💫 رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :
«من أحب أن يحاسبه الله حساباً يسيراً فليوال علي الهادي (عليه السلام )
هر کس دوست دارد که خداوند در حساب و کتاب بر او سخت نگیرد پس باید امام هادی علیه السلام را دوست داشته باشد. [ یا ولایت ایشان را داشته باشد.]»
📚 بحار ج ۳۶ ص ۲۹۶
🏴 شهادت مظلومانه دهمین اخترآسمان امامت و ولایت،مشعل فروزان هدایت حضرت امام علی النقی (ع)تسلیت باد.
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج🤲
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
به عنوان یک مسیحی زندگی نامه علیابن ابیطالب برایم جذاب بود، در یک جا ایشان در مورد خودشان میگویند
عاشقان مولا علی کجایید؟
بریم قسمت بعدی مسابقه و کلیپ بعدی😍
کیا مثل همیشه آماده هستن؟😍
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
تا روز ۱۰ رجب چند کلیپ در مورد امام علی بارگذاری میشه. کلیپ اول با زبان انگلیسی هست☺️ شما باید در ا
دوستان یه نکتهای☺️
هر مقدار از این شرایط بتونید انجام بدید هم قبوله به همون مقدار که انجام دادید امتیاز میگیرید😍
پس دیگه بهونه نیارید و دست بکار بشید هنوز حدود دو هفته وقت دارید🥰
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_113 #پشت_لنزهای_حقیقت آقایان رضایی و قادری هم بخاطر مشکل وجود المثنی شناسنامه و پاسپورت مجبو
دخترااااااا کجایید؟😍
بدویید بیاید که پارت بعدی آماده شد🏃
چند نفر این علامت 🏃بفرستن تو گروه یا پیوی ببینم کیا مشتاق ادامه رمان بودن😁
https://eitaa.com/joinchat/902431193C24bb65b3a3
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_113 #پشت_لنزهای_حقیقت آقایان رضایی و قادری هم بخاطر مشکل وجود المثنی شناسنامه و پاسپورت مجبو
#پارت_114
#پشت_لنزهای_حقیقت
شاید در این لحظات گالانت منتظر بود من از او درخواست ترحم بکنم، اما غرورم اجازه نمیداد، من گالانت رو مقصر سقط بچهام میدونستم.
اما نگاه سرد گالانت طوری نبود که رحمی در آن باشد، من هم کسی نبودم که از یک جنایتکار ترحم بخواهم.
سارا: تو از من میخوای خودکشی کنم چون وجودش نداری منو بکشی.
با حرفهایم انگار خشمگین شد، اما نقابی از خونسردی روی صورتش باقی گذاشت. ادامه داد:
گالانت:_«من فقط یه انتخاب بهت میدم. یا همین الان با خوردن این سم خودتو خلاص میکنی، یا مجبورم خودم این نمایش رو تموم کنم.»_
به او خندیدم؛ خندهای ضعیف، اما از عمق وجودم.
سارا: «انتظار داری دست به خودکشی بزنم؟ تو که میخوای منو بکشی، چرا به این فکر میکنی که من التماست کنم؟»
صورتش برای لحظهای درهم شد. با گامی آرام آمد جلوتر، ولی من هنوز مستقیم در چشمانش نگاه میکردم. شاید فکر میکرد این لحظه آخر است که از ترس میشکنم. اما تنها چیزی که نصیب او شد، کلماتی بود که میدانستم قلب تاریکش را آتش میزند.
سارا: «من از مرگ نمیترسم. تو که از خونریزی لذت میبری، من خونم رو ارزون بهت نمیفروشم. اما بدون گالانت... حتی اگه منو هم بکشی، چیزی تغییر نمیکنه. این خونها توی تاریخ زنده میمونن، اما تو یه جنایتکاری که حتی تو قلب همون آدمایی که برات هورا میکشن هیچ نشونی از شجاعت نداره. تو هیچی نیستی. خون من هم رنگینتر از خون بچههای مظلوم غزه و لبنان نیست، با کشتن من حزبالله و ایران متحد خواهند شد، من حالا فقط یه ایرانی نیستم شهروند لبنان هم حساب میشم، به تقاص همه خونهایی که ریختی مجازات خواهی شد.
عصبانیت را دیدم. چشمانش داغ شده بود و انگشتش که روی ماشه بود، کمی لرزید. گفت:
گالانت:_«بس کن! تو هیچی نمیدونی! میبینی که چقدر راحت زندگیتو تموم میکنم.»_
به سختی لبخندی زدم.
سارا: «زندگی من؟ زندگی من تمام نمیشه. منو میکشی، قبول، ولی همین خون من هزار نفر مثل من میسازه. تو نمیتونی چیزی رو نابود کنی که با ایمان ساخته شده... و آخرش، تو سقوط میکنی. این تویی که زندگی بی ارزش و پوچی داری.»
دیگر نمیخواست چیزی بشنود. دیدم که لبش به پوزخندی خشک و خالی از انسانیت خم شد. اسلحهاش را بالا آورد و دقیقاً به سمت قلبم نشانه رفت. آهی کشید و گفت:
گالانت: _«وقتشه تمومش کنیم.»_
صدای شلیک آمد؛ امان نداد. همهچیز در یک لحظه تمام شد. تنها چیزی که حس کردم، گرمای شدیدی بود که در سینهام پیچید. نگاهم روی چشمان گالانت ثابت ماند. او حتی برای لحظهای در نگاهم شک ندید، اما احساس کردم که چیزی در روح تاریکش از هم پاشید. شاید انتظار نداشت که حتی در لحظه مرگ، طوفانی از ایمان در نگاهم باقی بماند.
افتادم. صدای قدمهای او را شنیدم که دور میشد. تنها بودم. اما با تمام وجود احساس آرامش کردم.شاید به ظاهر مرگ من، مثل مرگ یک قهرمان نبود؛ من فقط یکی از هزاران نفری بودم که آماده بودند راهشان را ادامه دهم. میدانستم که حسین، احمد، و دیگرانی مثل آنها، روزی گالانت و اربابهایش را زمین خواهند زد.
چشمانم سنگین شد. آخرین چیزی که دیدم، تصویری از پرچم کشورم و لبخند بچههایی بود که برایشان جنگیدم. دیگر چیزی نبود، جز سکوت.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_114 #پشت_لنزهای_حقیقت شاید در این لحظات گالانت منتظر بود من از او درخواست ترحم بکنم، اما غرو
از سکوتتون تو گروه معلومه که رفتید تو شوک💔
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_114 #پشت_لنزهای_حقیقت شاید در این لحظات گالانت منتظر بود من از او درخواست ترحم بکنم، اما غرو
#پارت_115
#پشت_لنزهای_حقیقت
حسین: احمد کجاست؟
حمدان: تو مقر.
حسین: صداش بزن بیاد.
حمدان چشم.
احمد: سلام فرمانده.
حسین: سلام، احمد این آقا چی میگه؟
احمد: چی میگه؟
حسین: احمد، واقعا سارا دست اون وحشیها افتاده؟
احمد: متاسفم فرمانده، ولی ما هم امروز فهمیدیم واقعا اینطوره، غیرقابل باور چطور این اتفاق افتاده!؟
حسین: از کی فهمیدید؟
احمد: دو روز پیش.
حمدان: فرمانده، سارا خانم زرنگ هستن، مثل دفعات قبل حتما راه فراری چیزی پیدا میکنن.
خلیل: ببخشید این حرف میزنم اما من فکر نمیکنم، اگر تا الان زنده باشن جای شکرش باقیه، من رو نگاه کنید، جای سالم تو بدنم نیست، اونا به قصد کشتن ایشون رو تو قبرستان دسته جمعی گذاشتن، یسرائیل خیلی وحشیتر از گالانت.
حسین: این اتفاق نشون میده اونا خیلی دقیق من رو زیر نظر داشتن، از لحظه لحظه خروجم مطلع بودن، سارا رو هم شناسایی کردن، وگرنه دلیلی نداره اردوغان اونو تحویل بده، ما همون جا تو سوریه شناسایی شدیم، شاید هم قبلترش.
گالانت: یکی رو که کسی بهش شک نمیکنه به عنوان اسیر آزاد شده همراه این جنازه بفرستید بره بیروت.
یسرائیل: بالاخره کار خودت کردی؟
گالانت: کارت راحتتر کردم، این جنازه که برسه بیروت حسین رو هم بدست میاریم، تو میخوای اونو بکشی ولی من اون رو زنده میخوام، مغز متفکر همه بلاهایی که سرمون اومد اون بوده، نباید معمولی و بدون درد بمیره.
یسرائیل: تو کاری که به تو مربوط نبود دخالت کردی، ولی بهت فرصت میدم اگر حسین رو گیر آوردی که هیچی تازه چیزی هم گیرت میاد، اما اگر حسین تو تله نیفتاد باید جون خودت رو بدی.
گالانت: حتما این دفعه تو تله میافته.
یسرائیل: اون مثل تو احمق نیست.
هانیه: هادی یه دلشوره عجیبی دارم، نگران سارا و حسین هستم.
هادی: نگران نباش همکاراش گفتن حالشون خوبه.
هانیه: یک ماهه رفتن برنگشتن، این دختر سرش برا مصیبت درد میکنه.
هادی: خدا رو شکر میکنم تو این وقایع که آخر الزمان و نزدیک ظهوریم دخترمون جز کسایی که دغدغه دین و فلسطین داره.
هانیه: منم خدا رو شکر میکنم، راستی من یه مبلغی کنار گذاشتم برا کمک به مردم لبنان اینو ببر واریز کن به این شماره کارت بیزحمت.
هادی: قبول باشه عزیزم، ان شاالله به زودی شاهد نابودی این گرگها باشیم.
هانیه: ان شاالله.
........
حمدان: احمد، .....
احمد: چی شده؟ چرا گریه میکنی!؟
حمدان: دیگه تموم شد، من نمیتونم سرم پیش فرمانده بالا بگیرم.
احمد: چی شده مگه؟
حمدان: جنازه سارا خانم رو آوردن
احمد: چی!؟ کی آورده؟ چطوری!؟
حمدان: جنازه رو بستن به دوش یه اسیر آزادش کردن اون هم جنازه رو آورده.
مرتضی: صبر کنید ببینم، اون اسیر کیه؟ سارا خانم از کجا میشناخته که آورده اینجا؟
احمد: حمدان، حق با مرتضی است، این با عقل جور در نمیاد.
حمدان: چرا جور درنمیاد، اونا جنازه رو با یه اسیر فرستادن.
احمد: حمدان درست فکر کن، مگه چند ماه پیش یه جنازه بمب گذاری شده رو نفرستادن همراه یه نفر انتحاری زد، این نقشه تکراریه.
هدفشون فرماندهاست.
مرتضی: اون مرد الان کجاست؟
حمدان: بخاطر خجالت از فرمانده بردمش سرد خونه همراه جنازه خانم.
احمد: بریم سرد خونه.
مرتضی: یک زن باید همراهمون ببریم برا باز کردن روی جنازه.
احمد: نه خطرناکه ممکنه انتحاری چیزی باشه.
مرتضی: خب چطور روی جنازه باز کنیم و بگردیم.
حمدان: روی جنازه پوشیده نیست.
مرتضی: بریم ببینیم تا دیر نشده.
.......
+ سلام قربان.
احمد: سلام، این جنازه رو تو آوردی؟
+ بله قربان
احمد: چرا جنازه رو آوردی مقر؟
+ به من گفتن بیارمش اینجا، گفتن این یه هدیه از طرف وزیر جنگ به فرمانده دیان هست.
مرتضی: تو کی اسیر شدی؟
+ سه سال پیش
مرتضی: چه مسئولیتی داشتی که اسیرت کردن؟
+ هیچی من یه سرباز ساده بودم.
احمد: خیلی خب ممنون که جنازه رو آوردی الان میتونی برگردی.
+ برگردم!؟ من که جایی ندارم
مرتضی: ببین، ما از تو زرنگتر هستیم، این نامه رو ببر بده به همون سگ هار که ما رو احمق فرض کرده، بگو تو خواب ببینه فرمانده ما رو ترور کنن یا اسیرش کنن.
+ چی میگن قربان؟ من .... من آزاد شدم، دوباره برگردم....
مرتضی: حمدان، ببرش، تا خود مرز از همون جا که اومده.
+قربان این کار رو با من نکنید خواهش میکنم.
حمدان: راه بیافت.
احمد: حالا جواب فرمانده رو چی بدیم؟
مرتضی: من به سارا خانم افتخار میکنم، ما حالا خون ناموسمون رو ازشون طلب داریم، من خودم به شخصه خودم رو مدیون سارا خانم میدونم، اون با این کارش فرمانده رو نجات داد.
حمدان: ننگ بر ما که ناموسمون رو فدای حفاظت فرماندههامون کردیم، من باید جای ایشون میخوابیدم اینجا.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~