eitaa logo
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
1.1هزار دنبال‌کننده
827 عکس
523 ویدیو
2 فایل
تبلیغات پذیرفته میشود به آیدی زیر مراجعه کنید @bentalhasan
مشاهده در ایتا
دانلود
7.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اواخر حسین و حسن را از صدا می‌شناخت🥺 اگر نفهمیدی چی گفتم، خودت رو اذیت نکن😔🖤
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_76 #پشت_لنزهای_حقیقت اون لحظه ترسی تمام وجودم رو فرا گرفت، نگران آبروم بودم، اینا که جوانمردی
حسین: یا اباعبدالله، من‌لی غیرک، یا ابوالغیره بضعی و عرضی فی ید العدو، یا ایا‌عبدالله دللنی علی درب، سهل علی الامر. ( یا امام حسین، من جز تو کسی رو ندارم، ای باغیرت ناموس و آبروم در خطره یه راهی بهم نشون بده، این امر سخت رو بر من آسون کن. عباس: محمد، ابو‌علی کجاست؟ محمد: نمی‌دونم، خونه نیست، تنها سمت خونه رفت ولی من اونجا رفتم نبودن. عباس: باید پیداشون کنیم و جلوشون رو بگیریم. محمد: نه، بریم به سید خبر بدیم، ایشون راه درست بهمون نشون میدن. قفس رو از یک متری رها کردن، محکم به زمین خورد بعد از چند غلط سکون پیدا کرد. گالانت: الان حالت چطوره؟ سارا: اگر عجله نکرده بودید خودم می‌خواستم بیام پیشتون. گالانت: عجب! خیلی جالبه که در این حال هم می‌خوای ادای آدم نترس‌ها رو دربیاری. سارا: ترس که برام معنی نداره. گالانت: همکارانت رو برگردوندی و خودت موندگار شدی، با فرمانده گروه رضوان حسین دیان هم ازدواج کردی، می‌دونی که چرا اینجایی؟ سارا: اصلا برام اهمیت نداره، من رو بکش هم خودت راحت میشی هم من اینقدر زجر نمی‌کشم. گالانت: همون طوری که من رو زجر کش کردی و اطلاعاتمون رو دزدیدی، تو هم باید همونقدر زجر بکشی، کاری می‌کنم خودت کار خودت رو تموم کنی. جمله آخرش خیلی من رو ترسوند، یعنی می‌خواد چیکار کنه؟ تو دل تاریکی شب، بغضم بی‌صدا ترکید، عشق و علاقه حسین مانع اومدن من به اینجا شد، اما الان بخاطر حسین و عشقش دارم اینجا زجر می‌کشم. چشمام از اشک و شدت بی‌خوابی می‌سوخت، سرم از پشت و بالای ابرو شکسته شده بود، درد‌هایی که چند روز بود آروم گرفته بودن دوباره هجوم آوردن، من بودم و یه عالمه درد و تنهایی و دلتنگی. سید: نگران نباشید، ابو‌علی کار اشتباهی نمی‌کنه. محمد: بحث ناموسش سید. سید: تا خدا هست نگران چیزی نباشید. حسین: یاالله، توکلت علیک. نیمه شب، و تاریکی محض یک‌باره با صدای یک انفجار روشن شد، و با صدای انفجار دوم همه جا رو‌ گرد و خاک فرا گرفت. حسین: هاشم، کلید‌ها رو بده. هاشم: امیدوارم به کار بیاد. حسین: تو پشت سر هم انفجار ایجاد کن، به نیروها بگو‌سرباز‌ها رو دست به سر کنن‌. _ مراقب زندانی باشید، اون نباید بمیره. +بیا فرار کنیم، نمی‌بینی چقدر زیاد هستن؟ اون نمی‌تونه فرار کنه، قفس خیلی محکم بسته شده، اصلا بذار بمیره، ما هم راحت می‌شیم. سرباز‌های نگهبان متواری شدن، صدای انفجار و تیراندازی همچنان باقی بود. مرد نقاب دار نزدیک قفس شد، میون اون دود و گرد و خاک چهره‌اش پیدا نبود، بعد از چندی تلاش قفل قفس رو شکست، بدون اینکه حرفی بزنه، دستم رو گرفت و کمک کرد از قفس بیرون بیام. گرمای دستش اما برای شناختنش کافی بود. سارا: حسین، تویی!؟ حسین: عجله کن باید بریم. سارا: من نمی‌تونم بدوم، بخیه‌های پام پاره شده. حسین کولم کرد و با سرعتی نسبتا تند از اونجا دور شدیم. من رو از کولش پایین آورد، بوته‌های خار رو کنار زد و من رو از گودی که زیر بوته‌های خار بود داخل برد، پشت سرم اومد، یه نارنجک بیرون انداخت، راه ورودی کاملا تخریب شد. رضا: اون سمت همه چی آماده است تا بریم. حسین: همه چی رو اونجا آماده کردید؟ رضا: همه چی. چفیه‌ای که باهاش نقاب بسته بود رو باز کرد و به من داد. حسین: فقط این پارچه رو دارم، بیا خودت رو بپوشون تا برسیم مکان امن. سارا: ممنون. حسین: دستت رو بده. فکر همه چی رو می‌کردم جز اینکه حسین برا نجاتم شخصا وارد عمل بشه. اون راست می‌گفت، هیچ تفاوتی بین و من و ریحان قائل نمی‌شد تو بذل محبتش. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حزب‌الله زنده‌است🥺 پیروز میدان ماییم چادر مادر گنبدآهنین ماست🖤
‌‌ شهدا‌نمازشون‌نیم‌ساعت‌دیر‌میشد میگفتند:خدایا‌چه‌اشتباهی‌ا‌زماسرزده‌که‌از نماز‌اول‌وقت‌محروم‌شدیم بعدمانمازمون‌قضا‌میشھ‌ عین‌خیالمونم‌نیس! ‌‌
مواظب باشیم دلمان جایی نرود . . . که اگر رفت باز گرداندنش کار ‌ ‌سختی ‌است وگاهی محال است ، ‌ ‌اگر ‌برگردد ‌معلول و مجروح و ‌سرخورده ‌باز‌ میگردد . . . ‌مراقب باشیم دلِ آرام ، ‌سربه هوا و عاشق پیشه است ! - اقایپناهیان
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_77 #پشت_لنزهای_حقیقت حسین: یا اباعبدالله، من‌لی غیرک، یا ابوالغیره بضعی و عرضی فی ید العدو،
حسین: ببینم سرت رو. سارا: چرا اومدی دنبالم؟ نگفتی تو رو هم می‌گیرن؟ حسین: ناراحتی اومدم دنبالت؟ سارا: اونا دنبال تو هستن، دستشون بهت برسه تکه‌تکه‌ات می‌کنن، فوقش من می‌مردم. حسین: بهت گفته بودم برام مهمی، حالا باور کردی؟ سرت رو بچرخون، خیلی بد شکسته. سارا: لباسام بوی بنزین میده، زخم‌هام دوباره عود کرده. حسین: ببخش کوتاهی کردم، نباید تو رو تنها می‌گذاشتم. سارا: اگر ایران رفته بودم، الان تو هم اینجوری نبودی. حسین: شرایط بدتر می‌شد، فکر کردی اونجا هم تو امان بودی؟ سارا: تا وقتی که اینجام همین آش و همین کاسه‌ است. رضا: ابو‌علی، ما نمی‌تونیم از اینجا خارج بشیم. حسین: چرا!؟ رضا: منطقه زیر آتش، ماشینی که باهاش می‌خواستیم بریم، منفجر شد. فعلا باید مدتی اینجا باشیم. حسین: باشه. به کسی که خبر ندادی؟ رضا: نه، کسی نمی‌دونه اینجاییم. حسین:تا چند روز آذوقه و تدارکات داریم؟ رضا: خیلی نیست، نهایتا یک هفته. با اندک وسایلی که داشتن خیلی سطحی و جزئی زخم‌هام رو درمان کرد، زخم سر و بالای ابروم خیلی اذیتم کرده بود. ...................... مجیدی: خوشحالم که شما رو سالم می‌بینم. علی‌اکبر: ممنون استاد. مجیدی: حال خانم علوی چطوره؟ علی‌اکبر: وقتی اومدیم همچین خوب نبود، فقط زنده هستن همین. مجیدی: پس شما به خانواده اون.... علی‌اکبر: مجبور شدیم بگیم خوبن، چون خودشون خواستن، مگه میشه تو غزه بود و سالم موند؟ شرایط سخته و حرف زیاد، اما من برا یه امر دیگه مزاحمتون شدم. مجیدی: در خدمتم. علی‌اکبر: می‌خوام خبرنگار ثابت منطقه باشم. مجیدی: اما شما تازه برگشتید، چند نفر دیگه باید برن. علی‌اکبر: الان تو اون شرایط وقت آزمون و خطا نیست، من منطقه رو شناختم، شرایطش رو خبر دارم، ما بهتر می‌تونیم فعالیت کنیم. مجیدی: باشه ببینم چیکار می‌تونم بکنم. ................. شرایط توی تونل خیلی سخت بود، تونلی که به هیچ جا راه نداشت، از هر دو طرف تخریب شده بود و ما رسما گیر افتاده بودیم. بعد از گذشت دو روز، دونه‌های قرمز رنگ مثل گزیدگی پشه تو ناحیه دست‌هام و پاهام پیدا شد، هم سوزش داشت هم خارش. حسین: چرا اینطور شد؟ سارا: نمی‌دونم، حسین خیلی می‌سوزه. با آبی که برای خوردن بود و نسبتا خنک بود اونو می‌شستم، اما فایده نداشت. مدام روشون فوت می‌کردم، حسین سعی می‌کرد بجای خارش با نوازش و آروم مالیدنشون آرومشوم کنه، اما اینا هیچ کدوم جواب گو نبود. حسین: رضا حال همسرم خوب نیست، باید از اینجا بریم. رضا: راه‌های خروج بسته شده، راه‌ ارتباطی هم با خارج از اینجا تقریبا ناممکن. حسین: باید راه پیدا کنیم، اینطوری نمیشه. رضا: همه تلاشم رو می‌کنم، امیدوارم نتیجه بده. حسین و رضا همه تلاششون رو کردن تا راه خروجی پیدا کنن، از هرچی دم دستشون بود استفاده کردن. سه شبانه روز تلاش کردن تا راه خروجی پیدا کنن. این دونه‌های قرمز تمام تنم رو پر کرده بود، حس می‌کردم از درون گر گرفته‌ام، نه تب بود، نه بیماری، بعضی‌هاشون که سر باز میکردن چرکین بودن، انگار جوش زده باشم، اما جوش نبود. صبح روز چهارم سرگیجه بدی بر من غالب شد، ضعف شدیدی بر من غالب شده بود. حسین: یکم دیگه تحمل کن سارا، راه خروج پیدا میشه. سارا: سرم و چشمام درد می‌کنه، تمام تنم داغ شده، دارم می‌سوزم حسین. حسین: رضا، اون دست لباس نظامی رو برام بیار. رضا: بفرمایید حسین: لباس‌هات رو دربیار، فورا. سارا: اینجا!؟ حسین: رضا فاصله می‌گیره، پشتش به ما هست، باید لباسات رو عوض کنی. با کمک حسین، لباس‌هام رو در آوردم و لباس نظامی رو پوشیدم. رضا: یه صدایی از بالا میاد. حسین: صدای تانک. رضا: ممکنه وارد جنگ زمینی شده باشن؟ حسین: بعید نیست. رضا: اینجوری که بدتر شد، خارج شدن از منطقه غیر ممکن و‌محال‌تر شد. حسین: ان شاالله خیر رقم بخوره. صدای حداقل بیش از دو تانک به صدا می‌رسید، بخاطر صدای گوش خراش تانک‌ها و درگیری‌هایی که شنیده می‌شد شرایط سردرد و سرگیجه من بدتر شد، کمی دراز کشیدم تا شاید تاثیری داشته باشه. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
چهارچیز است که از چهارچیز سیر نمی‌شود: زمین از باران چشم از دیدن و زن از مرد عالم از علم صبحتون صادقی💔
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_78 #پشت_لنزهای_حقیقت حسین: ببینم سرت رو. سارا: چرا اومدی دنبالم؟ نگفتی تو رو هم می‌گیرن؟ حسی
فقط چند لحظه چشم‌هام روی هم گذاشتم، از میان باغی بزرگ و زیبا دستی به سمت من دراز شده بود، دست انسان بود ولی جنس بلورین داشت، ولی وقتی دستش رو گرفتم مثل دست خودمون بود. احساس سبکی شدیدی داشتم، قصد داشتم وارد باغ بشم که صدای انفجار شدیدی انگار که مغزم رو تکون داده باشه روشنیدم. با ترس نشستم، خون دماغ شدم، حسین من رو محکم تو آغوشش گرفته بود، یکم بعد متوجه شدم که گوش‌هام هم خونریزی داشت. رضا: تانک رو منفجر کردن، یه راه باریکه‌ای باز شده، الان ما دقیقا زیر تانک هستیم. حسین: سارا صدای من رو می‌شنوی؟ سارا: آره، می‌شنوم. رضا: یکم دیگه تلاش کنیم نجات پیدا می‌کنیم. حسین: ممکنه هنوز نیروهای صهیون تو منطقه باشن، باید مراقب باشیم. رضا: متوجه‌ام. راه باز شد، بعد سه ساعت خاک برداری، تونستیم راه باز کنیم، همچنان دونه‌های قرمز سوزش و خارش داشتن، با هرچیزی که دم دستم بود تنم رو می‌خاروندم. صبر کردیم تا هوا تاریک بشه، جنس لباس‌ها طوری بود که اگر درشب سینه خیز می‌رفتیم قابل شناسایی نبودیم، آقایون برای سینه خیز رفتن مشکلی نداشتن، اما من با بخیه‌های سینه‌ام و دست و پاهای تاول زده واقعا برام سخت بود. حسین: سارا می‌تونی همراهی کنی؟ می‌دونم سخته ولی یکم تلاش کنی می‌تونم به مقر نظامی ساحلی برسیم. سارا: نمیشه من بمونم شما برید؟ من .... سکوت کردم، موندن من عین خودکشی و نامردی در حق حسین بود. سارا: میام، همراهی می‌کنم. حسین: یا‌علی. آروم آروم از تونل بیرون اومدیم، اول آقا رضا و بعد حسین و پشت سرشون من بیرون اومدم. آقا رضا جلوی من و پشت سرم حسین. به سختی خودم رو کشون کشون پیش می‌بردم. در این حالت که بودیم تنها در یک صورت شناسایی می‌شدیم، زمانی که پهپاد اسرائیلی از روی سر ما رد می‌شد. خدا خدا می‌کردیم پهپادی رد نشه. بر اثر سینه خیز رفتن بخیه‌های سینه‌ام با درد کشیده می‌شد و باز می‌شد، از شدت درد اشک‌هام جاری شده بود، ولی صدایی ازم بیرون نمی‌اومد. چهارساعت ما سینه خیز رفتیم، به مقر نظامی بچه‌های رضوان که مستقر تو صحرا بودیم که رسیدیم، رضا با گفتن یک کلمه رمزی بلند شد، حسین کنارم اومد و کمک کرد از زمین بلند بشم. بچه‌ها با دیدن حسین احترام کردن و ما رو وارد مقر کردن، وارد که شدم تمام تنم خونی بود، رد نامنظم خون روی لباسم هم پیدا بود. حسین: رضا بگو یه ماشین آماده کنن باید بریم بیروت، خانمم شرایطش خیلی بده. از یه جایی به بعد کم آوردم و از هوش رفتم. حسین: سارا؟ سارا؟ رضا: ماشین آماده‌است، پزشک گروه هم همراهتون میاد. حسین: ممنون رضا. دکتر: حسین آقا، این دونه‌های قرمز... حسین: اینا چیه؟ دکتر: مطمئن نیستم می‌ترسم یه چیزی بگم بعدش درست در نیاد. حسین: چقدر دیگه می‌رسیم؟ راننده: نیم الی یک ساعت. حسین: عجله کن. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا