- درتاریکی، چَـشمانتراجُستم.
درتاریکیچشمهایترایافتم، وشبمپرستارهشد.
" احمدشاملو "
کافیهیکیازناخنهامترکبخوره، یابشکنه.
نهتنهابههمهچیزگیرمیکنه، بلکهبقیهیناخنهامبهتبعیتازاون
باهممیشکنن.
- تامیلا -
گمکردهبودمتورا، وحالادرمیانِنُتهایِ
این" ۱۱دقیقهو۵۹ثانیه " پیدایتکردم.
خودترا، چشمانترا، خاطراتمانرا، وحتیلبخندترا. گفتهبودمهرکجابرویپیدایتمیکنم.
دیدی؟ پیدایتکردم.
دراتاقیکهاینقطعهسکوتشراشکسته
ودرمیانِکلاویههایِمخدوشِذهنم.
خوشآمدیبههمصحبتی، کمیبنشین.
چاییبنوش، گوشبده، وبعدبرو.
آنوقتهرکجاکهدلتنگتمیخواهد، برو.
- تامیلا -
بهقولزهرا، میشه؟
بهسقفخیرهشدنهایِقبلخواب، بساست
بخواب، فکروخیالاتِبیحساببساست