#تاوان
#پارت۱۳
_فکر کردی میزارم دست کثیفتو به عشق من بزنی؟
قلبم سخت میزد و به زور داشتم نفس میکشیدم
_عشق.......تو.....این دختره اس؟.....پس .....من.....من چی؟؟
بی هوا یه سیلی محکم زد تو صورتم که گردنم کلا کج شد
جاش میسوخت خیلی ام زیاد ولی نه اندازه ی سوزشی که تو قلبم احساس میکردم دستم گرفتم روی رد دستش و برگشتم
_اسمش الهه اس......توام خیلی گه میخوری خودتو کنارش میزاری فهمیدی؟
همین طور اشک میریختم ، چیزایی که میشنیدم باورم نمیشد
_چرا.....اینکارو با من میکنی؟
چشماش قرمز بود ولی گوشه ی لبش بالا اومد
_چون تو ازم گرفتیش.......
_م......من......؟؟؟
اصلا به من گوش نمیداد با چشمایی که ابری شده بودن حرفای خودشو ادامه میداد
#تاوان
#پارت۱۵
ولی با تعجب صدای مشتشو که روی میز کوبید و شنیدم ، رومو که برگردوندم دیدم پشتش به منه
_واقعا چی پیش خودت فکر کردی که من عاشقتت شدم آره؟؟؟؟
نگاهی به حال خرابم نکرد و ادامه داد
_فکر کردی وقتی بهت میگفتم پرنسسم واقعا پرنسس میشدی؟......دختره ی ابله
من با تمام وجودم عاشقش بودم و هر موقع این کلمات و بهم نسبت میداد از شدت هیجان و خوشحالی قلبم میخواست از سینم بزنه بیرون ولی الان داره احساس و عشقم رو مسخره میکنه و با بدترین کلمه ها تحقیرم میکنه
هق هقم قطع شد و بی صدا فقط اشک میریختم
هیچی نمیخواستم جز اینکه تمومش کنه
_فقط بس کن......ترو خدا.......
_خدا.......توی بی وجدان خدا میشناسی؟؟
به در نگاه کردم ،چرا کسی نمیومد اینو از اینجا ببره تا من بمونم و تنهایی و خریت خودم و حرف های زیبا که مثل همیشه راست دراومد
اینکه بازم ازم سوء استفاده کردن و دلمو شکستن اصلا یه آدم یه دختر یه زن مگه قلب ضعیفش چقدر کشش داره که هی خودشو سرپا کنه دوباره یکی دیگه بیاد لهش کنه
#تاوان
#پارت۱۶
من اولین بارم نیست به یه پوچی رسیدم.....سه سال پیشم یه دوست کسی که نزدیک تر از خواهر بهم بود اینکارو باهام کرد و چقدر تلخ که دوباره فریب خوردم
خدایا ای کاش میدونستم این آدمایی که سر راه من میان تاوان کدوم گناه منن
فهمید و قهقه زد
_نترس تا من نرم بیرون کسی به دادت نمیرسه بالاخره بعضی از آدما رو میشه راحت خرید
دوباره اومد نشست
_یادت بیارم چیکار کردی؟؟
وقتی همه چیز یه دروغ بزرگ بود دیگه چه اهمیتی داشت که این آدم بیرحم و سراسر کینه میخواد چی بگه وقتی داره همین طور با رذالت از سوءاستفاده ای که ازم کرده و نقش بازی کردنش تعریف میکنه و حتی نمیزاره من حرف بزنم دیگه چه اهمیتی داره......اصلا گیرم تهمتشو منکر بشم مگه مثل سه سال پیش چیزی ام عوض میشه؟!اصلا زورم میرسه به آدمایی که منتظرن یه آدم ضعیف پیدا کنن تا بشه سیبل هدفاشون
#تاوان
#پارت۱۷
_سه سال قبل تو اتوبان با ۲۰۶ آلبالویی زدی به یه نفر..... یه دختر ۲۴ ساله که قرار بود یه ماه بعدش عروسم بشه خانم خونم بشه تاج سرم بشه و یه عمر کنارش زندگی کنم
چشماش داشت پرتر میشد ولی به زور جلوشونُ گرفته بود تا اشک نریزه و من برعکس اون خشکم زده بود
پس بازم نحسیه سه سال پیش اومد تو زندگیم همون کابوس.......کابوسی که هنوزم دست از سرم برنداشته و بعضی از شبا میاد سراغم
"۳ سال قبل"
تو دانشگاه با عسل دوست شده بودم، زیاد درس خون نبود و خودش همیشه میگفت با ده بیست سی چهل سراسری اونم ادبیات قبول شده ولی شعر و شاعری رو دوست داشت
اون موقع تازه چند ماه بود بابا رو از دست داده بودیم فربد دنبال کارای خودش بود و منم تنهای تنها
بیشتر وقتم با عسل پر شده بود
فربدم میشناختش میدونست وضع مالیشون خوبه چند باری بهش نخ داد ولی من بهش گفتم دور داداش منو خط بکشه چون قابل اعتماد نیست و بوی پول به مشامش خورده اون موقع ها عسل مثل خواهر نداشتم بود و از فربد بی مسئولیت برام مهمتر بود که دوست نداشتم با فربد بشه البته خودش پسرای همه چیز تموم کم دوروبرش نبودن در حد خودش خوشگل پولدار خوشتیپ مثل خود عسل ولی میگفت یکی رو میخواد که اون اصلا محلش نمیده و اونم قید عشق و عاشقی رو زده بود