°•🌱
نمی رسد
بہ خداحافظی
زبان از بغــض
خوشـا بہ حال تـو
ڪہ مسافـر بهشتـی
📎 دوشهید و دو رفیق در یک قاب،۳۱شهریور سالروز شهادت شهیدپورهنگ،و سالروز ولادت شهید پاشاپور...
#شهید_محمد_پورهنگ
#شهید_اصغر_پاشاپور
روزجمعہ ویاد همہ عزیزان
باذکر صلوات نثارشان
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفرَجَهُمْ
محبت حاجاصغر
یک روز اصغر آقا آمد و گفت توانسته رایزنی کند
و برای بچهها یک سفر زیارتی کربلا جور کند..
هرچه اصرار کردیم که شما هم بیایید زیر بار نرفت. دست آخر که دید دستبردار نیستیم
گفت: ان شاالله دفعه بعد...
حاج اصغر در این هفت سال که منطقه بود با این که خیلی راحت میتوانست اما اصلا کربلا نرفت
تا از جهادش عقب نماند!
ما که این سفر را با بچههای سوری
رفته بودیم، بعدا متوجه شدیم ..
بعضی از بچههایی که با ما آمده بودند شیعه نبودند. بهخاطر محبتی که به حاج اصغر داشتند عاشق امام حسین شده بودند و حاج اصغر فرستاده بودشان زیارت امام حسین (ع).🌱
راوی همرزم شهید
مدافع حرم #اصغر_پاشاپور
✨طلاییه
⚡️تفحص 🌻طلائیه
نوروز آن سال مصادف شده بود با شب ولادت آقا امام رضا(ع). داخل سنگر بچه های لشکر 31 عاشورا جشن گرفته بودند.
نوبت من شد که بخوانم. نمی دانم چرا دلم دامن گیر آقا قمر بنی هاشم (ع) شد.
عرض کردم:«ارباب! شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید، نگذارید ما شرمنده ی خانواده شهدا شویم.»
فردا صبح از بچه ها پرسیدم:« امروز با چه رمزی کار رو شروع کنیم؟»
حاج آقا گنجی گفت: «یا اباالفضل..دیشب به آقا اباالفضل(ع) متوسل شدیم. امروز هم به نام ایشان می رویم، عیدی را از دست خودشان بگیریم.»
بعد از چند دقیقه؛اولین شهید پیدا شد...
« شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمد باقر،از کاشان.»♥️
بچه ها گفتند: توسل دیشب، رمز حرکت امروز و نام این شهید، با هم یکی شده است.
نمی دانم چرا به زبانم جاری شد که * اگر نام شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقا است *😭
داشتم زمین را می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز، داخل گودال پریدند. از بیل مکانیکی پیاده شدم.خیلی عجیب بود...
یک دست شهید از مچ قطع شده بود.
پلاک شهید رو استعلام کردیم: «شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمد باقر(ع)، از کاشان...♥️
💚هر کجا نام تو آید به زبان ها حرم است...
🌹 http://eitaa.com/joinchat/381026320Cb5fdfee742
موجودیدرعالمنیستمگراینکهذکرو
تسبیحخدامیگوید،اماشمانمیفهمید...
سورهاسراء/آیه۴۴
وقتی یه نفر ازت کمک میخواد به این فکر کن که شاید خدا آدرس تو رو بهش داده...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
حاج قاسم دلش اینجاست بیا تا
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸 🌱🌸 🌸 #یادت_باشد قسمت 132 سر بستن ساک وسایلش کلی بحث داشتیم خواستم وسایلش را داخل
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#یادت_باشد
قسمت 133
ساعت ۱۱ شب با همکارش رفتم واکسن آنفولانزا بزنند، وقتی برگشت همه چیز را با هم هماهنگ کردیم،۱۶ هزار تومان برای پول شهریه باید به حساب دانشگاهش میریختم، از واحدهای مقطع لیسانسش فقط ۳ واحد مانده بود، این سه واحد را قبلاً برداشته بود ولی به خاطر مأموریت نتوانسته بود بخواند بعضی از دوستانش گفته بودند: چون مأموریت بودی و نرسیدی بخونی بهت تقلب میرسونیم، ولی حمید قبول نکرده بود، اعتقاد داشت چون این مدرک میتواند روی حقوقش اثر بگذارد باید همه درسهایش را با تلاش خودش قبول شود تا حقوق شبهناک نباشد، قرار شد هزینه شهریه را واریز کنم تا وقتی حمید برگشت بتواند امتحان بدهد و درسش را تمام کند.
۸۰ هزار تومان از پول سپاه دست حمید مانده بود به من سفارش کرد که حتماً دست پدرم برسانم تا به سپاه برگرداند، در مورد خانه سازمانی هم که قرار بود به ما بدهند از حمید پرسیدم: اگه تا تو برگشتی خونه را تحویل دادن چی کنیم؟ گفت: بعید میدونم خونه رو تا اون موقع تحویل بدن، اگه تحویل دادن شما وسایل را ببرید خودم وقتی برگشتم خونه را رنگ میزنم، بعد با هم وسایل را میچینیم.
از ذوق خانه جدید از چند هفته قبل کلی اسکاج مواد شوینده گرفته بودم که برویم خانه سازمانی غافل از اینکه این خانه آخرین خانه زمینی مشترک من و حمید میشود!
ساعت ۱۲ بود که خوابید چون ساعت ۵ باید به پادگان میرسید گوشی را روی ساعت ۴:۲۰ دقیقه تنظیم کرد حمید راحت خوابید ولی من اصلاً نتوانستم بخوابم، با همان نور کم ما که از پنجره میتابید به صورتش خیره شدم و در سکوت کامل کلی گریه کردم، متکا خیس شده بود، اصلاً یک جا بند نمیشدم، دور تا دور اتاق راه میرفتم و ذکر میگفتم، دوباره کنار حمید مینشستم، دنبال یک سری فرضیات برای نرفتنش میگشتم، منطق و احساسم حسابی بینشان شکر آب شده بود پیش خودم گفتم شاید وقتی بلند شد دل درد بگیره یا پایش پیچ بخورد، ولی ته دلم راضی نبود یک مو از سر حمید کم بشود یا دردی را بخواهد تحمل کند، به خودم تلقین میکردم مثل همه مأموریت ها ان شاءالله این بار هم سالم برمیگردد.
یک ساعت مانده به اذان بیدارش کردم مثل همیشه به عادت تمام روزهای زندگی مشترک برای صبحانه آماده کردم،تخم مرغ با رب که خیلی دوست داشت همراه با معجون عسل دارچین و پودر سنجد، گفتم: حمید بشین بخور تا دیر نشده، نمیتوانستم یکجا بند باشم، میترسیدم چشم در چشم شویم دوباره دلش را با گریههایم بلرزانم.
سر سفره که نشست گفت: آخرین صبحانه را با من نمیخوری؟! دلم خیلی گرفت، گوشم حرفش را شنیده بود اما مغزم انکار میکرد، آشپزخانه دور سرم میچرخید با بغض گفتم: چرا اینطور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟! گفت: کاش میشد صداتو ضبط میکردم با خودم میبردم که دلم کمتر تنگت بشه گفتم: قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی من هر روز منتظر تماست میمونم.
کنارش نشستم خودش لقمه درست میکرد و به من میداد برق خاصی در نگاهش بود گفتم: حمید به حرم حضرت زینب سلام الله رسیدی ویژه منو دعا کن، گفت: چشم عزیزم، اونجا که برسم حتماً به خانم میگم که همسرم خیلی همراهم بود،میگم که فرزانه پای زندگی وایساد تا من بتونم پای اسلام و اعتقاداتم بایستم، میگم وقتهایی که چشمات خیس بود و میپرسیدم چرا گریه کردی حرف نمیزدی، دور از چشم من گریه میکردی که اراده من ضعیف نشه.
همکارش تماس گرفت که سر کوچه منتظر است، سریع حاضر شد یک لباس سفید با راه راه آبی همراه کاپشن مشکی و شلوار طوسی تنش کرده بود، دوست داشتم بیشتر از همیشه روی حاضر شدنش وقت بگذارد تا بیشتر تماشایش کنم وقتی شوق حمید برای رفتن بیشتر از شوق ماندن بود.
با هر جان کندنی که بود کنار در خروجی برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم لحظه آخر به حمید گفتم: کاش میشد با خودت گوشی ببری، حمید تو رو به همون حضرت زینب سلام الله منو از خودت بیخبر نذار، هر کجا تونستی تماس بگیر. گفت: هر کجا جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستند اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم.
به یاد زندگینامه و خاطراتی که از شهدا خوانده بودم افتادم، بعضیهایشان برای همچین موقعیتهایی با همسرشان رمز میگذاشتند به حمید گفتم: پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم.
از پیشنهادم خوشش آمد پله ها رو که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و بلند بلند گفت: یادت باشه! یادت باشه لبخندی زدم و گفتم: یادم هست! یادم هست!😭😭😭
ادامه دارد....
#شهیدحمیدسیاهکالی
🌹https://eitaa.com/tarigh3
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸 🌱🌸 🌸 #یادت_باشد قسمت 133 ساعت ۱۱ شب با همکارش رفتم واکسن آنفولانزا بزنند، وقتی بر
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#یادت_باشد
قسمت 134
اجازه ندادم تا دم در بروم، رفتم پشت پنجره پاگرد طبقه اول، پشت سرش آب ریختم، تا سر کوچه برسد دو سه بار برگشت و خداحافظی کرد از بچگی خاطره خوبی از خداحافظیهای داخل کوچه نداشتم، روزهایی که پدرم برای مأموریت با اشک ما را پیش مادرمان میگذاشت و به سمت کردستان میرفت، من و علی گریه کن دنبال ماشین سپاه میدویدیم، دل کندن از پدر هر بار سختتر میشد و حالا دوباره خداحافظی دوباره کوچه و این بار حمید!
با دست اشاره کرد که داخل بروم ولی دلم نمیآمد، درسرم صدای فریادم را میشنیدم که داد میزد: حمید آهستهتر، چرا انقدر با عجله داری میری؟ بزار یه دل سیر نگاهت کنم؟! ولی اینها فقط فریادهای ذهنم بود چیزی که حمید میدید فقط نگاهم بود که تک تک قدمهایش را تا سر کوچه دنبال میکرد، پاهایش محکم و با اراده قدم برمیداشت پاهایی که دیگه هیچ وقت قسمت نشد راه رفتنشان را ببینم.
خودم را از پلهها بالا کشیدم و داخل خانه شدم که همه چیزش حمید را صدا میکرد، گویی در و دیوار این خانه از رفتن حمید دلگیرتر از همیشه بود، خانهای که تا حمید بود با همه کوچیکش دنیا دنیا محبت و مهربانی داشت، ولی حالا شبیه قفسی شده بود که نمیتوانستم به تنهایی آن را تحمل کنم، نفس کشیدن برایم سخت بود خانه به آن با صفای بعد از رفتن حمید برایم تنگ و تاریک شده بود.
اذان که شد سر سجاده نماز خیلی گریه کردم، بعد از نماز قرآن را باز کردم تا با خواندن آیاتش آرام بگیرم، نیت کردم و استخاره زدم همان آیه معروف آمد که:
ما شما را با جانها و اموال میآزماییم پس صبر پیشه کنید.
با خواندن این آیه کمی آرامتر شدم با همه وجود از خدا خواستم مرا در بزرگترین امتحان زندگیم رو سفید کند.
سجاده را که جمع کردم چشمم به مهرهایی افتاد که حمید روی اپن گذاشته بود، به آنها دست نزدم با خودم گفتم: خود حمید هر وقت برگشت مهرها را برمیداره هر چیزی را که دست زده بود، آویزان کرده بود و یا جایی گذاشته بود همانطور دست نخورده گذاشتم بماند.
ادامه دارد....
#شهیدحمیدسیاهکالی
🌹https://eitaa.com/tarigh3
این عکس کاملا واقعی هست،این ۵نفر آخرین نفراتی هستند که دارن اونطرف پل خرمشهر میرن تا نیروهای عراقی را معطل کنند که مردم فرصت بیشتری داشته باشند شهرراخالی کنند،۵نفری که هرگز برنگشتند و ما نه نامشان رافهمیدیم نه تصویرشان را داریم!بغض عجیبی پشت این عکس هست….
🌹https://eitaa.com/tarigh3
گر نشد کرببلا قسمت من عیبی نیست..
کاش یک شب حرمت جلوه کند در خوابم...🥺
صلیاللهعلیکیا اباعبدالله الحسین
شب تون حسینی 🌙⭐️
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
هرشب به جای خواب نشینم به خلوتی
در دل ڪتاب یادِ تورا مشق مۍڪنم..
عزیزم حسین💔
مولایمن
🌿آقا مرا کنار خودت جای می دهی؟
لطفی بزرگ در حق این روسیاه کن
🌿یک روز، نه! ثانیهای، لحظهای فقط
چشم مرا مسیر قدمهای ماه کن
🌤اللهم عجل لولیک الفرج 🌤
🍃تعجیل در فرج مولایمان صلوات 🍃
🌟شب تون مهدوی💚
.
🌸🔮🌸
🌸 یار شیرین سخن
🔮باید گوشم را وقف کنم، وقف حرفهای مفید و میدانم مفیدتر از حرفهای نورانی خدا و شما، حرف دیگری نیست.
آقا جان!
عیبی دارد اگر آرزو کنم روزی دو زانو بنشینم در برابرت و دست ادب بگذارم روی پایم و چشم بدوزم به لبهای شیرینت و گوش جان بسپارم به کلامت؟!
🌸🔮🌸
🌸 بشنوم و بشنوم و در دلم قربان صدقهات بروم و بگویم:
تو با این لب شیرینت، چطور این قدر بانمک حرف میزنی محبوبم؟!
آرزو بر پیر و جوان عیب نیست.
من در سایۀ این آرزوهاست که دنیا را تاب میآورم.
شبت بخیر یار شیرین سخن!
🌙✨🌟
࿐❈🌟
میشود من را مثل انسانهای بلندبالا تربیت کنی؟ مثل همانها که امرت را بی چون و چرا میپذیرند؛ همانها که مثل پیچکهای عاشق، به پای اطاعتت میپیچند و قد میکشند؛
همانها که هرگز از شکرت غافل نمیشوند.
همانها که «یحبهم و یحبونه» ...
🌟❈࿐
وَأَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنِى مِمَّنْ لَا يَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ
و از تو مسألت میکنم مرا از کسانی قرار دهی که از سپاست غافل نمیشوند.
࿐❈🌟
💚السلامعلیکیااباصالحالمهدی ≽
✦السّلامُ عَلَیْڪَ یا صاحِبَ الزَّمانِ
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا شَریڪَ الْقُرْآنِ ،
✦اَلسَّلامُ عَلَیْڪَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
صبحـم از بردن نام تـو چہ روحانے شد
آسمـان دلـم از عشـــق تو طوفانے شد
روبہ ششگوشہےتان سجده واجب ڪردم
لذتےبود دراین سجـده ڪه طولانے شد
🌹السلام علیک یا اباعبدالله ♥️
☀️صبح تون حسینی 🌱
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
قربان دل شوم، که جز اندیشهی تو را
در سینهی شکستهی خود جا نمیدهد!
آقایکربلا..💔
اگه دیدی
هر چی خدا بهت میگه
بی چون و چرا میتونی بگی «چشم»
بدون که داری مسیر زندگی رو درست میری ☺️
🍃🍃🍃
🌼🌿
من سختترین کار زندگیام درس خواندن است.
از #درس متنفرم! اما چه میشود کرد که این درس خواندن #تکلیف من است و قطعاً همهی تکلیفهای انسان سخت و طاقتفرساست.
پس من برای مبارزه با نفسم، میجنگم و درس میخوانم و این تلخی و سختی را تحمل میکنم تا تکلیفم را انجام داده باشم.
#شهید_مصطفی_چمران
🌼🌿
چقدر این نگاه زیباست 👌👌
در آغاز #سال_تحصیلی کاش تمام دانشآموزان و دانشجویان و طلاب، این جملات را سرلوحهی اندیشهی خود قرار دهند.
پیش به سوی #ایران آباد و قوی و سربلند
با تحصیل باانگیزه و پرتلاش.
🌿🌸🌿🌸
کسی که ادعا میکند
حضرت مهدی امام اوست...💙
ولی، رفتار و اعمال وتصمیم گیری هایش
هیچ سنخیتی با حضرت ندارد؛
خود را فریب داده است!!
زیرا، امام واقعی هرکسی
الگوی عملی اوست
نه امام ادعایی و شعاری!!! (:
#تلنگر💥
#امام_زمان♥
.
♦️اول مهر...
🔹چه حس خوبیه وقتی روز اول مهر دست یه بچه رو بگیری ببری مدرسه، ببریش بنشونیش پشت میز اول، کیک و آبمیوه شو بدی دستش و ازش بپرسی چه حسی داری؟!
🔹امکان نداره یه لبخند پت و پهن تحویلت نده و نگه خیلی خوبه
🔹این تویی که باید قوانین زندگی رو یادش بدی، باید بدونه هر چقدر بیشتر تقلب کنه بیشتر از رویاهاش دور میشه، هرچقدر بیشتر بخواد شبیه همکلاسیهاش باشه بیشتر از خودش دور میشه، وهر چقدر بیشتر بخواد از درس و مشقش بخاطر بازی بزنه روز آخر بیشتر خسته میشه،
آره این تویی که باید یادش بدی، پیوسته درس بخونه و اهل اندیشه باشه، آدمها رو دوست داشته باشه و سعی کنه مفید باشه...
🔹فرا رسیدن بهار تعلیم و تربیت مبارک 🍀
🌹https://eitaa.com/tarigh3