ٺـٰاشھـادت!'
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 26 تص
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 27
با بهت به تصاویر همایش بانوان شهید خیرهام؛ تصاویر سایتی که میدانم افرا پشتیبانیاش میکند. انگار که اثر انگشتان افرا را در تمام سایت میبینم. کاش خودم بودم و قیافهاش را موقع تحویل سیاهقلم میدیدم. سیاهقلم نصفهنیمه را دم رفتن، با عجله گذاشتم روی تختش. نمیدانم چرا. شاید باید میگذاشتم خودش بعدا پیدایش کند. نمیدانم وقتی دیده است که من پدرش را هم در نقاشی کشیدهام، عصبانی شده یا بهتزده و خوشحال؟
در عکسها میگردم تا آوید را پیدا کنم. گوشه دو سه تا عکسها هست، درحال انجام وظیفهاش. در هیچکدام دوربین را نگاه نمیکند، ولی میخندد و گونههاش چال افتاده. دلم برایش تنگ میشود. برای آوید، برای فاطمه، برای همه قشنگیهایی که ایران داشت و من انقدر مضطرب بودم که نمیفهمیدمشان.
-خودتو خسته نکن. آب از آب تکون نخورده.
دانیال این را میگوید و لیوان چای به دست، بالای سر من که تا گردن در لپتاپ خم شدهام میایستد. در تمام اخباری که از همایش وجود دارد، هیچ اسمی از تهدید تروریستی نیست. منتظری سالم و سرحال در عکسها میخندد. انگار اصلا من وجود نداشتهام.
-خوشحالی مگه نه؟
دانیال به چهرهام دقیق میشود. دست به سینه میزنم و به صندلی تکیه میدهم.
-راستشو بخوای آره. من نمیخواستم اونا بمیرن.
دانیال زیر خنده میزند. گیج میشوم.
-به چی میخندی؟
- نه فقط من، همه سازمان گول تو رو خوردن و فکر کردن به اندازه کافی توجیهی. ولی من از عباس باختم.
آه عمیق و جانسوزی میکشد. دلم برایش میسوزد که زورش حتی به یک مُرده نمیرسد؛ و این واقعیت است. دانیال از عباس باخته. پشت پنجره میایستم و پرده کلفتش را کنار میزنم. شهر در آرامشِ سرد و برفیاش فرو رفته؛ در شبِ زودهنگامش.
-نمیدونی چه حالی شدم وقتی دیدم دارم برای عامل بدبختیام خوشخدمتی میکنم. احساس میکردم احمقترین آدمِ روی زمینم. اونا عباسو کشته بودن و حالا ازم میخواستن خواهرش رو هم بکشم. خواهر عباس هم توی سالن بود. گندترین حال عمرم بود. راه پس و پیش نداشتم. صبح هم که راه افتادم، نمیدونستم دارم چکار میکنم. دنبال یه راهی بودم که خودمو از اون شرایط بکشم بیرون.
-و عباس کمکت کرد؟
-شاید. من ازش خواستم. توی دلم ازش خواستم یه جوری جلومو بگیره.
دانیال طوری نگاهم میکند که انگار دیوانهام. شاید هم واقعا دیوانهام.
-بعدم تصادف کردی، فکر کردی که این کار عباس بوده و باور کردی که زنده ست؟ هوم... ازش میشه یه داستان ترسناک جالب درآورد. فکرشو بکن: روح یه مامور اطلاعاتی ایرانی که بیست سال بعد از کشته شدن به دست موساد، اومده که انتقام بگیره...
جیغ میزنم: ولی من دیدمش!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 28
دانیال دستش را بر پیشانیام میگذارد تا دمای بدنم را اندازه بگیرد.
-تو واقعا حالت خوب نیست.
دستش را کنار میزنم و رویم را برمیگردانم. دانیال میگوید: یعنی منم یه بخشی از نقشه عباس برای نجات تو بودم؟
پیروزمندانه میخندم.
-حتما همینطوره!
کنارم میایستد و مثل من، سرش را به شیشه پنجره نزدیک میکند. شیشه از نفسهاش بخار میگیرد.
-حیف، بدموقع اومدی اینجا. اگه تابستون بود میتونستیم بریم همهجا رو بگردیم.
دستش را روی شانهام میگذارد. چندشم میشود و دلم پیچ میخورد. سریع دستش پس میزنم.
-نوبت منه که شام درست کنم...
از اتاق بیرون میدوم. یک دستم را روی جای دست دانیال بر شانهام میگذارم و فشار میدهم. احساس میکنم یک مارمولک از روی پوستم رد شده. گزگز میکند. خودم را در آشپزخانه میچپانم و ناخنهایم را میجوم. دانیال را دوست ندارم. نمیخواهم فکر کند دارم مقابل غلیان احساساتش نرم میشوم.
وقتی میبینم دانیال دست در جیب و سربهزیر از اتاقم بیرون میآید، بیهدف در یخچال را باز میکنم؛ مثلا برای پیدا کردن چیزی که بشود با آن شام درست کرد. فکر میکنم. فکر میکنم. فکر میکنم... انگار مقابلم یک دیوار سفید است. اصلا نمیتوانم خوراکیهای داخل یخچال را ببینم. الان است که گریهام بگیرد. از این که دانیال اینجاست، از شنیدن صدای پایش روی پلهها و بعد پارکت زمین احساس خوبی ندارم. از شنیدن صدای بوق هشدار یخچال هم.
-هنوز برای دانشگاه تصمیمی نگرفتی؟
دانیال میپرسد. در یخچال را محکم میبندم که صدای بوقش خفه شود.
-چی...؟ نه...
-چرا؟
-میترسم.
-از چی؟
-میترسم پیدامون کنن.
دانیال به طرف یخچال میآید. به طرف من. از یخچال فاصله میگیرم. نمیدانم چی بپزم. در فریزر را باز میکند و یک بسته گوشت از آن بیرون میآورد. بسته را بالا میگیرد و میپرسد: تاحالا گوشت نهنگ خوردی؟
عقب میروم تا میخورم به سینک. گوشت قرمز نهنگ و خونها و چربیهای یخزدهاش از داخل پلاستیک برق میزنند. تکههای گوشت. گوشت گردن مادر. صدای حرکت چاقو در بافت نرم و چرب گوشت. حالت تهوع میگیرم و عق میزنم.
-اه... ببرش اونور دانیال!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@tashahadat313
10.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📩 آخرین سفری که با هم رفتیم، سفر قم و جمکران بود. داخل اتوبوس هم موقع رفت و هم موقع برگشت کنار هم نشسته بودیم. روضهای از حضرت رقیه(سلام الله علیها) رو کلیپ کرده بودند که دختر بچهها این شعر: حالا اومدی حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی رو میخوندند... آرمان از این کلیپ خیلی خوشش اومده بود و میگفت: خیلی گریه کردم، خیلی قشنگ بود...
آرمان عاشق حضرت رقیه(س) بود.❤️
#خاطره | #آرمان_عزیز
#شهید_آرمان_علی_وردی
#شبتون_شهدایی
@tashahadat313
📖 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: جمعه - ۲۶ مرداد ۱۴۰۳
میلادی: Friday - 16 August 2024
قمری: الجمعة، 11 صفر 1446
🌹 امروز متعلق است به:
🔸صاحب العصر و الزمان حضرت حجة بن الحسن العسكري عليهما السّلام
❇️ وقایع مهم شیعه:
🔹لیلة الهریر در جنگ صفین، 38ه-ق
📆 روزشمار:
▪️9 روز تا اربعین حسینی
▪️17 روز تا شهادت حضرت رسول و امام حسن علیه السلام
▪️19 روز تا شهادت امام رضا علیه السلام
▪️24 روز تا وفات حضرت سکینه بنت الحسین علیه السلام
▪️27 روز تا شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
@tashahadat313
💠 #حدیث روز 💠
🚩 زمین مقدّس خدا کجاست؟
🔻امام سجاد عليهالسلام:
تَزْهَرُ أَرْضُ كَرْبَلا يَوْمَ الْقيامَةِ كَالْكَوْكَبِ الدُّرّىّ وَتُنادِى أَنَا أَرْضُ الْمُقَدَّسَةُ الطَّيّبَةُ الْمُبارَكَةُ الَّتى تَضَمَّنَتْ سَيِّدَالشَّهَداءِ وَ سَيِّدَ شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ
📌 زمين #كربلا در روز رستاخيز، چون ستاره مـرواريـدى میدرخشـد و ندا مىدهد كه من زمين مقدّس خدايم؛
زمين پاك و مباركى كه پيشـواى شهيدان و سـالار جوانان بهشـت را در برگرفـته اسـت.
📚 كامل الزيارات، ص ۲۶۸
•┈┈••✾••┈┈•
__@tashahadat313
تصاویری از شهید احمدرضا افشاری
🔹سرهنگ پاسدار احمدرضا افشاری از نیروهای مستشاری هوا فضای سپاه در سوریه بر اثر جراحات وارده ناشی از بمباران هوایی به شهادت رسید.
🔹ایشان نیمه اول مردادماه در پی حمله هوایی نیروهای ائتلاف متجاوز به سوریه به درجه رفیع جانبازی نائل و برای اقدامات درمانی به ایران منتقل شده بود، امروز پنج شنبه بر اثر شدت جراحات به یاران شهیدش پیوست.
@tashahadat313
این که گناه نیست 58.mp3
4.37M
#این_که_گناه_نیست 58
✅بُریدن از دیگران، بُریدن از آسمونه!
آخه
دلی که بَسته است؛زندانی و محبوسه!
💢تو نمیتونی بدون دیگران،
و به صلح رسیدن با اونا،بزرگ بشی!
حواست به دور و برت باشه
@tashahadat313
💌بسمـ رب الشـهدا....🕊
#شهید مدافع حرم سـرهنگ دوم پ اسدارشهید #رضا_کارگربرزی
تاریخ تولد: ۱۳۵۸/۰۵/۰۱
محل تولد: کرج
تاریخ شهادت: ۱۳۹۲/۰۵/۱۱
محل شهادت: سوریه
وضعیت تأهل: متأهل_دارایدوفرزند
محل مزارشهید: گلزارشهدایالبرز
#فـرازی ازسخنـانشهیـد👇🌹🍃
✍...پاکدامنی فقط مخصوص خانما نیست! متاسفانه تو جامعه ما خیلیا هستند که در انجام اعمالشون سهل انگاری میکنن. یه جورایی میشه گفت پایبند به اصول خانواده نیستند. بعضی تو رفتار، بعضی با چشم و حتی بعضیا تو فکرشون این انحرافات رو دارن. به خداوندی خدا، من نه در عملم، نه چشمم و نه حتی در ذهنم هم این موارد جایی ندارند. صادقانهاش اینه که عاشق زندگیمم و به اصولش پایبندم.
••🍁شهیدازمتخصصهای درجه اول الکترونیک وتخریب دریگان خودبود. یک مهندس زبده ونیروی اثرگذارودارای نبوغ علمی قابل توجه و متعهد و پرکار....
@tashahadat313
ٺـٰاشھـادت!'
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 28 دان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 29
-اه... ببرش اونور دانیال!
سرم را به سمت سینک میچرخانم. الان است که واقعا بالا بیاورم. صدای دانیال را از پشت سرم میشنوم.
-چی شد؟ خوبی؟
دستم را زیر شیر میگیرم و یک مشت آب یخ به صورتم میپاشم. لرز میکنم؛ اما بهترم. دانیال پشت سرم میایستد و بازویم را میگیرد.
-خوبی؟
بازویم را از دستش آزاد میکنم. یک دستم را روی پیشانیام میگذارم و دست دیگر را لبه سینک تکیه میدهم.
-آره... فقط یکم چندشم شد.
دانیال تازه یادش آمده که من هنوز پنجسالگیِ لعنتیام را دنبال خودم میکشم و از گوشت خام و هرچیزی که مربوط به آن بشود متنفرم.
-ببخشید... یادم نبود...
سریع برمیگردد و گوشت را به فریزر برمیگرداند. آرام میگوید: به مناسبت سال نو خواستم خوراک نهنگ مهمونت کنم.
به زور لبخند میزنم و روی صندلی آشپزخانه مینشینم.
-اشکالی نداره...
و در دلم ادامه میدهم: فکر نکنم دیگه بتونم بخورمش.
همیشه همینطور بود. دیدن گوشت خام یا قصابی، باعث میشد تا چند روز نتوانم غذا بخورم. با کباب و غذاهای گوشتی هم میانه چندان خوبی ندارم؛ و این ویژگی برای کسی که در گرینلند زندگی میکند اصلا خوب نیست، چون مهمترین و در دسترسترین ماده غذایی در گرینلند، گوشت خرس و گوزن و موجودات دریایی ست.
دانیال یک لیوان آب مقابلم میگذارد.
-امیدوارم سازمان دیگه وقتش رو برای ما تلف نکنه.
دست به سینه بالای سرم میایستد. میگویم: یعنی واقعا ممکنه بیخیال ما بشن؟
-احتمالش زیاده. طول میکشه تا بفهمن چقدر ازشون بلند کردم و اصلا چنین کاری کردم.
-منظورت چیه؟
ابرو بالا میدهد و دوباره آن ژست حق به جانب و پیروز را میگیرد.
-خب راستش من یکی دو سال قبل از این که جدا شم، سیر جذاب کجروی سازمانی رو شروع کردم.
-چی؟
-منظورم اینه که به اندازه چندین سال حقوق بازنشستگیمو جلوجلو ازشون گرفتم، بدون این که بفهمن.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸