تَکــــاوَر مِدیـــا
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️ 🔹️پارت ۳ 🔹️ دبیرستان علوی یک مرکز اموزش بسیار بزرگ بود و چند برابر مدرس
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️
🔹️پارت ۴ 🔹️
بهار و تا حدودی پاییز را می شد یک جوری تحمل کرد ولی زمستان بسیار طاقت فرسا بود گاهی ارتفاع برف از ارتفاع چکمه های من بالا تر بود و صدای گرگ ها و حیوانات درنده هنوز در گوش من هست
که به لطف خدا با انها بر خوردی نداشتم و تنها صدای ان را می شنیدم
کلاس یازدهم که بودم خواهرم با رسول که پسر عمویم بود ازدواج کرد و از خانه ما رفت
با اینکه شب می امدم و تا دیر وقت درس می خواندم و فرصت انچنانی نداشتم تا با برادر و خواهرم صحبت کنم ولی از رفتن خواهرم دلم شکست تازه فهمیدم خواهر چه نعمتی است
و بودنش باعث چه برکاتی
خواهرم و رسول که شاگرد مغازه مکانیکی بود از چشمه سبز به شهر رفتن و تنها راه ارتباط ما نامه هایی بود که برای هم می نوشتیم و سالی دو یا سه بار برای دیدن ما به چشم سبز می امد و چند روزی می ماند .
دیپلم را با معدل ۱۸ گرفتم و تمام ان ۶ سال را شاگرد اول مدرسه علوی بودم
می توانستم به چشمه سبز برگردم و استخدام اموزش و پرورش شوم البته بعد از سربازی
و در مدرسه ادب معلمی کنم ولی با این که معلمی را دوست داشتم
ولی چیزی در درون قلبم نمی گذاشت این کار را انجام دهم گویی برای این کار ساخته نشده بودم
یک روز که برای گرفتن مدارک و کار های شخصی خود به گل اباد رفته بودم
مدیر مدرسه علوی که اقای اشتیانی بودند به من گفتند اقای امین چند روز دیگر کنکور دانشگاه افسری ارتش است می خواهی شرکت کنی
من بدم نیامد و گفتم یک امتحانی بدهیم
راستش تا ان روز چیز زیادی از ارتش نمی دانستم تنها واحد نظامی اطراف ما پاسگاه ژاندارمری گل اباد بود که در بین مسیر گل اباد و چشمه سبز دیده بودم
شب به ده خودمان برگشتم و فردا صبح دوباره عازم گل اباد شدم
برگه ای را از مدیر مدرسه گرفتم که ادرس و تاریخ شرکت در ازمون را در ان نوشته بود و اقای اشتیانی به من گفتند
شما روز شنبه ۳ هفته دیگر تهران باشید برای ازمون من باقی کار ها را انجام خواهم داد
به چشمه سبز برگشتم حالا که درسم تمام شده بود بیشتر به پدرم کمک می کردم که واقعا با از خود گذشتگی گذاشت من درس بخوانم
پولی را که باید به تهران می رفتم از یکی از دوستانم قرض گرفتم و یک روز مانده به روز امتحان به خانواده گفتم کاری در مدرسه علوی دارم و دو ،سه روزی به ده نخواهم امد نگران نباشند
و به سمت گل اباد حرکت کردم
در گل اباد سوار اتوبوسی شدم که به سمت اصفهان حرکت می کرد
استان ما که چهار محال و بختیاری بود تا اصفهان حدود ۳ ساعت فاصله داشت به اصفهان رسیدم و بلافاصله سوار بر اتوبوسی شدم که به تهران حرکت می کرد
ادامه دارد .......
نویسنده :
✍ سعید ( از مدیران کانال تکاور مدیا )
#رمان
#نظامی
🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313
#شهیدانھ
من زنـــدگي را دوســت دارم ♥️
ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم
و خويشتن را گم و فراموش کنم
علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن,
حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن
را دوست مي دارم❣️
ღ شهيد همت ღ
"🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313
نَبودهونیستونَخوآهَدبود
عَزیزتَرازتوڪَسۍبرآۍِمَن✨
#رهبرانه🌻
از کانال ما حمایت کنید 🌱
@takavarmedia313
4_5922326882581220505.mp3
19.79M
دلتنگِحرمتم؛بهکیبگم؟
درداموبهتونگم؛بهکیبگم...؟(:💔🥺
_______________________
@takavarmedia313
سخنانِمقاممعظمرهبریراگوشکنید ؛ قلبشمارابیدارمیکندوراهدرسترا
نشانتانمیدهد .
+شهیدصدرزاده
در شب قدر چه گفتی تو به هنگام دعا...
ثبت شد نام بلند تو میان شهدا 💔
التماس دعای شهادت در شب قدر ♥️
#شهیدانه
"🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313
💔
مناجات شهدا
ای آفریدگار هستی!
تو زیباترین زیبائیهایی...
پرواز را که آرزوی دیرینم است
با عروج روحم، تحقق ببخش...🤍🌻
#شهید_محسن_اخوان_طباخ
#شهید_دفاع_مقدس
@takavarmedia313
من اگر بنشینم،
تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد...؟
_القدس لنا_
#روزقدس
ـــــــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــــــ
@takavarmedia313
#شهیدانه ⊰[•🌷•]⊱
•
•
「خاطره ای از هم باشگاهی #شهید_ابراهیم_هادی :
در باشگاه کشتی بودیم، آماده شدیم برای تمرین. ابراهیم وارد شد و چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد.
تا وارد شد بی مقدمه گفت: ابرام جون! تیپ و هیکلت خیلی جالب شده! تو راه که میومدی دوتا دختر پشت سرت بودند، مرتب داشتند از تو حرف میزدند. شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دستت گرفتی، کاملا مشخصه ورزشکاری."
به ابراهیم نگاهی کردم...........
رفته بود توی فکر.........
خیلی ناراحت شده بود.........
انگار توقع چنین چیزی رو نداشت...........
جلسه بعدی که ابراهیم رو دیدم خنده ام گرفت! پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد، به جای ساک ورزشی لباس هاش رو ریخته بود داخل کیسه پلاستیکی. از اون روز به بعد همیشه اینطوری باشگاه میومد.
بچه ها میگفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی!!! ما باشگاه میایم که هیکل ورزشی پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فرمت، آخه این چه لباس هاییه میپوشی؟!!!
ابراهیم به حرف اونها گوش نمیداد
به دوستاش هم توصیه میکرد که اگه ورزش برای خدا باشه میشه عبادت............ 🌱」
"🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢 تمرینات نوپو 😎👌😌
#نظامی
#نوپو
#فراجا
"🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ـــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️
🔹️پارت ۵ 🔹️
حوالی ساعت ۷ شب بود که بعد از ۶ ساعت طی مسیر از اصفهان به تهران رسیدم
تا ان زمان شهری به بزرگی تهران ندیده بودم ماشین های زیاد و رنگارنگ
و ساختمان های بلند و کشیده و معابر شلوغ و پر رفت و امد اولین منظره ای بود که از تهران دیدم .
خیلی گرسنه بودم
نانوایی سنگکی ای را پیدا کردم و یک نان سنگک خریدم
کنار خیابانی نشستم و ان نان را خوردم
حدود یک ساعت پیاده روی کردم و به محل ازمون رسیدم
پول کافی برای کرایه کردن جایی که بتوانم شب انجا بمانم نداشتم
ناگزیر شب را در پارک نزدیک محل
ازمون سپری کردم
به سختی توانستم کمی روی نیمکت پارک بخوابم
اذان صبح از روی نیمکت بلند شدم خودم را به حوض وسط پارک رساندم
وضو گرفتم و در همان گوشه پارک نماز صبح خود را خواندم
حوالی ساعت ۸ درب محل ازمون باز شد و کارمندان ارتش پس از چک کردن مدارکمان اجازه ورود به سالن ازمون را به ما دادند
روی صندلی نشستم و بعد از دقایقی برگه های ازمون توزیع شد و همه مشغول پاسخ دادن به امتحان ها شدیم
حوالی ساعت ۱۲ پایان جلسه ازمون توسط بلندگو اعلام شد و یک درجه دار تمامی برگه ها را جمع اوری کرد
از محل ازمون به سمت خیابانی که اتوبوس ها قرار داشتن حرکت کردم و بعد از ۱ ساعت پیاده روی به اتوبوس ها رسیدم
اتوبوس اصفهان را سوار شدم و حدود ۷ ساعت بعد به اصفهان رسیدم
در اصفهان مقداری نان تهیه کردم و خوردم و شب را در اصفهان و نزدیکی اتوبوس های بویر احمد سپری کردم
و بعد از نماز صبح به طرف گل اباد رهسپار شدم
ادامه دارد .......
نویسنده :
✍ سعید ( از مدیران کانال تکاور مدیا )
#رمان
#نظامی
🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩
ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ
از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺
⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️
@takavarmedia313