سلام و شب بخیر خدمت رمان خوانهای عزیز😘
عزیزان پارت جدید به علت تغییرات امشب بارگذاری نمیشود.
ان شاالله فردا از خجالتتون در میام🌹💝
از همه شما التماس دعا دارم.
میخوام پارت بزارم ولی ایتا یاری نمیکنه🤦♀🤦♀🤦♀
شاید تا فردا درست بشه راحتتر بتونیم پارت بزاریم
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_135 #مُهَنّا مهنا: همه چی بنظرم تکمیله، ان شاالله اگر وام ازدواجتون رو بدن یخچال و تلویزیون
#پارت_136
#مُهَنّا
فاطمه در انتظار بازگشت همسرش بود، دیگه چیزی تا روز عروسی نمونده، برای پیشواز یه دسته گل خریده بود، یه پاپیون صورتی هم بهش زده بود.
مهنا: چی شد مادر نرسید آقا علی؟
فاطمه: نه، قرار شد نیم ساعت قبل رسیدن خبرم کنه.
مهنا: خب زنگش بزن
فاطمه: دوست ندارم از همین اول زندگی فکر کنن من از اون زنایی هستم که آویزون شوهرن و دم به دم میخوام گزارش بگیرن.
مهنا: وااااا، این چه حرفیه؟ تو میخوای از حال شوهرت با خبر بشی همین. زنگ بزن و بهونه نیار، بگو هنوز خجالت میکشم و باهاش راحت نیستم.
داشتم مهیا میشدم برای رفتن پیشواز که بهار هراسون وارد اتاقم شد.
فاطمه: چیه؟ چی شده؟
بهار: خبری از آقا علی نشد؟
فاطمه: نه هنوز، اما الان دیگه باید رسیده باشن، دارم میرم پیشواز.
بهار: زنگ بزن.
فاطمه: آخه....
بهار: میگم زنگ بزن.
فاطمه: بیا خاموشه.
بهار: خدا کنه خبر دروغ باشه.
فاطمه: منظورت چیه؟ چه خبری؟
بهار: همین الان به مرتضی خبر دادن که اتوبوسی که برای اردو رفته مشهد حامل دانشجوهای پزشک و چندتا پزشک بوده تو راه برگشت با یه تریلر برخورد کرده.
فاطمه: تو که نمیخوای بگی که اون اتوبوس ....
بهار: هنوز هیچی معلوم نیست، یه تیم اعزام شدن اونجا.
با این خبر دل من زیر و رو شد، نمیخواستم باور کنم هنوز لباس عروس نپوشیده عزادار شدم.
تلویزیون روشن بود، شبکه خبر زیر نویس فوری زد و خبر واژگونی اتوبوس بیشاز صدهابار از جلوی چشمهامون رد شد.
مادرم هم مثل خودم دلش غوغا بود.
همه امیدم این بود که مرتضی زنگ بزنه بگه حال علی خوبه، یا نهایتا زخمی شده.
اما هیچی مطابق میل ما پیش نرفت، عروس نشده بیوه شدم، این بار دومی بود که تا پای عقد میرسیدم ولی ازدواج بهم میخورد.
دیگه ظرفیت تحمل این همه درد رو نداشتم، حتی نمیدونستم باید از کی شاکی باشم، به کی گله شکایت کنم؟
مهمونایی که قرار بود تو مراسم عروسی دست بزنن و کل بکشن حالا برای تشییع جنازه علی اومده بودن.
علیرضا هم همراه خانمش اومده بود.
بعد از مراسم خاکسپاری بالا سر قبرش نشستم، گلی رو که قرار بود برای پیشواز بهش تقدیم کنم رو روی خاک نم قبرش پرپر کردم.
تو حال خودم بودم، اینقدر غمش بزرگ بود که حتی نمیتونستم گریه کنم.
بغضی تو گلوم حبس بود ولی بیرون نمیاومد.
مادر احسانی که تنها همین پسر رو داشت از خاک قبر پسرش مشت برمیداشت و به سرش میریخت.
بعد از تموم شدن مراسم خاکسپاری مهمونا رو بردیم خونه برای شام.
تازه اونجا پچپچها و حرفها شروع شد.
غریبه و آشنا به هم میگفتن که چه پا قدم نحسی داشت، نیومده پسره رو به کشتن داد.
تنها پسر خانواده احسانی رو گرفت، من که تو حال خودم بودم و اصلا به این حرفها اهمیت نمیدادم.
میون این جمعیت عمه احسانی تو جمع بلند بلند داد زد و گفت:
خدا لعنت کنه مسبب این قضیه رو، پا قدمهای نحسی که جوونمون رو گرفت، ما رو عزادار کرد.
خدا نحوستتون رو به خودتون برگردونه.
مادرم میخواست جواب بده که علیرضا از قسمت مردونه اومد تو جمع و گفت:
نحس؟ خواهر من نحس نیست، نحس شمایید، شمایی که خواهرم رو سیاه بخت کردید، شمایی که دلتون به این ازدواج رضا نبود، خواهر من از سلاله حضرت زهراست، چطور خواهر من میتونه نحس باشه؟ بخدا قسم که شما بدترین آدمهایی هستید که دیدم. علی با هرکس دیگه میخواست ازدواج کنه این اردو رو میرفت و اتفاق رخ میداد. پس بیخودی به خواهر من لقب ندید.
با شنیدن حرفهای علیرضا خشکم زده بود، نمیفهمیدم چرا اینحرفها رو زد.
مادرم به زمین نشست، علیرضا به خودش اومد فهمید که کاری کرده که نباید.
فاطمه: آقای مرتضوی منظورتون چیه؟ من کی خواهر شما بودم؟ من کی از سلاله حضرت زهرام؟
علیرضا: منو ببخشید، نمیخواستم اینطوری بشه، عصبی بودم از شنیدن حرفها...
فاطمه: اونا رو ولش کن، بگو اینحرفها چیه که زدی؟
سکوت مرگباری بر جمع غالب شده بود، همه منتظر بودن ببینن اینحرفها یعنی چی؟
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صبحی به خیر میشود
که به فال نیک و خیر بگیریم اون روز را.
مطمئن باش امروز همان میشود که دلت میخواهد.
با نام خدا اولین صبح اول هفته را شروع میکنیم🦋
صبح بخیر❣
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_136 #مُهَنّا فاطمه در انتظار بازگشت همسرش بود، دیگه چیزی تا روز عروسی نمونده، برای پیشواز یه
#پارت_137
#مُهَنّا
حالا همه چشم و گوش شده بودند تا ببینن علیرضا چرا این حرف رو زد، مادرم مات و مبهوت به علیرضا نگاه میکرد، خواهرام چهرهاشون پر از سوال و استرس بود.
علیرضا: دلیل بهم خوردن ازدواج من و تو بیماری مامان نبود، اصلا مادرم بیماری نداشت، جواب آزمایش نشون میداد شما بچه این خانواده نیستی.
فاطمه: مضحکه، یعنی چی من بچه این خانواده نیستم؟ من خوزستان بودم شما بچه تهران، حتی اگر بخوام فرض بگیرم با بچهای جابجا شدم...
علیرضا: تو جابجا نشدی، من خیلی بچه بودم، دو سه سال بیشتر نداشتم، همراه پدر مادرم عازم کربلا بودیم، مادرم سر تو باردار بود، تو راه اتوبوس ما چپ میکنه، پدرم اونجا از دنیا میره و مادرم درد زایمانش میگیره، تو بیمارستان تو کنار یه دختری بوده که چند روز زودتر از تو به دنیا اومده بود، قبل تولدش تو شکم مادرش میمیره، با تلاش دکترا زنده میشه، بدنیا میاد ولی پنج روز بیشتر دوام نمیاره، مادرم این صحنه رو میبینه، اون موقع اوضاع ما خوب نبود، پدرم هم یه کارگر روز مزد بود، زندگی سختی داشتیم، مادر نمیخواست تو مثل من اذیت بشی، اون بچه مرده رو به اصرار میگیره و تو رو میده به این خانواده. من وقتی فهمیدم تا مدتها حالم خراب بود، خیلی میخواستم بیام حقیقت بهت بگم اما مادرم نگذاشت، قسمم داده بود، تو هم دیگه واسه خودت نخبهای بودی.
مادرم برای اینکه از عذاب وجدانش کم کنه، وقتی شنید تو کلیهات مشکل پیدا کرده خودش پیش قدم شد، اما زیر تیغ عمل دوام نیاورد، خیلی دلش میخواست برای آخرین بار تو رو بغل بگیره.
فاطمه: چی میگی؟ مامان این چی داره میگه؟ اینجا چه خبره؟
وسط این همه درد و رنج گیجی عمهام جلو اومد و تو صورت مادرم گفت:
حالا دیگه کارت به جایی رسیده که بچه مرده رو میدی بچه دیگران رو میگیری؟ از کجا معلوم بهار و هدی و ام البنین هم بچههای پرورشگاه نباشن.
احمدرضا: بس کن ساهره، من این همه سال مقابل وقاحتهای شما دهنمو بستم، اگر بچه من مرد بخاطر این بود که تو ایام بارداری زجری نبود که مهنا نکشید، پا به ماه بود ولی باید برای ده نفر خونه رومیشست و غذا میپخت و نون تازه آماده میکرد، بخاطر دعوای شما سه روز غذا نخورد، نکنه یادتون رفته، شما همتون قاتل بچه من هستید، به احترام مامان بود هیچی نگفتم، مهنا خانمی کرد که به روی شما نیاورد.
الان هم چیزی نشده، فاطمه بچه اول این خانوادهاست، چه قبول بکنید چه نکنید.
ساعد: خاک تو سرت احمدرضا، تو چطور این دختر نگون بخت و نحس دختر خودت میدونی؟
احمدرضا: احترام خودت رو نگه دار ساعد، الان هم همه از اینجا برن، نمیخوام دیگه کسی رو ببینم.
مادر احسانی: خدا رو شکر پسرم مرد و با دختر بی اصل و نسبی ازدواج نکرد.
علیرضا: حاج خانم احترام خودت رو نگهدار، باید بهتون بگم که اتفاقا علی از این قضیه خبر داشت، من به دوتا از دوستام گفته بود، محسن و علی از این قضیه خبر داشتن، چون خودشون فاطمه رو برام نشون کرده بودن.
اصلا قشنگ نیست از مرگ پسرتون خوشحال باشید و خدا رو شکر کنید.
دعوای بزرگی راه افتاد، هرکسی یه چیزی میگفت و میرفت، من بودم غم نبود علی و خانوادهای که خانوادهام نبودن.
علیرضا: خانم عباسی تو رو خدا ببخشید، نتونستم حرفهای مردم و بشنوم و چیزی نگم، باور کنید من نیومده بودم که اینطور بشه، با خودم عهد بسته بودم راز نگه دارم، عصبی شدم.
احمدرضا: کاریه که شده پسرم، دیر یا زود این راز برملا میشد، مشکل اینجاست که الان علاوه بر غم مرگ علی، فاطمه با مشکل هویتی خودش روبهرو میشه، غم از دست دادن مادرت هم بهش اضافه کن.
علیرضا: میخواید برم باهاش بیشتر حرف بزنم؟
احمدرضا: همچین مواقعی فاطمه تنهایی رو ترجیح میده، باید دید چه تصمیمی میگیره.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#دماذونــےツ💛
اݪــهـــے!
أعطِنۍ↶
♡「تۅفیقݪذټبُࢪدݩازنماز」♡
الهےآمیــــن♥️📿
عاشقانوقتنمازاسـتاذانمیگویند.🌼
#التماسدعای شهادت:)