خدا بهم لطف داشت که من زمانها و جاهای مختلفی خانوادهی مهسا رو دیدم.
هر بار هم مامان رو توی یک حال و احساس متفاوت دیدم و آدم هربار با یادآوری خاطراتی که از عزیزش براش باقی موندن، احوالات مختلفی رو تجربه میکنه.
نزدیک چهلم مهسا بود و پنجشنبه که رفتم گلزار شهدا، جدیدا هروقت میرم حالم خیلی خوب میشه چون اکثر خانوادهها رو میشناسم و اینکه میبینمشون برام قوت قلبه. به مامان مهسا که رسیدم و حال بدشون رو دیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد. دورشون شلوغ بود و منم رفتم سر مزار بقیه شهدا
ولی دائم نگاهم سمتشون برمیگشت آخرم موقع رفتن دلم نیومد که همینجوری برم و رفتم پیششون.
یکساعتی همونجا نشستم و گفتم تا نبینم حالتون یکم بهتر شده از اینجا نمیرم، شما چشماتون انقدر بیروح نبود. توروخدا با خودتون اینجوری نکنید.
میگفتن انگار تازه دارم یه سری اتفاقات رو میفهمم و از اینکه این بلاها سر مهسا و فکر به اینکه چی به سر دخترم اومده حالم بده.
خیلی صحبت کردم انقدر که اگر بخوام بگم شاید یه روایت کامل دیگه بشه ولی فعلا قصد نوشتنشون رو ندارم.
فقط حرفی رو میگم که وقتی شنیدمش گفتم به خدا قسم که همهی این اتفاقا و اینکه بچههاتون با این نگاه و تفکر عمیق بزرگ شدن بخاطر تربیت خودتون و بزرگمنشی خودتونه.
_ به امیرمحمد گفتم برای چهلم برن حلوا، میوه و خرما بگیرن ولی قبول نکرده، میگه خود سپاه گفته چای و کیک میدن و همین کافیه. نباید چیزی بگیریم تا با شهدای دیگه فرق کنه.
فرداش که به مراسم رفتیم بعد از سلام و عرض تسلیت نگاهم به مزار مهسا کشیده و به خدا قسم که هیچ چیزی به عنوان پذیرایی نیاورده بودن و آخرش هم همون کیکها رو یه آقایی توی کارتن به افراد تعارف میکرد.
واقعا به حال خانوادهشون غبطه میخوردم که تا این حد به همچین نکاتی توجه دارن و رعایت میکنن.
جنس عزاداری برادر با بقیه فرق میکرد، با اینکه خیلی ارتباط نزدیک و خوبی باهم داشتن ولی مامان میگفت: ما اصلا گریهش رو ندیدیم. غیر از یه بار که من از اتاق مهسا اومدم بیرون و یکی از حرکاتی که مهسا انجام میداد رو تقلید کردم که یهو امیر دید و بغضش گرفت و سریع رفت توی اتاقش، همین بود. خودش رو با هیئت، مداحی و تجمعهای هر شب درگیر کرده.
توی مراسم چهلم یه گروه اومدن و سنج و دمام زنی میکردن. یه دفعه دیدیم که برادر هم یکی از سنجها رو برداشته و میزنه.
یه گوشه وایستاده بودیم و مات این صحنه مونده بودم به این فکر میکردم که مردها غم و غصهشون رو جور دیگهای فریاد میزنن.
1_25509128124.ogg
زمان:
حجم:
594.2K
صدای سنج و دمام زنی مراسم چهلم شهیده #مهسا_طاهری
تَمامِ مَن
داشتن سنگ مزار شهید #امیرمحمد_گایکانی رو میذاشتن. روایت شهید #امیرمحمد_گایکانی
اون روز رو که از شهید امیرمحمد گایکانی عزیز میگفتم رو یادتونه که بعد از صحبت با خانوادهشون یهو رفتم گلزار و دیدم دارن سنگ مزارشون رو عوض میکنن.
همون زمان سنگ مزار مهسا رو هم تازه آورده بودن و قرار بود بعدش برای شهیده طاهری رو نصب کنن.
فاصلهی مزار این دو نفر کمتر از دو قدمه و انگار مهسا یه داداش امیرمحمد دیگه هم پیدا کرده.
خوشحال بودم که اون لحظه کنار این دو شهید عزیز هستم.
این هم روایت شهیده #مهسا_طاهری.
امیدوارم تونسته باشم بخشی از زندگی ایشون رو به خوبی براتون بازگو کنم.
منت سرم میذارید اگه هرکدومتون، هر چند صلواتی که براتون مقدوره از طرف شهیده #مهسا_طاهری، برای سلامتی و ظهور امام زمان بفرستید. ❤️
(جانمازی که شهیده باهاش نماز میخوندن و خانواده به تازگی از خوابگاه تهران آورده بودن.)
هدایت شده از بانوی شهید دکتر مهسا طاهری
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین پست شهیده(مهسا طاهری)
در فضای مجازی 🕊🌱
#شهید_همت
تَمامِ مَن
آخرین پست شهیده(مهسا طاهری) در فضای مجازی 🕊🌱 #شهید_همت
اینم کانال شهیده طاهری هست که به تازگی راهاندازی شده، عکس و مطالب خاصتر رو میتونید از اینجا دنبال کنید.