eitaa logo
نجوای‌ِدو‌طلبه؛
665 دنبال‌کننده
42 عکس
2 ویدیو
0 فایل
{﷽} ¹⁴⁰⁴.⁴.¹⁰ -در‌جستوجویِ‌علاجی‌برای‌جانِ‌پر‌تشویشِ‌خویش-🪴 +مکتوبات‌دو‌طلبهِ‌شیدا' -جهت یادآوری رسالتمان و آشنایی با این راهِ شیرین ، ان شاالله ..🕊️ راه ارتباطی : @Alaa_02
مشاهده در ایتا
دانلود
نجوای‌ِدو‌طلبه؛
_
دل باید متوجه باشد ، اما دائما رو به راحتی ، آسایش و عذرهای غیرموجه می آورد . « أنَّ القُلوبَ تَزیِغ ؛ در این صورت دلت ، کج می شود یعنی سعی می کند عمرت را به حالت تردید بگذرانی ، « وَ تَعُودُ إلى عَماهَا وَ رَداهَا » ؛ آن وقت به سـوی کـوری و گمراهی اولیه اش باز می گردد، همان طور که در ابتدا کور بود و از حقایق چشم پوشی می کرد ، حالا هم به کوری و ضلالت بازگشته و همه اش تو را به وادی هلاکت راهنمایی می کند . إنَّهُ لَم يَخَفِ اللهَ مَن لَم يَعقِل عَنِ الله » ؛ کسی که افکار و عقایدش را از خدا نگیرد ، کسی که تعقّـل نـکـنـد و صـفـات پـروردگار را نشناسد ، از خدا نخواهد ترسید . | ¹
نمُردنم ز فراقت ز سخت جانی نیست امید وصل در این ماجرا گلوگیر است...
این روزها چندین بار سراغ دفترم میروم ، نوشتن بسیار ذهنم را آرام میکند . انگار که امواج سهمگین و پر تلاطم دریا که در دل آن در جوش و خروشند به ساحل رسیده اند ؛ نوشتن با من چنین میکند . در شلوغی ، تنهایی ، غم ، شادی مینویسم . بعدها خواندن این احوالات برایم لذت بخش است ،مانند حالا که نوشته های چند سال قبل را میخوانم و میبینم که چقدر تغییر کرده است زندگی ام و من هم در کنار آن تن به تغییر داده ام . هرچه جلوتر میروم انگار بیشتر میفهمم که زندگی با وجود بالا و پایین هایی که دارد ، رنج ها و سختی هایی که دارد لایق این نیست که روزهایش را با ناسپاسی بگذرانیم ! خدایی پشت پرده است ، او به ما لطف بسیار کرده ، همین که زنده ایم و فرصت زندگی داریم ، همین که حب علی علیه‌السلام در دل هایمان است و هزاران دلیل دیگر ... بیایید کمی زندگی را زیبا ببینیم ، دیدن سختی ها و مشقات به طور مطلق از ما انسانهای ناسپاسی می سازد . | , ۱۲مرداد
نجوای‌ِدو‌طلبه؛
_
من توصیه می‌کنم در زمینه‌ی مسائل دینی ، جوان‌ها از معارف بلندی که جزو بهترین آنها آثار شهید مطهری است ، حتماً استفاده کنند . | ـ مطالعهِ این کتاب هنگام طلوع آفتابِ دوازدهم مرداد به پایان رسید ؛ حقیقتا بسیار زیبا بود ! |
چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند (ع)
مرا به آن روزهایی که کهکشان نیستی میخواندم برگردانید ؛ آن روزها بیشترین درگیری ام ، درگیری با خودم بود . کتابم را هرطور شده کنار کتابهای قطور حوزه جا میدادم و راهی میشدم . همینطور که بین کلاس ها فرصتی پیدا میکردم ، سراغش میرفتم و باهم به آن جای دنجِ حوزه فرار میکردیم . زیر درخت ، روی سنگ ریزه ها یک نیمکت چوبی بود که یا خلوتگاه طلبه ها بود یا محل مباحثه . نور از لا به لای برگ ها در تلاش بود که خودش را به صفحات کتابم برساند و فضا را برایم دلنشین تر کند . مینشستم و دقیقه های تنهایی را با کتاب پر میکردم و غرق در کلماتش میشدم . آن زمان بسیار اهل خلوت بودیم و هرکسی مراقب بود خلوت دیگری را بهم نزند . آن روزها همه مرا با کهکشان نیستی ام میشناختند ، که در آغوش میگرفتم و دنبال سکوت و تنهایی کل حوزه را دور میزدم . مواظب بودم که به بهترین شکل از آن نگهداری کنم . وقتی که در کتابخانه ام گذاشتمش هرروز نگاهش میکردم و به آن روزها پرواز میکردم ، اما حالا جایش در کتابخانه ام خالیست ، کاش میشد آن را زودتر بخوانی و به من برگردانی عزیزِ من ..(: |
عشق شوری در نهادِ ما نهاد !
شروعِ مطالعهِ کتابِ : طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن .