بیشتر از هر وقت دلتنگتیم سید🥺
هنوز داغت تازهاست
نبودنت غیرقابل باور😭
#سید_حسن_نصرالله
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_75 #پشت_لنزهای_حقیقت آقایون رضایی و قادری طبق نقشه عمل کردند و به محض رسیدن طوری رفتار کردند
#پارت_76
#پشت_لنزهای_حقیقت
اون لحظه ترسی تمام وجودم رو فرا گرفت، نگران آبروم بودم، اینا که جوانمردی و انسانیت حالیشون نمیشد.
اما اجازه ندادم این ترس بر من غلبه کنه، باید وقت میخریدم تا حسین برسه یا یه جوری بقیه بفهمن من در خطرم، چون مطمئن بودم اطراف خونه محافظ وجود داره.
سارا: مثلا میخوای ادای نترسها رو دربیاری؟ تو من رو بکشی خودت هم کشته میشی، این اطراف پر از محافظ.
_ من راه فرار بلدم، خیلی دلم میخواست زجر کشت بکنم، شک نکن ما لبنان و فتح میکنیم، فلسطین و لبنان، اسرائیل جدید رقم میزنن، بعدهم سراغ ایران میریم.
سارا: شما هیچ وقت پاتون به ایران نمیرسه، توهم زدید واقعا.
جمال: ابوعامر، فکر میکنم خونه ابوعلی خبریه.
ابوعامر: ابوعلی خودش کجاست؟
جمال: هنوز از جلسه و ماموریتی که داشت برنگشته.
ابوعامر: چهار نفر ببر و آروم سرک بکشه، طوری رفتار نکنید که خانم ابوعلی بترسه، اگر خبری بود فورا اطلاع بدید.
جمال: چشم.
از یه جایی به بعد کم آوردم، دیگه نمیدونستم چطور وقت بگذرونم، باید یه سر وصدایی ایجاد میکرد تا بفهمن من در خطرم.
دستهام رو به نشونه تسلیم بالا آوردم و چشم تو چشمش گفتم:
من رو بکش، هنوز جای زخمهای قبلی تازهاست، اینم روش اضافه بشه.
این حرف رو میزدم و قدم قدم جلو رفتم.
_پس برا مرگت آماده باش.
تفنگش رو مسلح کرد، آماده شلیک شد.
در یک حرکت زیر پاش رو خالی کردم و سعی کردم تفنگش رو بگیرم.
جمال: صدای شلیک بود، حتما خانم ابوعلی...
ابوعامر: همه باهم برید داخل، منم الان میام.
سر تفنگ رو گرفته بودم و سعی میکردم به سمت دیگه منحرف کنم، اما اون هم کار بلد بود، یه چرخش تندی زد و یه دفعه منو به عقب پس زد.
سرم به چارچوب در خورد، چشمام سیاهی میرفت، روسریم رو انداخت دور گردنم و کشون کشون من رو سمت پنجره اتاق برد.
چنگهاش رو تو گیسم فرو برد و منو مقابل خودش قرار داد.
_ اگر خطایی ازتون سر بزنه از اینجا پرتش میکنم.
جمال: ابوعامر، ساره خانم گروگان گرفته شده.
ابوعامر: تو چه موقعیتی هستن؟
جمال: تفنگش به احتمال زیاد خالیه که خانم رو پشت پنجره آورده، حتما مشکلی بوده که تیر خلاص رو نزده.
ابوعامر: راه ورودی پیدا کنید و وارد خونه بشید، باید از پشت سر مانعش بشیم.
سجاد: ابوعامر پهپاد....
ابوعامر: یاعلی، یا الله.
در یک چشم بهم زدن همه جا رو هوا رفت، فقط گرد و خاک و دود بود که دیده میشد، با صدای انفجار من رو از پشت پنجره کنار کشید و با چند ضربه بیهوشم کرد.
چشم که باز کردم تو یه قفس بودم، دور تا دور قفس بوی بنزین میاومد، لباسهام هم بوی بنزین میداد.
عباس: محمد، یه خبر بد، ابوعامر و تیمش شهید شدن.
محمد: سارا خانم !؟ ایشون...
عباس: ربوده شدن. هیچ ردی ازشون پیدا نکردیم. من نمیتونم این خبر به ابوعلی بدم.
جای بخیههام میسوخت، هرکاری میکردم این سوزش آروم نمیگرفت، خیلی من رو اذیت کرده بود.
با یه ماشین بالابر به بالای قفس قلاب انداختن و قفس رو بالا کشیدن.
از این لحظه عکس و فیلم میگرفتن، میدونستم اینا رو برا کی میفرستن.
حسین: عباس، سارا کجاست؟
عباس: سارا!؟ سارا.....
محمد: ابوعلی، ابوعامر و دوستاش شهید شدن.
حسین: این فیلم چی میگه؟
عباس: ابوعلی، به شرفم قسم نمیگذارم اتفاقی براشون بیافته، سارا خانم برمیگردونم.
حسین: اونا من رو میخوان.
عباس: شما فرماندهاید، پشت و پناه سید و منطقهاید، ابراهیم عقیل داغش هنوز تازهاست، نمیتونیم دیگه شما رو از دست بدیم.
محمد: بسپارش به ما ابوعلی.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_76 #پشت_لنزهای_حقیقت اون لحظه ترسی تمام وجودم رو فرا گرفت، نگران آبروم بودم، اینا که جوانمردی
#پارت_77
#پشت_لنزهای_حقیقت
حسین: یا اباعبدالله، منلی غیرک، یا ابوالغیره بضعی و عرضی فی ید العدو، یا ایاعبدالله دللنی علی درب، سهل علی الامر.
( یا امام حسین، من جز تو کسی رو ندارم، ای باغیرت ناموس و آبروم در خطره یه راهی بهم نشون بده، این امر سخت رو بر من آسون کن.
عباس: محمد، ابوعلی کجاست؟
محمد: نمیدونم، خونه نیست، تنها سمت خونه رفت ولی من اونجا رفتم نبودن.
عباس: باید پیداشون کنیم و جلوشون رو بگیریم.
محمد: نه، بریم به سید خبر بدیم، ایشون راه درست بهمون نشون میدن.
قفس رو از یک متری رها کردن، محکم به زمین خورد بعد از چند غلط سکون پیدا کرد.
گالانت: الان حالت چطوره؟
سارا: اگر عجله نکرده بودید خودم میخواستم بیام پیشتون.
گالانت: عجب! خیلی جالبه که در این حال هم میخوای ادای آدم نترسها رو دربیاری.
سارا: ترس که برام معنی نداره.
گالانت: همکارانت رو برگردوندی و خودت موندگار شدی، با فرمانده گروه رضوان حسین دیان هم ازدواج کردی، میدونی که چرا اینجایی؟
سارا: اصلا برام اهمیت نداره، من رو بکش هم خودت راحت میشی هم من اینقدر زجر نمیکشم.
گالانت: همون طوری که من رو زجر کش کردی و اطلاعاتمون رو دزدیدی، تو هم باید همونقدر زجر بکشی، کاری میکنم خودت کار خودت رو تموم کنی.
جمله آخرش خیلی من رو ترسوند، یعنی میخواد چیکار کنه؟
تو دل تاریکی شب، بغضم بیصدا ترکید، عشق و علاقه حسین مانع اومدن من به اینجا شد، اما الان بخاطر حسین و عشقش دارم اینجا زجر میکشم.
چشمام از اشک و شدت بیخوابی میسوخت، سرم از پشت و بالای ابرو شکسته شده بود، دردهایی که چند روز بود آروم گرفته بودن دوباره هجوم آوردن، من بودم و یه عالمه درد و تنهایی و دلتنگی.
سید: نگران نباشید، ابوعلی کار اشتباهی نمیکنه.
محمد: بحث ناموسش سید.
سید: تا خدا هست نگران چیزی نباشید.
حسین: یاالله، توکلت علیک.
نیمه شب، و تاریکی محض یکباره با صدای یک انفجار روشن شد، و با صدای انفجار دوم همه جا رو گرد و خاک فرا گرفت.
حسین: هاشم، کلیدها رو بده.
هاشم: امیدوارم به کار بیاد.
حسین: تو پشت سر هم انفجار ایجاد کن، به نیروها بگوسربازها رو دست به سر کنن.
_ مراقب زندانی باشید، اون نباید بمیره.
+بیا فرار کنیم، نمیبینی چقدر زیاد هستن؟ اون نمیتونه فرار کنه، قفس خیلی محکم بسته شده، اصلا بذار بمیره، ما هم راحت میشیم.
سربازهای نگهبان متواری شدن، صدای انفجار و تیراندازی همچنان باقی بود.
مرد نقاب دار نزدیک قفس شد، میون اون دود و گرد و خاک چهرهاش پیدا نبود، بعد از چندی تلاش قفل قفس رو شکست، بدون اینکه حرفی بزنه، دستم رو گرفت و کمک کرد از قفس بیرون بیام.
گرمای دستش اما برای شناختنش کافی بود.
سارا: حسین، تویی!؟
حسین: عجله کن باید بریم.
سارا: من نمیتونم بدوم، بخیههای پام پاره شده.
حسین کولم کرد و با سرعتی نسبتا تند از اونجا دور شدیم.
من رو از کولش پایین آورد، بوتههای خار رو کنار زد و من رو از گودی که زیر بوتههای خار بود داخل برد، پشت سرم اومد، یه نارنجک بیرون انداخت، راه ورودی کاملا تخریب شد.
رضا: اون سمت همه چی آماده است تا بریم.
حسین: همه چی رو اونجا آماده کردید؟
رضا: همه چی.
چفیهای که باهاش نقاب بسته بود رو باز کرد و به من داد.
حسین: فقط این پارچه رو دارم، بیا خودت رو بپوشون تا برسیم مکان امن.
سارا: ممنون.
حسین: دستت رو بده.
فکر همه چی رو میکردم جز اینکه حسین برا نجاتم شخصا وارد عمل بشه.
اون راست میگفت، هیچ تفاوتی بین و من و ریحان قائل نمیشد تو بذل محبتش.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
شهدانمازشوننیمساعتدیرمیشد
میگفتند:خدایاچهاشتباهیازماسرزدهکهاز نمازاولوقتمحرومشدیم
بعدمانمازمونقضامیشھ
عینخیالمونمنیس!
مواظب باشیم دلمان جایی نرود . . .
که اگر رفت باز گرداندنش کار
سختی است وگاهی محال است ،
اگر برگردد معلول و مجروح و
سرخورده باز میگردد . . .
مراقب باشیم دلِ آرام ،
سربه هوا و عاشق پیشه است !
- اقای پناهیان
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_77 #پشت_لنزهای_حقیقت حسین: یا اباعبدالله، منلی غیرک، یا ابوالغیره بضعی و عرضی فی ید العدو،
#پارت_78
#پشت_لنزهای_حقیقت
حسین: ببینم سرت رو.
سارا: چرا اومدی دنبالم؟ نگفتی تو رو هم میگیرن؟
حسین: ناراحتی اومدم دنبالت؟
سارا: اونا دنبال تو هستن، دستشون بهت برسه تکهتکهات میکنن، فوقش من میمردم.
حسین: بهت گفته بودم برام مهمی، حالا باور کردی؟
سرت رو بچرخون، خیلی بد شکسته.
سارا: لباسام بوی بنزین میده، زخمهام دوباره عود کرده.
حسین: ببخش کوتاهی کردم، نباید تو رو تنها میگذاشتم.
سارا: اگر ایران رفته بودم، الان تو هم اینجوری نبودی.
حسین: شرایط بدتر میشد، فکر کردی اونجا هم تو امان بودی؟
سارا: تا وقتی که اینجام همین آش و همین کاسه است.
رضا: ابوعلی، ما نمیتونیم از اینجا خارج بشیم.
حسین: چرا!؟
رضا: منطقه زیر آتش، ماشینی که باهاش میخواستیم بریم، منفجر شد.
فعلا باید مدتی اینجا باشیم.
حسین: باشه. به کسی که خبر ندادی؟
رضا: نه، کسی نمیدونه اینجاییم.
حسین:تا چند روز آذوقه و تدارکات داریم؟
رضا: خیلی نیست، نهایتا یک هفته.
با اندک وسایلی که داشتن خیلی سطحی و جزئی زخمهام رو درمان کرد، زخم سر و بالای ابروم خیلی اذیتم کرده بود.
......................
مجیدی: خوشحالم که شما رو سالم میبینم.
علیاکبر: ممنون استاد.
مجیدی: حال خانم علوی چطوره؟
علیاکبر: وقتی اومدیم همچین خوب نبود، فقط زنده هستن همین.
مجیدی: پس شما به خانواده اون....
علیاکبر: مجبور شدیم بگیم خوبن، چون خودشون خواستن، مگه میشه تو غزه بود و سالم موند؟
شرایط سخته و حرف زیاد، اما من برا یه امر دیگه مزاحمتون شدم.
مجیدی: در خدمتم.
علیاکبر: میخوام خبرنگار ثابت منطقه باشم.
مجیدی: اما شما تازه برگشتید، چند نفر دیگه باید برن.
علیاکبر: الان تو اون شرایط وقت آزمون و خطا نیست، من منطقه رو شناختم، شرایطش رو خبر دارم، ما بهتر میتونیم فعالیت کنیم.
مجیدی: باشه ببینم چیکار میتونم بکنم.
.................
شرایط توی تونل خیلی سخت بود، تونلی که به هیچ جا راه نداشت، از هر دو طرف تخریب شده بود و ما رسما گیر افتاده بودیم.
بعد از گذشت دو روز، دونههای قرمز رنگ مثل گزیدگی پشه تو ناحیه دستهام و پاهام پیدا شد، هم سوزش داشت هم خارش.
حسین: چرا اینطور شد؟
سارا: نمیدونم، حسین خیلی میسوزه.
با آبی که برای خوردن بود و نسبتا خنک بود اونو میشستم، اما فایده نداشت.
مدام روشون فوت میکردم، حسین سعی میکرد بجای خارش با نوازش و آروم مالیدنشون آرومشوم کنه، اما اینا هیچ کدوم جواب گو نبود.
حسین: رضا حال همسرم خوب نیست، باید از اینجا بریم.
رضا: راههای خروج بسته شده، راه ارتباطی هم با خارج از اینجا تقریبا ناممکن.
حسین: باید راه پیدا کنیم، اینطوری نمیشه.
رضا: همه تلاشم رو میکنم، امیدوارم نتیجه بده.
حسین و رضا همه تلاششون رو کردن تا راه خروجی پیدا کنن، از هرچی دم دستشون بود استفاده کردن.
سه شبانه روز تلاش کردن تا راه خروجی پیدا کنن.
این دونههای قرمز تمام تنم رو پر کرده بود، حس میکردم از درون گر گرفتهام، نه تب بود، نه بیماری، بعضیهاشون که سر باز میکردن چرکین بودن، انگار جوش زده باشم، اما جوش نبود.
صبح روز چهارم سرگیجه بدی بر من غالب شد، ضعف شدیدی بر من غالب شده بود.
حسین: یکم دیگه تحمل کن سارا، راه خروج پیدا میشه.
سارا: سرم و چشمام درد میکنه، تمام تنم داغ شده، دارم میسوزم حسین.
حسین: رضا، اون دست لباس نظامی رو برام بیار.
رضا: بفرمایید
حسین: لباسهات رو دربیار، فورا.
سارا: اینجا!؟
حسین: رضا فاصله میگیره، پشتش به ما هست، باید لباسات رو عوض کنی.
با کمک حسین، لباسهام رو در آوردم و لباس نظامی رو پوشیدم.
رضا: یه صدایی از بالا میاد.
حسین: صدای تانک.
رضا: ممکنه وارد جنگ زمینی شده باشن؟
حسین: بعید نیست.
رضا: اینجوری که بدتر شد، خارج شدن از منطقه غیر ممکن ومحالتر شد.
حسین: ان شاالله خیر رقم بخوره.
صدای حداقل بیش از دو تانک به صدا میرسید، بخاطر صدای گوش خراش تانکها و درگیریهایی که شنیده میشد شرایط سردرد و سرگیجه من بدتر شد، کمی دراز کشیدم تا شاید تاثیری داشته باشه.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~