eitaa logo
Masoumeh is speaking
142 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
418 ویدیو
4 فایل
حمل و نقل وقایع و فجایع با کیفیت HD. کما فی السابق، مدافع حقوق تمامی دایناسوران فسیل شده، سوخته شده، خورده شده، کشته شده و الباقی وابستگان آن عزیزان دل. امن باشید و امن بمانید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ijanv87&btn=معصومه.و.دوستان
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از زیرزمین
من همیشه یه حرفی میزنم، اونم اینکه هیچ‌کدوم از ما نمیدونیم دل و روحمون چقدر از صافیِ زندگی گذشته(اصلا گذشته؟) بخاطر همین در هر لوکیشن و موقعیت زمانی باشیم، به نفس‌هایی که برامون دعا میخونن و به یادمونن نیاز داریم. چه‌بسا منی که کنار ضریحم دل پاکی نداشته باشم، اما شمایی که حسرت موقعیت من رو می‌خورید پاک‌تر از من باشید و بیشتر از من الک شده باشید. به یاد همه‌تون هستم، ولی من خیلی به نفس‌های گرم شما نیازمندم_خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید. وقتی دارید با خدای خودتون مناجات می‌کنید یادتون نره برای کسایی که تو منجلاب دنیا دست‌و‌پا می‌زنن و نجات پیدا نمی‌کنن هم دعا کنید. پ.ن: روبه‌روی هر حرمی که بودم ویژه دعاتون کردم.
Masoumeh is speaking
قبول باشه عشقم
ستودهenc_17503772076119281932008.mp3
زمان: حجم: 4.3M
زندگیم، یه‌روز تموم میشه دیدن تو آرزوم میشه
بیشتر آدمی‌ام که به جزئیات یک مسئله دقت می‌کنم. طبق این عادت هرسری میام کربلا بیشتر به جزئیات دقت می‌کنم سری قبلی که اومدیم کربلا توی عید بود، و راه هتل‌مون می‌خورد به حرم حضرت عباس، وقتی به اطراف حرم نگاه می‌کردم سعی می‌کردم خوب تصاویر و با جزئیات تمام توی ذهنم ثبت کنم! تا مدت‌ها وقتی می‌خواستم خاطراتم‌رو مرور کنم یاد هتل‌هایی میوفتادم که منتهی می‌شد به حرم و با خودم می‌گفتم من حتی دلم برای هروز دیدن اون هتل‌ها، اون مغازه‌ها و همه‌چیز اطراف حرمت تنگ شده این سری زیاد فرصت نشد بمونیم، یه ربع حرم قمر بنی هاشم و یک ربع حرم امام‌حسین یه سلام می‌دادم، یکمی گریه می‌کردم و بر می‌گشتم به اطرافم‌نگاه می‌کردم حالا تازه دارم متوجه دلتنگیم‌میشم دلم برای زوارت تنگ‌شده، برای آدمایی که کنارم بودن و باهم گریه می‌کردیم دلم برای دشداشه‌های عربا و چفیه‌هاشون تنگ شده دلم برای نخل‌هایی که کنارتن تنگ شده دلم برای کتیبه‌های مشکی حرمت تنگ شده دلم برای صدای مردی که اسامی گمشدگان رو می‌خوند تنگ شده دلم برای کاشی‌ها و متون روی کاشی‌های حرمت تنگ شده دلم برای سایه‌بون های سبز رنگی که زده بودن تا زوارت گرمشون نشه ولی تو بدنت سه روز توی گرما بود تنگ شده من دلم برای قدم‌هام هم تنگ شده.
Masoumeh is speaking
همه عمر برندارم سر از این خمار‌مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.
روزی که بابام گفتن می‌خوان برن کربلا گفتم منم میام، گفتن می‌خوام یه روزه برم و برگردم گفتم مهم نیست. گفتن با دوستمم، سختت نیست؟ گفتم نه، من فقط می‌خوام برم کربلا بابام‌گفتن خب باشه، با دوستم مطرح می‌کنم و جالبه وقتی با دوستشون مطرح کردن دختر دوست‌شون هم گفت منم می‌خوام بیام، و این اولین تجربه‌ی اربعینش بود همش می‌ترسیدم یه اتفاقی بیوفته وسط کار برگردیم ایران، یعنی اونقدری که به برگردوندمون باور داشتم به رفتن نداشتم وقتی از مرز رد شدیم، وقتی موکبا رو دیدم فهمیدم این‌بار رو دارم استثناءان توی واقعیت زندگی می‌کنم و این خیال نیست وقتی با هزاران خستگی رسیدم توی موکب و می‌خواستم بخوابم یه دختر کوچولوی عرب که اسمش ریحانه بود اومد باهام دوست شد، طوری محبت‌هاش برام غیرقابل باور بود که انگار اولین بار بود میومدم عراق و اربعین رفت برام برای بار سوم آب بیاره، چون خیلی خسته بودم و صبح باید پا می‌شدیم سریع رومو کردم اونور و خودمو به خواب زدم، چندبار با صدا و لهجه‌ی خوشگلش صدام کرد و دید جوابشو نمیدم، صورتمو بوسید و رفت حتی نمی‌دونستم باید چه واکنشی‌نشون بدم نسبت بهش. وقتی صبح زود پاشدیم نبود. رفتیم سمت حرم امیرالمومنین، به مواکب نگاه می‌کردم و می‌گفتم خدایا من رو از این خواب بیدار نکن، هیچ‌وقت یه تیکه راه‌رو اشتباه رفتیم و حدود نیم ساعت باید راه می‌رفتیم که برسیم به گیت‌های بازرسی حرم، همسفری‌مون برای اینکه به منو دخترش بگه اینا جزوی‌ از سفره می‌گفت بهتر، عوضش بیشتر تو شهر‌ مولا قدم بر می‌دارید. قدم اشتباهی پیش مولا؟ اینا همش فضیلته. و ما می‌خندیدیم، اما من به حرفاش باور داشتم. من فقط ایوون طلارو از دور دیدم، از دور دور وقتی از توی بازار رد می‌شدیم که سوار ماشین بشیم‌بریم کربلا به مغازه‌ها نگاه می‌کردم و حسودیم می‌شد بهشون، به عکسای اقای شهید و اقا مجتبی که به مغازه‌هاشون زده بودن نگاه می‌کردم و به ایرانی بودنم افتخار می‌کردم. وقتی رسیدیم کربلا، یک ساعت باید پیاده می‌رفتیم تا برسیم‌حرم. وقتی رسیدیم دم گیت بازرسی های حرم، خیلی شلوغ بود. دست دختر همسفری مون رو محکم گرفته بودم و مدام توی دلم می‌گفتم‌کاش اذیت نشه، چون اگر اذیت بشه ممکنه خاطره‌ی خوبی براش ساخته نشه از اربعین اول حرم حضرت عباس رو دیدیم، من ارادت شدیدی به حضرت عباس دارم. بی دلیل. کاملا بی‌دلیل عاشق حضرت‌عباسم. وقتی حرم‌رو دیدم،‌ گنبد رو دیدم، پرده‌ای رو دیدم که می‌زدی کنار و وارد حرم می‌شدی و ضریح‌رو می‌بوسیدی تازه فهمیدم برام مهمه چقدر بمونم، می‌خواستم تا ابد همینجا بمونم زیاد اصرار‌نکردم، از اول برنامه بر کم موندن بود، برگشتیم برای بار آخر توی مسیر برگشت به مهران با دقت تمام مواکب رو می‌دیدم. ترسم اینه این آخرین بارم باشه و من ندونسته باشم این‌رو.
کدومتون منو زهرا رو طلسم‌کرده که هی نمی‌تونیم همو ببینیم
ده قرنه همو ندیدیم