکلی نبودی که... تازه از قدیم گفتن؛ تنبل همیشه خوابه، جاش توی رختخوابه. خودش گفت و خودش خندید و من دلخور از او و شاید حتی عمه ای که این حرف را در دهان حامد انداخته بود، لحافت را روی سرم کشیدم و با حامد قهر کردم. شاید لوس شده بودم. وقتی میدیدم حامد خوب نازم را می‌کشد، چرا لوس نشوم؟! تا حاضر شدن خود جواب آزمایش، با حامد سر سنگین شدم. گرچه چیزی از محبت او کم نشد و حتی بیشتر هم شد اما من واقعا از اینکه درک نمی‌کرد اینهمه خواب آلودگی دست خودم نیست، از او دلخور شده بودم. پیمان با بازگشت ما به شهر برگشت و به نظرم خیلی شاد و سرخوش آمد و چند روز بعد از بازگشت ما، دو اتفاق جالب دیگر با هم کلید خورد. درست وقتی که جواب آزمایش رسید. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ 【دوستت دارم】 هم‌چنان ڪه چیزهاےِ سربسته و گنگ را، در خفا، جایی میان سایه و جان