eitaa logo
مجله هنری طلعت
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
186 ویدیو
9 فایل
بسم‌رب‌العشق♥️ . کمی طنز فقط،نه چپ نه راست 😉
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
* ❤️ 🍃خواهم ز خدا که بی ولایم نکند غرق گنهم ، ولی رهایم نکند 🍃یک خواسته دارم از خدای تو حسین در هر دو جهان از تو جدایم نکند @asheghaneh_talabegi 🎀
😍 چـونـــ زلیخـــا حُســن یوسـفــــ💜 را بدیــد... دیــوانــه شــد... منــــ ندیده حُســن رویتــــــ آنـچـنـانـــ مجــنـــونــــــ❤️ شــدم... @asheghaneh_talabegi 🎀
🔴"انتخاب، بعد از تصمیم" یا "تصمیم، بعد از انتخاب" ؟ 💘💘💘💘💘💘💘 ✅ برخی از ، بعد از تفکّر و مشاوره و تحقیق، و با در نظر گرفتن واقع‌بینانه انجام می‌شود. ما نام این نوع انتخاب‌ها را «انتخاب، بعد از » می‌گذاریم. ❌ در بسیاری از هم ابتدا شخص، انتخابش را می‌کند و سپس برای این‌که بتواند در سؤال وجدان یا اطرافیان دلیلی بیاورد، کمی هم می‌کند و دستی هم به سوی تحقیق می‌برَد. ما نام این را هم «تصمیم، از انتخاب»‌ می‌گذاریم. 📛 اگر پیش از آن که حکم خود را صادر کند، دل انتخاب خویش را انجام دهد، دو طرف به دلیل وابستگیِ ایجاد شده، مسیر مشاوره و تحقیق و... را به گونه‌ا‌ی می‌پیمایند که به یکدیگر برسند. 📚نیمه دیگرم، کتاب اول، ص۵۹ 💘💘💘💘💘💘💘 @asheghaneh_talabegi 🎀
مجله هنری طلعت
#عشـق_با_معجـزه_او #قسمت_نـود‌و‌ششم رضا ادامه ی روایتگری را به دست گرفت: _ما هم بعد از بچه
ساک را که باز کردم؛اولین لباس، لباسی بود که قول داده بود متبرکش کند و بیاورد. +کمی دیر اوردی، ولی قبوله فرمانده. لباس را مقابل چشمانم باز کردم، همه نگاهم می کردند. لباس را همانگونه تا کردم و زیپ ساک را کشیدم. +خیلی ممنونم ازتون، لطف کردید. _وظیفه اس. لبخند کمرنگی زدم و سینی استکان ها را برداشتم و مشغول شستن شدم، استکان ها را با آب و چشمانم را با اشک؛ با پشتِ دست اشک ها را کنار زدم و به پذیرایی برگشتم. رفیقان محمد یک ساعتی هم نشستند و رفتند. دیگر مثل قدیم ها بگو بخند نمی کردند. روسری و چادرم را از سر درآوردم و روی کاناپه نشستم. _آبجی،زینب خوابیده ها. از جا بلند شدم و زینب را بغل کردم. درِ اتاق را باز کردم و روی تخت خواباندمش. ساک را کنار در گذاشتم. مردد کنار ساک زانو زدم اما دل باز کردنش را نداشتم، چند باری دستم را به سمت ساک بردم اما نمی توانستم بازش کنم، چشمانم دیگر طاقتِ تاوان پس دادن نداشتند... از اتاق بیرون رفتم و در را نیمه باز گذاشتم. +پس چرا مامان بابا نمیان؟؟ _میان، نگران نباش. شانه هایم را بالا انداختم و به سراغ شیر کاکائو رفتم و درست کردنش را از سر گرفتم. چهار لیوان را در سینی چیدم و منتظر بالا سر لیوان ها بودم تا خنک شوند. به بخار ها خیره شده بودم، دلم برای امیر تنگ شده بود اما شرم داشتم از دست کشیدن و جا زدن، من و زینب تنها قطره ای از غم اهل بیت به ویژه امام حسین را چشیده بودیم... _سلام دخترِ بابا. سرم را بالا آوردم و با لبخند کمرنگی جواب پدرم را دادم. +سلام حاج آقا. قبول باشه. پدر مادرم نشستند، با سینی به استقبالشان رفتم. از بچگی عاشق شیر کاکائو بودم، وقتی زینب بدنیا نیامده بود امیر هر وقت به خانه می آمد برایم شیر کاکائو درست میکرد... لیوان را در سینی گذاشتم و بلند شدم. +من برم بخوابم. با اجازه فردا من و زینب میریم. _مامان جان مگه چی شده؟ +هیچی قربونت برم. قرار بود بعد از چهل روز بریم دیگه. _برو بابا جان، همه خونه ی خودشون راحترن. با سر حرفش را تایید کردم و به اتاق رفتم. نویسنده: هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده است 🙃 ادامه دارد... 🌱| @asheghaneh_talabegi | 🌱
. . دوستت‌ می‌دارمـ‌ و بیهوده پنهان می‌کنم..♥️:) @asheghaneh_talabegi 🎀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یااباعبدالله❣ عالم مدار و نقطه ی پرگار،کربلا سـرمنشا کرامت بسیار «کربلا» باشد قـرار بعدی مـا «لحظه ی اذان» یک شب کنار «سفره ی افطار»،کربلا @asheghaneh_talabegi 🎀
نــاڙ ڪردنـ😌 تڪـیہ ڪـردنـ💞 خـانـݥے هـآ مـاݪ ݥـن😇 اِقـټدار و عــشــق💙 آقـایـے تمـامشـ ݥـاݪ تـۅ😍 @asheghaneh_talabegi 🎀
🔴 💠گاهی بی‌توجهی به زن از فحش و کتک کاری بدتر است. 💠در تصمیمات و اتفاقات مهم زندگی، از همسر نگرفتن و او را در کارها شریک نکردن، نوعی بی‌توجهی است. 💠اینکه زمانی رو برای همسر و خانواده‌ات نگذاری، نوعی بی‌توجهی محسوب میشه. بازتاب توجه به همسر، و دلچسب است! @asheghaneh_talabegi 🎀
❤️🍃 💠: وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ 💍 و از جمله نشانه های او این است که برای شما از جنس خودتان ( نه از فرشتگان و نه از اجنّه و غیر آنها ) آفرید تا در کنارشان یابید، و میان شما الفت و رحمت برقرار ساخت تا نسل بشر را تداوم بخشد، به یقین در آنچه یاد شد، برای مردمی که می اندیشند نشانه هایی است بر این که تدبیر امور انسان ها در اختیار خداوند است . (21 /روم ) @asheghaneh_talabegi 🎀
مجله هنری طلعت
#عشـق_با_معجـزه_او #قسمت_نـود‌و‌ھفتم ساک را که باز کردم؛اولین لباس، لباسی بود که قول داده بود
لباس زینب را مرتب کردم و در اتاق را بستم. +داداش ما دیگه میریم. _خیلی زوده که. +هر اومدنی یه رفتنی داره. محمد زینب را بوسید. _پس زود زود بیایید. +نترس، هر وقت برم سرکار ایشون برای شماست. لبخندی زد و چیزی نگفت. از مادرم هم خدا حافظی کردم. _صبر کن بگم بابات بیاد دنبالت. +نه نمی خواد، بابا هم کار داره. آژانس جلو دره😌. مادرم به آغوش کشیدم و تا در همراهی ام کرد. ساک زینب را از دستش گرفتم و در را باز کردم. از ماشین پیاده شدم و کرایه را حساب کردم. به سمت کوچه راه افتادم، اسم کوچه را عوض کرده بودند، به این زودی؟؟؟؟!! به تابلو خیره شدم، راست می گفتی بالاخره کوچه به اسم تو شد. همیشه که از کنار تابلوی کوچه رد میشدیم با خنده می گفتی:《بالام جان، یه روزی اسم من رو میزنن اینجا ها، کوچه ی شهید محمدی.》 و من هم کمی چپ‌چپ نگاهت میکردم... لبخندی زدم و به سمت خانه رفتم. عکس امیر با لباس رزم و پیش وند زیبای شهید کنار نامش روی در بود. همانطور که با حسرت به عکسش نگاه می کردم در کیف دنبال کلید بودم. در را باز کردم، می خواستم به خانه بروم که دیدم زینب دستش را روی عکس گذاشته. دستِ کوچکش را بوسیدم‌. +اره عزیزم، باباس. در را بستم. چقدر دلم برای این خانه تنگ شده بود. کاش زینب زودتر بزرگ میشد! چادرم را در آوردم و روی اُپن گذاشتم. زینب محو تماشای خانه بود. طور غریبی نگاه میکرد، خب حق هم داشت تا به حال خانه ی خودش را ندید بود. احساس می کردم جریان خون در پاهایم متوقف شده و نمی توانم حرکت کنم؛ اما من که نباید سست شوم. زینب را بوسیدم و به سمت اتاق خوابش راه افتادیم. اتاقی که بوی پدر میداد. برق را روشن کردم، انگار همین دیروز بود که امیر کنار در نشسته خوابش برده بود... لباس های زینب را عوض کردم و در تختش خواباندم. از امروز تا هر وقت که زنده بودم، هم سخن و هم دردم بود. کنارش نشستم و آنقدر نوازشش کردم و لالایی خواندم تا خوابش برد، پتو را رویش انداختم و از اتاق بیرون رفتم. نویسنده: هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده است 🙃 ادامه دارد... این خانه، بوی تو می دهد؛ دیوار ها دستانت را به یاد می اندازند، و سر تا سر خانه لبخند هایت را...که حالا بی تو خانه ایست که در باطن خرابه شده....🙂 🌱| @asheghaneh_talabegi |🌱