eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
245 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! حسین‌آقای شرفخانلو را اولین‌بار لبنان دیدم؛ روزهای غم‌انگیزِ تشییع سید. هم‌اتاق بودیم و بعد هم‌سفر شدیم. روزهای جنگ و غربت، برای پیوند، پنجره‌ی فرصت است. رفت و من ماندم و هرازچندی از او پیامی به لبنان می‌رسید. گذشت تا چای‌خانه‌ی حضرت رضا. هم‌چای‌خانه‌ای شدیم! همان‌جا توی همان لباسِ سبزِ خادمی، قول سفت‌ومحکم گرفت که یک‌روز برویم خوی. این وسط، "مجله کلمه" محملی شد که از او بیش‌تر بخوانم. همه متن‌هاش در کلمه، با هر موضوعی، دور سرِ پدر می‌چرخید؛ پدرِ شهیدش. حالا حسین‌آقا یک‌جورهایی در کلمه حق آب‌وگل دارد. چند روز قبل، نزدیک سلماس، در منطقه قُطور، شب را زیر پلی تاریخی -که خط آهن ما را به اروپا متصل می‌کند- می‌گذراندیم که بیانیه‌ی شعام منتشر شد. تمام خستگی آن سفر یک‌ماهه، یک‌باره هجوم آورد به جان‌م. صبحش زنگ زدم به حسین‌آقا که با این حال‌وروز، دل و دماغ آمدن به خوی را نداریم. گفت ندیده که نمی‌شود. ماشین را آتش کرد و با دوستش، ساعتی راند و آمدند قطور. شرمنده شدیم. گپ زدیم و بعد با هم رفتیم خوی. سر ناهار، خبر کشتار لبنان رسید و دلمان در خوی، خون شد. با همان حال، حسین‌آقا ما را برد که نمی از یَمِ شهر را نشان‌مان بدهد. شهر را و مردم را از چشم‌های حسین‌آقا دیدن، لطفی دیگر داشت. مسجد مطلب‌خان و آن مزارِ خصوصی و دروازه‌ی شهر و آن بستنی‌فروشی که جدی‌جدی، آن‌جا بستنی را مهمانِ پدر شهیدش بودیم... هنوز اما دلمان آشوب بود تا وقتی رفتیم گلزار شهدا. حسین‌آقا علاوه بر این که اصالتا نویسنده است، رئیس سازمان آرامستان خوی هم هست و چون خودش سال‌ها، خاک‌نشینِ این مزارها بوده، حالا خوب می‌داند که حالِ گلزار را چطوری خوب کند. رفتیم به دیدار پدر حسین‌آقا؛ در آستانه سال‌گردِ شهادتش. رقص انبوه پرچم‌های سه‌رنگ با افق آن غروبِ نارنجیِ ابری، کنار مزار شهید شرفخانلو، اندوه‌کُش بود؛ آن‌قدر که به هم گفتیم حالا حالش را داریم که یک ماهِ دیگر، آوارگی بکشیم. التیام بود وسط غمِ آتش‌بس. امروز، سال‌گرد معلمِ پاسدار شهید حسین شرفخانلوست؛ ۲۲ فروردین. حالا امشب، راه‌پیماییِ خوی در تجمع شبانه، درست از جلوی خانه‌ی او در محله‌ی قُمسال رد می‌شود و به قول حسین‌آقا مناسکِ سال‌گرد پدر، حالا با این آیین نوظهور، ممزوج می‌شود. روح پدرتان شاد حسین‌آقا! آدم به نوع ارتباط شما با پدر، حسودی‌ش می‌شود. برایتان نوشتم:"در اعلی‌علیین که با هم ملاقات کردید؛ از من هم یاد کنید؛ نادیده دوستشان دارم..." به قول شیخ‌اسماعیل رمضانی، "هرکس که مقدر شده این نوشته را بخواند" خودش را میهمانِ یک حمدِ هدیه به شهید کند. محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 یا جامع‌الشتات... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 یا جامع‌الشتات... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 یا جامع‌الشتات... هی منتظر بودیم گوشی‌ت را روشن کنی. هی منتظر بودیم آن تیکِ لعنتی توی واتس‌آپ، دو تا شود. اما نشد... یعنی چه که شهید شدی؟ یعنی چه که وسط جنگ رفتی جنوب؟ یعنی چه که دیگر برنمی‌گردی؟ آقا که پیام داد هرکس هرجور می‌تواند برود به مقاومت کمک کند، ما خودمان را هرطور بود، رسانده بودیم لبنان. خیلی‌هایمان آواره و مسجدخواب بودیم تا تو پیدات شد. پناه شدی برای جهادی‌ها. پناه‌مان دادی. اعتبارت را خرج کردی که مجمع بشامون، بشود پای‌گاهِ ایرانی‌ها. تو نبودی، کِی بچه‌‌جهادی‌ها می‌توانستند آواره‌های لبنان را در آغوش بگیرند؟ خانه و زندگی‌ت را کشانده بودی وسط جنگ. خانه‌ات، پناه‌گاهِ چند خانواده‌ی آواره بود و ماشین‌ت ، گهگاه پناه‌گاهِ ما! شبی که دستور تخلیه مجمع را دادند، تو می‌توانستی بروی خانه‌ات؛ اما پیش ما ماندی. جنگ، روحیه‌هامان را خراش داده بود‌. هرازچندی ما را می‌بردی به مطعمی‌جایی‌؛ آن شب هم رفتیم. بعد برگشتیم و پتوها را از مجمع بیرون کشیدیم. نرفتی خانه‌. دلت نیامد ما آواره باشیم و تو جای گرم بخوابی. ما را بردی توی ماشینت و همان‌جا خوابیدیم. تجارت، بعد جنگ اولی‌الباس، ماجرای فرعی زندگی‌ت بود. زندگی‌ت را گذاشتی پای رفع گیر و گورهای جهادی‌ها... آن شب که با سیدیحیی رفتیم طبقه سوم مجمع امام، حرف‌هات را صریح گفتی. گفتی اصلا از اول لبنان را برای زندگی انتخاب کردی که دستت برسد به جنگ‌. از زخم‌زبان‌ها گفتی، از تلاشی که برای قرارگاه مردمی نصر کردی و فشارهایی که تحملش کردی و دم نزدی. از آرزوهات؛ از شهادت... بلند شو اخوی! تمامش کن! گوشی‌ت را روشن کن و تکذیب کن خبرها را... بگو که زنده‌ای... بگذار دوباره توی روضه‌های صبح‌گاهی، صدای گریه‌های بلندت بپیچد توی گوش‌هایمان... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 صداهای مراکش محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 صداهای مراکش محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 صداهای مراکش اگرچه کوتاه بود، اما چند تا سفر کوتاه و بلند لازم بود تا بین سطرهای ساعت‌ها، ابرو باز کنم و بخوانمش. مراکش، توی ذهنم، چرب بود! فقط چیزهایی درباره روغن آرگانش شنیده بودم تا این که استادم در اقدامی پیش‌دستانه، "صداهای مراکش" را برایم هدیه گرفت. نویسنده‌ی چشم‌چرانِ راست‌گو، البته خیلی جاها حرص‌درآر است اما نمی‌شود از قدرتِ قلمش در جستارنویسی، چشم پوشید. کتاب را که خواندم، تازه فهمیدم زردنویسیِ پساسفرِ مراکش برای تولید کتاب‌مجله‌های عامه‌پسند پرفروش در برابر خلق چیزی تامل‌برانگیز در مراکشِ دهه پنجاه میلادی، مثل سادگی نوشیدن چای نعناست در برابر کِشت نعنا؛ بلاتشبیه. من البته بیش‌تر نگاهم به نوع نگاه و قلم نویسنده بود اما این که مراکشی‌ها به پای‌گاه امریکایی‌ها راه نداشتند، این که غُلووی، پاشای مراکش را فرانسوی‌ها برکنار کرده بودند، این که مادام مینیون حتی وقتی می‌خواهد از بربریت امریکایی‌ها بگوید، بومی‌ها را هم بربر خطاب می‌کند و چیزهایی دیگر، توی حال و هوای غضب‌انگیزِ نه آتش‌بس و نه جنگ، چشمم را گرفت. اما به بهانه این کتاب، بارها فکرهای خامم درباره روایت را مرور کردم. حرف‌های سهلی مثل ضرورت توجه به صداها و بوها و لحن‌ها و ریتم کلام و جزئیاتِ رفتاری آدم‌ها و "آن جورِ دیگر گفتن" -مثل لحظات درخشانِ توصیف گرانفروشیِ دکان‌داران در بازارهای توبرتوی مراکش- و حتی بیرون کشیدن معنا از دلِ قاب‌ها به کنار؛ چیزِ مهم‌تر به گمانم یادآوری ضرورت زیستنِ به تمامی، در لحظه بود. حدیثِ نفس می‌کنم؛ بلند بلند. ما، محض روایت‌نویسی، آن‌قدر چشم می‌گردانیم و گوش تیز می‌کنیم برای پیدا کردن چیزی درخور برای نوشتن و منتشر کردن و گاهی تحویل دادن، که ممکن است استحاله شویم! یادمان می‌رود که اصلا هدف که نوشتن نبود، هدفِ نوشتن چه بود؟ و به تبع، یادمان می‌رود باید لحظه را درست بچشیم؛ بی‌هراس از این که نکند چیزی برای نوشنن از آن درنیاید. کانتی، انگار از این ترس‌ها برکنار بوده. با خروجیِ تاریک و محتوا کاری ندارم؛ نگاهم هنوز به فرم است و نوع نگاه. این‌طوری‌ست که مثلا می‌روم به تشییع فرماندهان و روایت‌نویسی هستم که به تماشای مردمی آمده که تشییع می‌کنند؛ و یادم می‌رود که نقش اصلی این‌جاست: قرار بود خودم تشییع‌کننده باشم. باز بعد چندین و چند روز فروبستگی دارم چه می‌گویم؟ همین. برگردم توی لاک خودم. زیاده عرضی نیست. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap