eitaa logo
تاوان
9.3هزار دنبال‌کننده
20 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه وقتی از اون پسره میگفت گریه اش درمیاد مثل الان _مهسا فقط خدا میدونه اون موقع انقدر میخواستمش که جونمم براش میدادم ولی اون چیکار رفت سراغ یکی دیگه _زیبا اون شوهرمِ مثل تو و پیمان نیستیم ما چشماشو محکم روی هم فشار داد و من خجالت کشیدم از اینکه به قول خودش اشتباهش و محکم توی صورتش کوبیدم _حرف من سادگی توعه.......اگه خیلی مرد بود اگه خیلی آدم بود اگه خیلی عاشق بود جون نمیداد تا باهات بخوابه بهترین شب زندگیتو اینجا نمیگذروند صبر میکرد برات......تو به خاطره اون دوتا نسناس اینجایی حداقل یه خورده خودتو تحویل بگیر مگه تو شخصیت نداری که بعد از تِری که بهت زده بهش جایزه دادی _الان که دیگه همه چیز تموم شده _میدونم.....تا اینجا که گوش ندادی حداقل از الان به بعد حواست باشه اول به خودت فکر کن نه به حرف بقیه در ضمن همه کس ادم خداست میدونی که بعد از رابطش با پیمان خانواده اش ولش کردن ولی سرپا شد همیشه میگه خدا پشتم در اومد تا به اینجا برسم.الانم به خاطره یه شریک کلاهبردارش کارش به اینجا کشیده و هنوز منتظره تا اونو پیدا کنن اشکام پاک کرد تا خواستم حرف بزنم نذاشت _باز نگو دوسش داری که همینجا انقدر میزنمت تا دیگه نتونی تلفن دستت بگیری و براش موس موس کنیااا _اینو نمیخواستم بگم که..... _نچ نچ قیافشو نگاه تروخدا عین گربه ی شرک شده چشماش......بیا بغلم ببینم خندم گرفت از حرفش و بغلم کرد این همه جلز و ولزش برای منی بود که حتی یک سالم نبود میشناختمش
_میدونی هر چی میگم به خاطره خودته مگه نه؟ سرمو براش تکون دادم _چقدر تو آبغوره میگیری آخه دختر تموم نشد این چشمه ی اشکت؟ * نمیدونم علاقه ام به میعاد از کجا شروع شد شاید همون اوایل که دیدمش اون برعکس بی توجهی فربد بعد از بابا یه جور خاصی باهام رفتار میکرد بهم ارزش میداد انگار شخصیت دارم و خیلی مهمم ،خنده هاش خیلی دوست داشتنیش میکنه و دوست دارم فقط برای من بخنده بعد از عقدمون با وجور اینکه وضع مالیش خوب نبود ولی همینی ام که درمیورد برای من خرج میکرد بهم میگفت من بهترین دختر دنیام راجع به رابطمون هم همیشه میگفت نمیخوام تحت فشار بزارمت چون داداشم و خودم خیلی سنتی فکر میکنیم و عقد تو خانواده ی ما برای رابطه نیست و اونو بد میدونستیم ولی اینجا نمیدونم چرا هر دفعه اصرار به رابطه داشت منم چون دوسش داشتم و یهش اعتماد داشتم و از طرفی میترسیدم ولم کنه قبول کردم الانم نباید خودمو با حرفای زیبا بد دل کنم اون از خودش میگه فکر میکنه همه ی مردا بعد از اینکه به خواستشون رسیدن ولت میکنن ولی میعاد من اینجوری نیست تو این چند هفته حتما درگیر پاس کردن چک هاس که خبری ازش نیست چشمام و بستم با یاد آوری قشنگ ترین خاطرات زندگیم که همش با میعاد بود به خواب رفتم * _مهسا معینی ملاقاتی داری
مطمئنم خودشه چون غیر از اون کسی رو ندارم بیاد دیدنم دنبال نگهبان راه افتادم ، دل تو دلم نبود بالاخره بعد از یک ماه میخواستم ببینمش از سلول تا به اتاق ملاقات برسم خندم ثانیه ای از رو لبام جمع نشد و حیف زیبا رو ندیدم وگرنه باید بهش میگفتم دیدی حق با من بود ، دیدی اون هنوزم منو میخواد و ولم نکرده تا بفهمه همه مثل پیمان اون نیستن ولی عیبی نداره حالا که اومده و فهمیدم که قید منو نزده دیگه از خدا هیچی نمیخوام و همین برام بسه نگهبان در و باز کرد و من رفتم داخل پشتش به من بود، مثل بچه ها بغض کردم و اسمشو صدا زدم _میعاد..... روشو برگردوند و من بی طاقت رفتم جلو و دستام دور تنش حلقه کردم چقدر دلم برای تنها دلخوشیه زندگیم تنگ شده بود و مثل احمقا بهش شک کرده بودم زدم زیر گریه انقدر خوشحال بودم که هیچ چیزی نمیتونست حال خوب الانم خراب کنه ولی اون چرا هیچی نمیگه چرا بغلم نمیکنه؟! هر چند الان که عطر تنشو نفس میکشم حتی اینم مهم نیست بالاخره سکوتم و شکستم و وسط هق هقم بهش گلایه کردم _چرا جواب..... نمیدادی نامرد..... میدونی چقدر ترسیدم.....که نکنه توام.....دیگه نیای
دستاشو گذاشت رو بازوهام و منو از خودش جدا کرد ، تازه از پشت پلکای تارم متوجه تغییر ظاهرش شدم موهاش که بلند تر از قبل شده رو خیلی خوش حالت به عقب داده بود و دیگه از اون ریشای بلندش خبری نبود و کوتاه شده بودن عجیبم خوش تیپ شده بود و لباساش فیت تنش بود ،قبلا خیلی ساده و معمولی بود بهش لبخند زدم و حین اینکه به چشمای مشکیش زل زدم گفتم _چقدر عوض شدی؟ لبخندم به خاطره نگاه یخ زدش جمع شد و یه چیزیو تو دلم تکون داد دستاشو از روی بازوهام باز کرد و خیلی جدی بهم گفت _بشین...... چیزی نیست مهسا آروم باش دست خودم نبود که استرس به جونم افتاد روبه روی هم نشستیم و اون دستاشو روی میز گذاشت و تا اومدم دستشو بگیرم و دلیل این رفتارشو بپرسم عقب کشیدشون و به صندلی تکیه داد
_چرا اینجوری میکنی میعاد؟ از خندش اصلا خوشم نیومد انگار مسخرم میکرد و دست به سینه شد _چجوری؟ _چیزی شده؟کاری کردم که ناراحت شدی؟ از پوشه ای که همراهش بود یه برگه درآورد و گذاشت جلوم و من بالاشو نگاه کردم دادخواست طلاق بود  و من ناباور لبخند زدم _این چیه؟ _فکر کردم حداقل سواد خوندن نوشتن داری؟ صدای زیبا مثل خوره تو سرم وول میخورد ولی من باور نکردم _شوخی داری میکنی با من.......آره؟ جوابی نداد و فقط با پوزخند و تحقیر داشت نگام میکرد، انگار کلمات و گم کرده بودم ،هیچی از دهنم بیرون نمی اومد تا اینکه بعد از چند لحظه دوباره آروم زمزمه کردم _میعاد اگه..... داری شو...شوخی میکنی من.....تحملشو ندارمااااا
_ من و تو چه سنمی با هم داریم که باهات شوخی کنم؟ هان؟ _تو....... شو.....شوهرمی.عشقمی چرا....میگی سنمی با هم نداریم با ابروهاش به کاغذ تو دستم اشاره کرد و من نفهمیدم کی گوشه های برگه تو دستم مچاله شده بود _ازدواج بدردنخور و اجباری ای بود ولی دیگه تموم شده..... چرا نمیفهمیدم چی داره میگه......اصلا چرا انقدر داره تحقیرم میکنه؟ _چرا اجبار.......مگه دوستم......نداشتی....مگه عاشقم نبودی..... اینبار قهقه زد و به آنی جدی شد _عاشق تو بودم؟من؟!؟! از جیبش یه عکس درآورد و گرفت جلوی صورتم، یه دختر خیلی خوشگل که بغل میعاد بود و هر دو داشتن میخندین دستای لرزونم و اوردم بالا تا عکس و بگیرم ولی اون عکس و برگردوند توی جیبش
پارت اول❤️
_فکر کردی میزارم دست کثیفتو به عشق من بزنی؟ قلبم سخت میزد و به زور داشتم نفس میکشیدم _عشق.......تو.....این دختره اس؟.....پس .....من.....من چی؟؟ بی هوا یه سیلی محکم زد تو صورتم که گردنم کلا کج شد جاش میسوخت خیلی ام زیاد ولی نه اندازه ی  سوزشی که تو قلبم احساس میکردم دستم گرفتم روی رد دستش و برگشتم  _اسمش الهه اس......توام خیلی گه میخوری خودتو کنارش میزاری فهمیدی؟ همین طور اشک میریختم ، چیزایی که میشنیدم باورم نمیشد _چرا.....اینکارو با من میکنی؟ چشماش قرمز بود ولی گوشه ی لبش بالا اومد _چون تو ازم گرفتیش....... _م......من......؟؟؟ اصلا به من گوش نمیداد با چشمایی که ابری شده بودن حرفای خودشو ادامه میداد
🙈🐿
پارت امروز❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا