eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آماده‌باش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا میرفتیم. _ همون روزای اول جنگ بود که یهو گفت اینجوری نمیشه، من باید رَسته‌مو عوض کنم و برم هوافضا. گفتم حالا بذار ان‌شاءالله بعد از جنگ پیگیرش باش ولی... روایت شهید ۲۱
تَمامِ مَن
_ از بعد شهادت آقا، بعضی وقتا آماده باش بود. اگرم آماده‌باش نبود میاوردمون تجمع و حتما میدون شهدا می
(منزل شهدا که میریم، خیلی این رو میشنوم که شهیدشون توی تجمع‌ها میومده. بخاطر همین هربار که میرم میدون شهدا یه دل سیر آدما رو نگاه می‌کنم و همش به این فکر می‌کنم که ممکنه همین فردی که الان دارم از کنارش رد میشم، در آینده خبر شهادتش رو بشنوم...🕊)
_ تا اینکه یه شب زنگ زد و گفت لباسای منو آماده کن باید برم سر پروژه کرمانشاه (کارهای عمرانی). من تعجب کردم که چرا الان و تو این وضعیت میخوان برن؟ گفت آماده‌باش اینجا بدرد نمیخوره و میریم اونجا. بعدا فهمیدم جایی که رفتن، جای همیشگی نبوده و هرجور بوده خودشون رو رسونده بودن به جایی که به خدا نزدیکترن. (هوافضای سپاه، کرمانشاه) روایت شهید ۲۲
_ ۱۷‌ اسفند رفتن و بیستم شهید شدن. تلفنی چند بار باهم صحبت میکردیم. شبی که خبر رهبری آقا مجتبی رو دادن. از صبح که زنگ میزدم میگفتن خوش خبر باشی، چیشد؟ تا آخرش که موقع مراسم شب قدر میدون شهدا بودیم تا اعلام کردم بهشون زنگ زدم. سه‌بار پشت‌سر هم خدا رو شکر کردن و خیلی خوشحال شدن چون واقعا نگران بودن بعد از آقا کی رهبر میشه. روایت شهید ۲۳
تَمامِ مَن
_ احترام عجیبی برای زن قائل بود. همیشه میگفت الگوی من امیرالمؤمنینه و تمام سعیم رو میکنم تا مثل ایشو
اینجا بهتون گفتم که شهید ارادت زیادی به امیرالمؤمنین داشتن و ایشون رو الگوی خودشون میدونستن. آخر سرم ۲۰ اسفند، روز شهادت امام علی مثل ایشون شهید میشن. سر ظهر و زبان روزه بودن که یه انفجار نزدیکشون اتفاق میوفته و ترکشش مستقیم سر رو از تن جدا میکنه و ایشون درجا شهید میشن.💔 روایت شهید ۲۴
_ من روز قبل شهادت (۱۹ اسفند) خیلی دلشوره داشتم. دائم زنگ میزدم و پیام میدادم که من خیلی دلشوره دارم توروخدا مراقب خودت باش. هربار میگفت چیزی نیست صدقه بذار و آیت‌الکرسی بخون. اما بلعکس روز شهادتش خیلی آروم بودم. تا شب کل فامیل از شهادتشون خبردار شده بودن و فقط ما نمیدونستیم. همه منزل پدرم بودیم که من صدای جیغ مادرم رو شنیدم و پدرم رو دیدم که یه گوشه نشیته و به سر خودش میزنه، آخه آقا وحید رو خیلی دوست داشت. من مونده بودم که چی شده، تا اینکه مامانم فقط گفت وحید. من همش تو ذهنم میگفتم نه، چیزی نیست، هیچی نشده، قرار من با خدا این نبوده، الان زمانش نیست. روایت شهید ۲۵
_ باور نکردم و به همکاراش زنگ زدم و همه میگفتن خدا صبرتون بده... یه آن زیر پام خالی شد و افتادم، همون لحظه نگاهم به دخترا افتاد که رنگشون پریده بود و جیغ میزدن. اونجا بود که فهمیدم من بخاطر بچه‌ها حتی اجازه‌ی اینکه بخوام زانو خم کنم هم ندارم. بلند شدم بغلشون کردم و گفتم هیچی نیست، بابا مجروح شده. حتی اون شب بخاطر بچه‌ها نتونستم گریه کنم. روایت شهید ۲۶
_ بچه‌ها از گریه بقیه ترسیده بودن و دائم میپرسیدن مگه بابا مجروح نشده. پس چرا همه انقدر گریه میکنن؟ یه شب تا صبحی طول کشید تا تونستم به دختر بزرگم (پرنیا دوازده ساله) بگم که باباش شهید شده. با شهادت ناآشنا نبودن و پنجشنبه‌هایی که باباشون اراک بود گلزار میرفتن و ایشون از رفقای شهیدشون به بچه‌ها میگفتن. خیلی بی‌قراری می‌کردن، تنها چیزی که تونستم بهشون بگم این بود که بابا با امام زمان برمیگرده، خیلی طول نمیکشه و تحمل کنید. از اون روز مهم‌ترین دعای بچه‌های من دعای فرجه روایت شهید ۲۷
_ دختر کوچیکم (پریماه شش ساله) دائم انکار میکرد و هرکس رو که میدید گریه میکنه میگفت بابام فقط سرش زخمه، گریه نکن مجروح شده میاد، دکترا سرش رو میبندن و خوب میشه. معراج الشهدا که بابا رو دید گریه کرد ولی بعدش که جدا شد باز میگفت نه بابا داره میاد و هنوزم نتونسته با شهادت باباش کنار بیاد. تا دلتنگ میشه لجبازی میکنه و همش میگه که من بابای واقعی میخوام، بابایی که توی قلبم باشه نمیخوام، بابایی میخوام که روی پاهاش بشینم، بابایی که بیاد بغلم کنه... روایت شهید ۲۸
_ بچه‌ها ارتباطشون با باباشون خیلی خوب بود. من هربار فقط از خود آقا وحید میخوام و میگم که خودت باید آرومشون کن، بچه‌هایی که انقدر بابایی بودن آروم کردنشون کار من نیست. دعا کنید که ان‌شاءالله نبود باباشون طولانی نشه و بزودی با امام زمان برگردن. روایت شهید ۲۹
تَمامِ مَن
_ امروز که خبر شهادت آقای امیدواری رو شنیدم و دختر کوچیکشون رو دیدم. فقط گفتم خدا بهشون صبر بده که روزای سختی رو در پیش دارن... 💔 (واقعا عجیبه که هر دیداری میریم اسم از یه شهید دیگه میاد و با اینکه خود اون افراد داغدارن، دل‌نگران خانواده‌ی یه شهید هستن) (اگه هم نمیدونید کدوم شهید رو میگن روی کلیپ دخترشون ریپلای کردم) روایت شهید ۳۰
روایت مادر از آخرین روزی که کنار پسرشون بود متفاوت‌ و خیلی دردناکه: _ شبی که قرار بود فرداش راهی بشه بهم گفت که میخوام برم، گفتم نرو مامان، اینبار شلوغه. به خواهرش زنگ زدم، دامادم اینا هم میگفتن نذار بره. برای سحری که رفتم پیششون گفتم وحید مامان‌جان، همه میگن نرو، بیا اینبار رو نرو... یهو پاشد سر پا، گوشه‌های لباسش رو گرفته بود و تکون میداد، میگفت: مادر! من این لباس و تنم کردم برای همچین روزی، من نرم کی بره؟ من نرم که اینجا مثل سوریه بشه؟ ما نریم کی بره؟؟؟ بعدش رفت وضو بگیره و منم رفتم بالا داروهام رو بخورم و باهم خداحافظی نکردیم، چون هربار میخواست بره میومد بالا و مفصل خداحافظی می‌کرد ولی... دوباره گریه‌شون میگیره و با همون صدای لرزون ادامه میدن: ساعت ۱۰ صبح اینطورا بود دیدم خبری از وحید نشد رفتم پایین که عروسم گفت صبح خواب مونده بود، با صدای زنگ تلفنش و اینکه همکاراش دم درن از جا پرید و با عجله ساکش رو برداشت و رفت. این شد حسرتی روی دل مادر که حتی برای آخرین بار از پسر عزیزش خداحافظی هم نکرد. روایت شهید ۳۱