از قشنگیای زندگی با طلبه اینه که بعد هر مسافرت ، چندتا کتاب به کتابخونه اضافه میشه :)
از بس درباره ی این مسئله ی مهم [کتاب خوانی] گفته ام و به من هم گفته نشده که چقدر اثر دارد، حقیقتاً وقتی می خواهم بار دیگر این مسئله را بیان کنم دچار تردید میشوم که این دیگر جزء گفتار لغو نباشد! من نمیدانم واقعاً این تکرار، اثر کرده یا نکرده است؛ شما باید آن را بگویید. واقعاً آماری بگیرید ببینیم کتاب خوانی چقدر رشد میکند. بیایید کاری کنید که مردم کتاب خوان بشوند.
| #منوکتاب .
کتابخوانی ، از جمله دغدغه های رهبر شهیدمان .
نجوایِدوطلبه؛
_
و تو ای قرآن عزیزم ؛
درتمام سختی ها ، خوشی ها ، ناخوشی ها و در تمام لحظه ها کنار منی ، تو زنده ای و با من حرف میزنی و حرفهایم را میشنوی ، من به گره گشایی تو ایمان دارم ، به آرامشی که به من میدهی هر روز و هر دقیقه نیاز دارم ، تو .. تو مرا از میان خیل بلاها نجات دادی ، تو قلب مرا زنده میکنی ، تو صدایم را میشنوی و با من حرف میزنی .. من تورا بیشتر از هر چیزی دوست دارم :)
| #نجوایِدل
نجوایِدوطلبه؛
' ما لا یُحکی، یُبکی . - آنچه گفته نمیشود، اشک میشود !(:
اشک نجات دهنده است ، امیدوارم اشکت خشک نشود عزیزِ من .. چون سخت میشود ، خیلی سخت ؛ آن وقت است که دیگر ناجی نداری و گرفتاری در ازدحام ذهنت که آزارت میدهد و راه فرار نداری ، در بُهتی عظیم فرو میروی و دست و پا میزنی و غرق میشوی !!
| #نجوایدل
دنیارا گشتم ، کجا میتوان آن حال خوب ، آن صفا و صمیمیت را جویا شد ؟ کجا میتوانم اینطور آرام بگیرم ؟؟ دلم برای موعظه های استاد اخلاق پر میکشد ، دلم برای اشک های بین کلاس و آن احوال خوش به طرز عجیبی بیقرار است .. من ، آن روزها بهترین حال را داشتم ، آن روزها به دور از غوغای تجملات و زیباییِ بی پایهِ دنیا غرق درس و بحث بودم ، غرق خودم بودم ، در دنیای خودم دنبال خودم میگشتم و این زیبا ترین اتفاقی بود که میتواست رقم بخورد . برای وقوع لفظ «فَمُلـــٰقِیه» که استاد هر جلسه گوشزد میکرد میجنگیدم ، با نفْسم ، با دلم .. من آن روزها درگیر نفْسم بودم ، هرچند که این درگیری جان آدمی را میگیرد ولی جانِ تازه میداد به تنِ بی جانم . دوستِ من ، دنیای طلبگی همینقدر زیبا و پر آرامش است ، فقط کافیست دل بدهی و خودت را وقف این راه و امامت کنی ..
| #نجوایدل | #طلبگی