eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 بی‌استعاره! محسن حسن‌زاده بامداد سه‌شنبه | ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 بی‌استعاره! دو سال است که شب‌وروزهای محرم هی از میدان معلم رد می‌شوم و هی قلبم مچاله می‌شود. دو سال است منتظرم بل‌که یکی از اهل دین، تذکری بدهد، تحذیری بکند، اما دریغ... حالا ممکن است کسی بگوید وسط خبرِ به اصطلاح آتش‌‌بس و بازی تیم ملی و تفاهم و این‌جور بازی‌ها، چه وقت این حرف‌هاست اما خب، به گمانم اصلا برای همین چیزهاست که می‌جنگیم. این، ماکت ضریح سیدالشهداست؛ وسط یکی از میدان‌های پرتردد شهر. محرم که می‌شود، برای دو ماهِ تمام، از پستو بیرونش می‌کشند و می‌گذارندش به نمایش؛ درست مثل آکسسوار صحنه، یک اُبژه‌ی محرمی! چند سال پیش دوستی در مطلبی نوشته بود:"به‌ترین راه برای محو هر ایده، بسیار نمایاندن آن است." و چقدر این تعبیر به این موقعیت می‌آید. هنرِ ایرانی، خاصه شعر ایرانی، قرن‌هاست که نوعی نجابت، نوعی پوشیدگی، نوعی بیان استعاری در دل خود دارد. شاعر ایرانی توی صورت یار، لب نمی‌بیند، لعل می‌بیند. چه شد که از پس سده‌ها هنرورزی ایرانی، کسی تصمیم گرفت به این حد از عریانی، تقدس را در برابر دیده‌ی استعاره‌طلبِ انسانِ ایرانی، سر بازار بگذارد؟ کما این که باید پرسید پای درس چه کسی نشستید که روضه‌ی لحظه‌ی ذبح عظیم را در خیابان، وسط تجمع شبانه‌ی مردم می‌خوانید؟ بگذریم. چند سال قبل، با یکی از اساتید برجسته معماری ایران گپ می‌زدم. وسط حرف‌ها گفت که تحقیقی کرده و فعلا نتیجه‌اش این شده که معماری اماکن مقدس در گذشته به گونه‌ای بوده که به پالوده شدن زائر تا لحظه‌ی رسیدن به ضریح کمک می‌کرده؛ نزعِ مرحله‌به‌مرحله‌ی پیرایه‌ها. در زیارت هم پیش از رسیدن به ضریح -این نهایی‌ترین مرحله ظاهری زیارت- آدابی هست؛ اذن دخولی هست، گام برداشتن با تهلیل و تکبیر و تسبیحی هست و الخ. اما این‌جا ناگهان وسط میدان، به تهِ کار می‌رسیم! بی‌توجه، بی‌اراده‌ی زیارت، بی‌حضور قلب، وسط صدای ترانه‌ی بلند ماشین بغلی، وسط همهمه‌ی تاکسی‌‌دارها که نقصِ مسافرشان را و مقصدشان را فریاد می‌زنند، وسطِ بوقِ به‌جای فحشِ ماشین‌ها! درست در آنِ تمرکز، در نقطه‌ی عبوریم! هی گفتیم کار شیطان است که برجی ساخته در برابر کعبه، بلندتر از کعبه؛ بعد خودمان ضریح را گذاشتیم زیر پل، که روزی کرور کرور ماشین از رویش رد شود! این آداب‌ندانی‌ها، ما را رفته‌رفته با حرمت و احترام، بیگانه می‌کند. حالا البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند. محسن حسن‌زاده بامداد سه‌شنبه | ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 پیامِ امام پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیام‌بخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطب‌های
🌱 آن نظرِ دیگر! این یکی دو هفته هی دورخیز می‌کردم که چیزی بنویسم اما باز می‌دیدم چیزی ندارم که بر آن‌چه شبِ آتش‌بسِ کذا نوشتم، اضافه کنم. الا این که: پس از این پیامِ روشن، آقایان دو جین جوابیه‌ی چاکرم‌مخلصم صادر کرده‌اند و ذوق کرده‌اند که چه راه‌گشا بود رهنمود امام. برادران! این که باید تعهدات طرف مقابل پیگیری شود را که می‌دانستید! چه چیزش برای شما راهگشا بود؟ آن‌چه احتمالا نمی‌دانستید این بود که ممکن است به این صراحت و شفافیت، روشن شود که رهبری با شما هم‌نظر نیست. جوابِ این پیام، جبران مافات است، نه قدردانی! کاش به "آن نظرِ دیگر" برگردید... محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۹ خردادماه ۱۴۰۵| قم @targap
🌱 آن فعل‌های ماضی لعنتی! "دیر شد؛ خیلی دیر شد. دوست داشتم چیزی بنویسم که سهمی از نگاهش داشته باشد." این است حسرتم اما خب، حالا می‌دانم که او دستش بازتر است برای خواندن؛ می‌دانم که حالا می‌داند در مسیر بازشناختنش هستیم. امروز، "کلمه" به دستم رسید. روزهای جان‌کاهی بود زیستن با روایت‌های او. حسرت دیگر نبودنش، دیگر نداشتنش، یکی از همان زخم‌هایی بود که به قول آن داستان‌نویس، روح را در انزوا، می‌خورد و می‌تراشید. بیش از هرچیز، آن همه فعل ماضیِ توی روایت‌ها، روحم را خراشید. بعضی از نویسنده‌ها، فعل‌هاشان هنوز مضارع بود؛ انگار باورشان نشده بود. باید یک‌به‌یک این فعل‌ها را تغییر می‌دادیم و این، رنج مضاعفی بود. آدم به بعضی از این نویسنده‌ها و سوژه‌های‌شان، حسودی‌ش می‌شود که این همه به او نزدیک بودند. بعد از آن صبحِ تیره‌رو، سعی کرده بودم که به شعرها وفادار بمانم: برایت گریه خواهم کرد،اما صبحِ بعد از جنگ. اما خب، نشد. با هر روایت، حفره‌ای توی سینه‌ام ایجاد می‌شد که فقط اشک می‌توانست پرش کند. کاش او را، امتِ او را و میراث او را بشناسیم؛ او که حالا بیش از همیشه در معرض شناخته شدن است. آن شب، بعد سه ساعت زل زدن به صفحه مانیتور، جمله‌ی اولِ یادداشتِ ابتدایی کلمه را نوشتم و تا فرداش خاموش شدم: غیبتش، سبب‌سازِ شدت ظهورش شد... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۸ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 منجنیق از اساس استادیم در جناس استادیم فاضلیم در دانش فاضلیم در خوانش ارج می‌نهیم اما شعر فاضلابی را! ● یک ماه بود که با منجنیقِ آقای حسین صفا، پرت شده بودیم به دنیای شعر. یک ماه، کج‌دار و مریز، ذره‌ذره، مُمسِکانه -طوری که زود تمام نشود- شعرهای غیرفاضلابی‌اش را با صدای بلند می‌خواندیم و می‌نوشیدیم و بعضی‌ها را که تحلی‌شان کرده بودند با صدای چاوشی، می‌شنیدیم، تا امشب. رحمت به هیپوکامپ‌تان آقای صفا. همین. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 منجنیق از اساس استادیم در جناس استادیم فاضلیم در دانش فاضلیم در خوانش ارج می‌نهیم اما شعر فاضلابی
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Ma Bozorgo Nadanim.mp3
زمان: حجم: 11.8M
🌱 آوازخوان حالا که بحث خدمات متقابل حسین صفا و محسن چاوشی شد، یک رحمت هم بر ناحیه بروکای مغزِ چاوشی بفرستم. من هم مثل خیلی‌ها مدت‌ها قبل علاج و حسبی‌الله، فنِ چاوشی بودم؛ چه وقتی مولانا را به همان شوریدگی بلخی می‌خواند و چه وقتی دست‌مان را می‌گرفت و می‌برد توی بازار خرمشهر. اما خب، با کُل "ابراهیم" و "نفس" و "علاج" و "حسبی‌الله" و "یا مولا"ش، بیش‌تر شیفته‌ی این "آوازخوان" شدم تا آن‌جا که دوست داشتم متن هادی معصومی‌زارع را بعد حسبی‌الله، من نوشته باشم. همین؛ "ما بزرگ و نادانیم" را دوباره بشنوید. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
رجاله‌ها -که دین‌شان انسانیت بود- عمری با "مرگ بر" آرزویشان را فریاد زدند. به آرزویشان نرسیدند، او "شهید" شد... محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه الفهود - ناصریه - عراق @targap
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش اول از قلب گرمِ شط‌العرب آمده‌ایم و قصر، آرام است. جوان‌ها، زیر آن گچ‌بری‌های صدرنگِ صدام‌نشان، لباس‌های سربازی‌شان را به تن می‌کنند. بسیاری‌شان، تا چشم باز کرده‌اند، تمنای سلاح به دست گرفتن را در آن‌ها دمیده‌اند؛ گذشته از سال‌های بلوا، در انتظار سال‌های بلوا. شط‌العرب، هروز عصر، وقتی برق می‌رود، برای دقایقی در آغوششان می‌گیرد. ساحل شط‌العرب، سخت و ناهموار است و آن سنگ‌های ساحلی، هر لحظه ممکن است راکبشان را سرنگون کنند. کف پاهام زخمی می‌شود اما می‌روم در آغوش شط‌العرب؛ شاید این آب روان، بشویدم. می‌روم چون نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای از این لحظه‌های کوتاه را دور از حضورشان باشم. من طنابِ بسته به شاطی را می‌گیرم؛ وابستگی. و آن‌ها رهای رها تا میانه‌ی رود سُر می‌خورند و برمی‌گردند. -خوش‌به‌حال شما که آزادی در آب را تجربه می‌کنید. من که با طناب به ساحل وصلم. آن که سنش بیش‌تر است، می‌خندد:"راه آزادی، فقط از استقلال می‌گذرد. آزادی یعنی توی چشم ابرقدرت نگاه کردن، و حرف حق را زدن. ما توی آب آزادیم اما آزادی در خاکِ شماست." از بقیه هم شرتر است. بر خلاف بقیه، کتاب‌خوان هم هست؛ چیزی شاید کم‌یاب در این حوالی و خوب می‌داند که چطور حرف‌های گوشه‌دار بزند. اما هنوز حرف‌های زیادی مانده که نزده‌ایم. زود رسیده‌ایم به این‌جا. برای من اما فرایند رسیدن، مهم‌تر است از خود رسیدن؛ خاصه زود رسیدن. این است که وقتی جوانِ نشسته در ساحل -که پوستش با آب شط نمی‌سازد- فریاد می‌زند که جمع شوید تا فیلم بگیرم، از به حاشیه رفتن حرف‌ها استقبال می‌کنم. گوشی‌م را از روی لباس‌های تا شده بر ساحل شط، برمی‌دارد و از ما، توی آب فیلم می‌گیرد و بلند می‌گوید:"ایران و العراق؟" و دوستانش می‌گویند:"لایمکن‌الفراق.‌‌.." و من اضافه می‌کنم:"حتی بالنهر..." می‌خندیم. آمده‌ام به یکی از قصرهای صدام که حالا مقر حشد است در بصره. بعد ساعاتی حرف‌های گرم زدن با معاون حشد بصره، می‌برندم به خواب‌گاه بچه‌های حشد، یکی از ساختمان‌های قصر که حالا از تبرج، فقط گچ‌بری‌های زیبای رنگی را دارد؛ مابقی‌ش موکت است و چند تخت فلزی زهواردررفته و تشک‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته. هرچه اصرار می‌کنم که مرد به حرف فرمانده گوش نکند و روی تختش بخوابد، افاقه نمی‌کند. با شکسته‌ترین لهجه‌ای که تا حالا شنیده‌ام حرف می‌زند. به اعتذار بلند می‌شود. دستش را دراز می‌کند و صورتش را به شانه‌ام نزدیک می‌کند و سه‌بار، جایی در هوا را می‌بوسد؛ بی‌هیچ تماسی! دست‌هایمان را از هم جدا نمی‌کنیم. جوان می‌گوید:"حالا غصه نخور. پول تخت را حساب می‌کنیم." و به ثانیه نمی‌کشد که می‌گوید:"شوخی کردم." و حالت چهره‌اش غمگین می‌شود و می‌داند اما می‌پرسد که مراسم تشییع آقا در عراق، چطوری است؟ بعد، صداش را می‌آورد پایین و می‌پرسد:"نمادین است، یا سید واقعا می‌آید؟" انگار از آمدن کسی که زنده است حرف می‌زند؛ و البته که زنده است. این را در مدل حرف زدنِ جعفر، در ناصریه هم دیدم تا وقتی که به حسرتِ حتی یک‌بار ندیدنش از نزدیک رسید. جعفر از بچه‌های سرسخت و بل‌که سرتق ناصریه است. توی بیمارستان کار می‌کند اما همه اهتمامِ روز و شبش، نظامی است. من را که برد به اتاقش، وقتی رفت بیرون، به کتاب‌هاش سرک کشیدم. دو تا تحریرالوسیله بین کتاب‌هاش بود. یک جلوه از خمینی، پدرش را بدری کرده بود و خودش را شیفته‌ی سیدعلی. با نوری که به قلبش تابیده، یاد گرفته که در کنار شر، چطور زندگی کند؛ مثل یک سربازِ هم‌واره آماده که نازپرورد تنعم نیست. ظهر است که فیلم‌های گوشی‌ش را یک‌به‌یک نشانم می‌دهد و من، شتاب‌زده، یادداشت برمی‌دارم؛ شعارهایشان را وقتِ تظاهراتِ حمایت، شعرهای وقتِ حوسه، بعد قطعی شدن خبر شهادت آقا، فیلمِ عملیات‌های کتائب و الخ. دستم را گذاشته‌ام زیر چانه‌ام و خوب گوش می‌کنم و تلاش می‌کنم که تمرکزم روی شنیدن باشد، نه قطراتِ اشکی که پی‌درپی می‌چکند. مکانیسم دفاعی‌م را از دست داده‌ام. خودم را برای صبح شنبه آماده کرده بودم اما بهمان شبیخون زدند. وداع‌ها، زودتر از شنبه شروع شد و من بی‌سپر بودم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آل‌جويبر | گرمة‌حسن- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش اول از قلب گرمِ شط‌العرب آمده‌ایم و قصر، آرام است. جوان‌ها، زیر آن گچ‌بری‌های صد
🌱 عشقِ بی‌مرز! بخش دوم نمی‌دانم سر کدام فیلم بود که توی ماشین، وقتی از بصره می‌آمدم به ناصریه، بغضم ترکید؛ بی‌اختیار. مسافر بغل‌دستی‌م حیران پرسید که چه شده؟ چه باید می‌گفتم به آدمی که نمی‌شناسمش. -یکی از عزیزانم، شهید شده... -الان؟ الان که جنگ نیست. -قبلا شهید شده‌. پیکرش را ندیده بودیم. تازه عکس‌های تابوتش را دیدیم. -جوان بود؟ -خودش می‌گفت دلم بیست‌ساله است؛ بله، جوان بود. -چطوری شهید شد؟ -توی خانه‌اش، کنار خانواده‌اش، با خانواده‌اش شهید شد. "شهید شد" را که می‌گویم، خوشم نمی‌آید. با خودم کلنجار می‌روم. "شهید شد" یک‌طوری است؛ شهیدش کردند. باز با خودم کلنجار می‌روم، نه! او خودش شهید شد، انتخاب کرد که شهید شود. برای جعفر از روزهام می‌گویم. از بصره، از دیدار با ابوفاطمه و ابوشمس که دارد خانه می‌سازد محض این که وقتی در جنگ با امریکا و اسرائیل شهید شد، زن‌وبچه‌اش سرپناهی داشته باشند. از حرف‌های شیخ‌تمیمی، شیخِ حشد در بصره که می‌گفت مردم، به قدرت گرایش دارند و وقتی قدرت ایران در این جنگ آشکار شد، حتی آن‌ها که با ایران زاویه داشتند، این قدرت را تحسین کردند. از علی‌رضا غالی که پدرش می‌گفت چهار ساعت بعد این که نخودی در آش کمک به ایران انداخت، شهید شد؛ یعنی که کمک به ایران، جواز شهادتش بود. از سیدفواد، مسئول فریق انصار حشدالشعبی که مادرش، همه پس‌اندازش را برای برپایی موکبی در آبادان، به او بخشید... سیدجعفر هم برایم از ناصریه می‌گوید. از شهدای ناصریه در جنگ اخیر، از مرز پررنگ حق و باطل در این جنگ، از شعارهای ارتجالیِ ضدامریکایی در سحرگاهِ بعد رسیدن خبر شهادت آقا، از تظاهرات بچه‌های ناصریه علیه دولت بعد این که دولتی‌ها حمله به کشورهای عربی از طریق عراق را محکوم کردند، از شهیدی که تابوتش خالی بود، چون خانواده گفته بود بی‌پیکر می‌شود اما بی‌تشییع نه، از حمله گاه به گاه به مواضع امریکایی‌ها، از اتوبوس‌های رزرو شده برای روز قبل از تشییع آقا در نجف و از عشیره‌هایی که بر سابقه جهاد هادی‌العامری چشم پوشیدند و او را با کفش نواختند سر این که در این جنگ حق و باطل، دهان به دفاع از حق باز نکرده. او هم فیلم‌های وداع را دنبال می‌کند. خاصه فیلمی را نشانم می‌دهد از وداع مسئولین ایرانی که توی فضای مجازی عراق پربازدید بوده؛ لحظه اندوه عراقچی، گریه قالیباف و بهت حداد عادل. عصر با سیدجعفر رفتیم دیدار فرزدق، جان‌بازِ جنگ اخیر در عراق. عراق در این جنگ، بیش از صد شهید داده و ده‌ها جان‌باز. مفصل گپ زدیم و حالا داریم می‌رویم خانه ابوعلی جابری، فرمانده شهید جنگ اخیر. تا چه پیش آید. محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آل‌جويبر | گرمة‌حسن- عراق @targap
🌱 پدر خورشید اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید، بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه بمانند. جنگ که شروع شد، پدر و مادرش پاپی‌اش شدند که می‌خواهیم برویم ایران، زیارت! ابوشمس هی استدلال کرد که الان جنگ است و چه و چه. تا پدر بالاخره مجبور شد بگوید که ما عمرمان را کرده‌ایم؛ با مادرت تصمیم گرفته‌ایم که وسط جنگ برویم ایران، شاید در جنگ حق و باطل، شهید شدیم. ابوشمس، می‌گوید این جنگ، آدم خاکستری ندارد؛ یا سپیدِ سپیدند آدم‌ها، یا سیاهِ سیاه. جنگ با صهیونیست‌ها، همان جنگ با یهودیانِ قتله‌الانبیاء است. بعد، از ایران و جام‌جهانی می‌گوید. از دست اینفانتینو عصبانی‌ست. می‌گوید خودش گفت که فوتبال از سیاست جداست اما دروغ گفت؛ اولین شاهدش این که همه‌ی کادر تیم ملی، نتوانستند با تیم بروند؛ این را بگیر تا باقی ماجراها. این هم جنگ است؛ منتها توی مستطیل سبز، با دست‌هایی که خونی نیست. می‌گوید وقتی پرچم بزرگ ایران، توی زمین چمن پهن شد، قلبش تند زده و به امریکایی‌هایی فکر کرده که همه‌کار کردند برای نابودی این پرچم و نتوانستند. می‌گوید حالا ممکن است بعضی‌ها خاری باشند در پای امریکا، اما ایران خاری‌ست در چشم امریکا؛ امریکا با وجود ایران، آینده‌اش را تیره می‌بیند. بعد، از خواب‌هاش می‌گوید. توی گوشی‌ش هربار که خوابِ آقا را دیده، نوشته. مثلا یک‌بار خواب دیده که آقا آمده توی فلان حسینیه بصره و ابوشمس، شرم می‌کند که برود جلو. اما آقا روی منبر می‌گوید که ابوشمس! من اصلا به خاطر تو آمده‌ام بصره. می‌گوید حالا بصره نه، اما آقا می‌آید کربلا؛ به خاطر امام حسین و شاید به خاطر ما؛ می‌روم تشییع و به آقا می‌گویم که خیالتان راحت؛ عزلِ -خلع- سلاح، عزلِ شرف است و بعضی از ما اگرچه قلیل باشیم، پای‌بند شرف‌مان می‌مانیم. محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 قاعده‌ی قدرت! ایران نبود، عراق ساقط شده بود. این را شیخ‌بنی‌تمیمی می‌گوید؛ شیخِ حشد در بصره. از اول جنگ، کارشان جمع کردن کمک‌ها برای ایران بوده؛ محضِ ابراز ارادت. کلی فیلم توی گوشی شیخ هست از جمع کردن کمک‌ها و به صف کردن ماشین‌ها و حضور در تجمعات ایران و الخ. اما مهم‌تر از این‌ها، حرف‌های شیخ درباره قدرت است. شیخ، از قاعده‌ی قدرت می‌گوید. می‌گوید که تشرینی‌ها، در همین بصره‌ی عمدتا شیعه، کنسول‌گری ایران را آتش زدند اما حالا تشرینیِ متمایل به ایران می‌بینیم! رازش، قدرت است. کلاهِ آدمی‌زاده وقت تماشای قدوبالای اهل واقعیِ قدرت، می‌افتد. شیخ می‌گوید خیلی‌ها قدرت ایران را دیدند و حالا ستایش‌گر قدرت ایران‌اند. آن موشک‌ها که آسمان را می‌شکافت، شکافی هم در ذهنیاتِ آدم‌ها ایجاد می‌کرد و این هنرِ بزرگ‌تری بود. محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
قوموا لله... 🌱 عراقی‌ها با این شعار می‌روند به تشییع آقا... 📍 ناصریه- عراق @targap
🌱 پس از باران! فرزدق، از ۱۹ سالگی توی جبهه‌هاست. اول‌بار گوشی‌ش را خاموش کرده و از ترس مخالفت پدر، پنهانی رفته جنگ با داعش! دوبار هم رفته سوریه که یک‌بارش، با تن خونین و مجروح برگشته. بعد شنیدن خبر شهادت آقا، منتظر دستور نمانده. خودش را رسانده به مقرش تا وقتی طیاره‌های امریکاییِ مرگ، دوستانش را از او گرفتند. آن شب، باران می‌آمد. رفته بود بیرون ساختمان و باران گرفته بود. برگشته بود که چادری‌چیزی بگیرد که چترِ بارانش کند. گفتم فاصله‌ات تا شهادت، همین تصمیمِ ساده بود که خودت بروی چادر را برداری یا به دوستت بگویی. سادگی کردم. گفت که فاصله تا شهادت، بیش از این حرف‌هاست. جنگ عجیبی است. عرب، علیه عرب! عربِ حق‌طلب، علیه عربِ وابسته. فرزدق می‌گفت در جنگ علیه داعش، جهان عرب به عراقِ عرب، انتحاری فرستاد اما خون به‌ترین نیروهای ایرانی این‌جا در عراق به زمین ریخت، برای انسان. و صبر. می‌گفت که صبر می‌کنیم بر شدیدترین بلاها، بل‌که به استقبال بلاها می‌رویم، در کنار ایران که حق را فریاد می‌زند... محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه العگر- ناصریه- عراق @targap