eitaa logo
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
1هزار دنبال‌کننده
833 عکس
532 ویدیو
2 فایل
تبلیغات پذیرفته میشود به آیدی زیر مراجعه کنید @bentalhasan
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ولی دنیای بدون اسرائیل خیلی قشنگ‌تره. دنیای بدون حضور اسرائیل را برا همه آرزومندم🙏
۲۶ مهر ۱۴۰۲
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_13 #ستاره_پر_درد از همون روزی که مهریه‌ام رو بخشیدم، فهمیدم دست بزن هم داره. هر یه مدت جر و
رفتم دنبال امیر‌علی، آخرین عکس‌هام رو در مهد کودک با پسرم گرفتم. با خودم می‌گفتم به محض طلاق دست بچه‌ام رو می‌گیرم و میرم، هردوتامون خلاص می‌شیم از این موجود بی احساس. برخلاف عادتش، اون روز قبل نهار خونه اومد. منم هیچ‌کاری نکردم، نه سفره چیدم نه استقبالش رفتم. محکم رفتم جلو و گفتم: بیا تمومش کنیم، من میخوام ازت جدا بشم، امیر‌علی رو هم می‌برم. با خودم میگفتم، الان بابت این حرف کتکم میزنه باز، میگه نه بمون، بالاخره یه واکنشی نشون میده. اما در کمال تعجب گفت: قبوله، طلاق می‌گیریم، پسرت رو‌هم ببر چون من نمی‌تونم اون رو کنار خودم نگه دارم، ولی به یه شرط. پرسیدم چه شرطی؟ گفت: خونه رو به نامم بزن. منم قبول کردم همین کار رو بکنم. صبح روز بعد رفتیم محضر و قید کردم که خونه و مهرم رو کامل بخشیدم و از این اقا جدا شدم. روز مقرر تو دادگاه رسید، قاضی روبه من کرد و پرسید: تصمیمت جدیه؟ ستاره: بله اقای قاضی، من نمیتونم دیگه به این زندگی ادامه بدم، ایشون هیچ مهر و محبتی تو خونه ندارن، صبح میره و آخر شب میاد، تازگیا فهمیدم دست بزن هم داره. قاضی: حضانت بچه با کیه؟ اومدم بگم با من هست که رضا گفت: اقای قاضی با منه. منم با تعجب نگاه کردم و گفتم: نه اقای قاضی قرار شد من خونه رو بدم و در قبالش بچه‌ام رو ببرم. قاضی: جایی نوشتی اینو؟ ستاره: نه، حرف زدیم قاضی: دخترم شما باید مینوشتی در قبال خانه من حضانت فرزندم را خواهانم. ستاره: الان من باید چیکار کنم؟ قاضی: حضانت بچه قانونا میره دست پدرش. رضا یه لبخند ظفر مندانه‌ای زد و از اتاق رفت. من اونجا بود که فهمیدم دیگه هیچی و هیچکس رو ندارم، نفسم رو هم از من گرفتن. ✍ف‌.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
۲۶ مهر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۶ مهر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۶ مهر ۱۴۰۲
اجازه نده دیروز و فردا با هم دست به یکی کنند و لذت لحظات ناب امروز را ازتو بگیرند. اجازه نده افکار پوچ، تازگی زندگی اکنون را از تو بگیرند، بدون قضاوت و برچسب زدن به افکارت از لحظات امروز لذت ببر ...
۲۷ مهر ۱۴۰۲
۲۷ مهر ۱۴۰۲
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_14 #ستاره_پر_درد رفتم دنبال امیر‌علی، آخرین عکس‌هام رو در مهد کودک با پسرم گرفتم. با خودم می
من دیگه هیچی نداشتم، یه چمدان خیلی کوچیک و لباس تنم؛ و حالا من بودم و آسمان خدا. خانواده‌ام میگفتندبیا اینجا، حالا اتفاقیه که افتاده، ما کنارتیم، اما من به خونه برنگشتم. یه نگاهی به خونه و امیر علی انداختم و گفتم: میرم اینقدر خودم رو قوی میکنم، اینقدر دست پر برمیگردم که بتونم پسرم رو از این پس بگیرم. بلیطم رو گرفتم، به مقصد تهران؛ شهری بزرگ و پر از دود و دم. من هیچ جایی رو نداشتم برم، تو ترمینال مستاصل مونده بودم، الان کجا باید برم؟ یه خانم،تنها، هوا هم به تاریکی می‌رفت، دستم به هیچ‌جا بند نبود. موبایلم در آوردم و شماره۱۱۸ رو گرفتم و خانمی گوشی برداشت و گفتم: ببخشید خانم من ترمینال بیهقی هستم، یه خوابگاه برای خانم‌های غیر دانشجو‌ها ندارید؟ خانم گفت: چرا داریم، آدرس رو داد و من یادداشت کردم. تماس رو قطع کردم و نگاهی به آدرس انداختم، متوجه شدم آدرس صدا و سیما رو به من داد، انتهای الوند. این آدرس منو یاد بچگیام انداخت، همه نقاشی‌هایی که برای برنامه فرستاده بودم، از بچگی آرزو داشتم اونجا رو ببینم، حالا من خیلی اتفاقی دارم میرم اونجا. امیدکی تو دلم جوانه زد، به خودم گفتم از همین‌جا شروع کن، یکی یکی آرزوهات رو به بند بکش، ستاره کم نیار. به سمت خوابگاه رفتم، ۳۱مرداد ماه سال۹۲. من فقط ۳۰۰هزار تومن همراهم داشتم، با همین تونستم فقط یه گوشه از اتاق خوابگاه رو بخرم، برای یک ماه. نه پتو داشتم و نه بالشت، تخت من کنار پنجره بود، شب‌ها اینقدر به ستاره‌های آسمان زل میزدم تا خوابم می‌برد. من فقط یه نفر رو در صدا و سیما می‌شناختم، با ایشون تماس گرفتم و گفتم: من میخوام کار کنم، گویندگی و مجری‌گری، هر کاری باشه، من مشکلی ندارم. ایشون هم گفتن: من فقط یک بار تو رو امتحان میکنم، تو باید خودت رو نشون بدی که چند مرده حلاجی. منم با شور و اشتیاق خودم رو آماده کردم، شب رو با کلی امید و آرزو خوابیدم. اما در این میون فقط دلم پیش امیر علی بود؛ همه این سختی‌ها رو تحمل می‌کردم بخاطر امیر‌علی. دادگاه اجازه داده بود من در ماه فقط ۱۲ساعت بچم رو ببینم. و با خودم میگفتم: اینم از حقوق ما زنان، هی دم از حقوق زن میزنن، قاضی هم یه مرد، اون احساس نداره، اگر احساس داشت میفهمید نمیشه اینجوری در حق مادری که ۹ماه بچه‌رو حمل میکنه و دوسال سختی میکشه و شب بیداری، نمیشه اینجوری حکم داد. همه این‌ها من رو جریئتر می‌کرد که یه روزی من بچه‌ام رو پس می‌گیرم. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
۲۸ مهر ۱۴۰۲
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_15 #ستاره_پر_درد من دیگه هیچی نداشتم، یه چمدان خیلی کوچیک و لباس تنم؛ و حالا من بودم و آسمان
آخرای هر ماه من از تهران مسیری رو طی می‌کردم به سمت نجف به شوق دیدن امیر‌علی. باهاش که صحبت می‌کردم سراسر درد و غم بود این بچه. می‌گفت: روز اول مدرسه همه مادر‌هاشون بودن و تو نبودی، میگفت از خونه که برمیگردم همه خونه‌ها بوی غذا میاد ازشون، بوی قرمه سبزی، قیمه. می‌پرسیدم تو چی میخوری؟ می‌گفت: آب میخورم تا سیر بشم. انگار دنیا رو، رو سرم خراب کرده باشند، قلبم میخواست از سینه بزنه بیرون، آخه تا چه حد ظلم؟ آقای قاضی که حضانت بچه رو به پدر میدی، آیا تو به این موجود پدر میگی؟ واقعا اون لحظه از زمین و زمان شاکی بودم. با خودم میگفتم، خدایا یعنی میرسه روزی که من بچه‌ام رو ببرم یه رستوران پر از غذا، این بچه ندونه از بین اونا کدوم رو انتخاب کنه؟ با دلی پر از خون هر بار از این بچه جدا می‌شدم. با قدرت کار می‌کردم، از ۶صبح تا۳بعد از ظهر، حتی بعضا شیفت بقیه رو میخریدم، و کار میکردم تا هزینه‌ای داشته باشم برای ادامه زندگی. درآمدم روزانه ۳۰هزار تومن بود، کم بود ولی برای من همین هم خوب بود. رفتم دانشگاه ثبت نام کردم ، همزمان هم ادامه تحصیل دادم هم کار می‌کردم. اون روزها واقعا اگر خدا نبود من میان همه‌ی شبهه‌ها و پیشنهادی‌های شیرین وسوسه انگیز غرق می‌شدم. فضای خوابگاه اونجا خیلی قانون‌مند نبود، بین همه اون دختر‌ها فقط من چادری بودم؛ دخترا اهل پارتی و مهمونی و پارک گردی بودند. یه روز یکی اومد گفت: ستاره فردا میای بریم تولد؟ من یه نگاهی کردم تو دلم گفتم: اگه برم اونجا کلی دوست پیدا می‌کنم، اگه برم چقدر بخندم و بخندونم، کسی هم منو اینجا نمیشناسه، میرم کیف میکنم. اما خب من لباس مناسب نداشتم برای تولد و‌مجالس. بهش گفتم: من لباس ندارم. اونم گفت: اینجا همه چی هست، ما هم بهت لباس میدیم هم آرایشت می‌کنیم، اینجا ازهمه‌حرفه‌ای هستند دخترا. منم که حرف‌هاش رو شنیدم قبول کردم، شب رو با کلی شوق ذوق برای مهمونی فردا سر به تشک گذاشتم. صبح بیدار شدم برای نماز، نگاهی به آسمون انداختم و گفتم: تو که باشی کافیه، گور پدر همه، من راهی غیر راه تو نمیرم، دستم رو از دستت نمی‌کشم. صبح به دخترا گفتم من امشب جشن نمیام. دلیلش رو پرسیدن و من محکم گفتم: اون خدای بالای سر من که نجف آباد بود الان هم اینجاست، داره منو می‌بینه، دستم رو تا حالا رها نکرده، منم اونو رها نمی‌کنم. با توکل بر خدا می‌رفتم استودیو شبکه آموزش و با قدرت گویندگی می‌کردم. تا اینکه یه روز شرایطم مهیا شد بعد از سالها دوری و سفر نرفتن برم مشهد. عزم سفر کردم، به سمت مولای رئوف. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
۲۸ مهر ۱۴۰۲
نگرانی ، کار احمقانه ایه، مثل اینه که هر روز یه چتر دستت بگیری و اینور و اونور بچرخی و منتظر بارون باشی... ‌
۲۸ مهر ۱۴۰۲
این نکته رو توی‌ زندگیتون داشته باشین که هر روز باید یک کار لذت بخش رو فقط و فقط برای دل خودتون انجام بدین میتونه دیدن یه فیلم، صحبت کردن با دوستتون یا حتی تنها بودن در آرامش و سکوت باشه اگه یاد بگیرین در طول روز زمانی رو فقط به خودتون اختصاص بدین  مطمئن باشین خیلی چیزها تغییر میکنه...
۲۸ مهر ۱۴۰۲
اولین خرید کتاب جولیا تا زهرا😍 😍😍 مبارکتون باشه عزیزم🌹❣ امیدوارم خوشتون بیاد ازش❣♥️
۲۹ مهر ۱۴۰۲