#تاوان
#پارت۳۹
_بعدشم نقشه ی گرفتن جنسا تو گمرک و پیدا شدن طلبکارا
حال داغونم و برانداز کرد و از توی کتش چند تا کاغذ درآورد و پرت کرد تو صورتم که چشم بستم
وقتی دوباره پلکام باز شد رو میز
نگاهمو دادم به یکی از کاغذا
چک خودم بود
چشماش برق میزد از خوشحالی
_همه شون دست منه از طلبکارات خریدم.....
آهاااان راستی یه چیزی دیگه......
چیز دیگه ایم مگه مونده نمیبینه منو؟
_برادر بی غیرتت خونتون و فروخت رفت شهر مادریت
دروغگوی کثافت به هر چیزی چنگ میزنه تا بی ارزشم کنه.....سند خونه ی ما رهن بانک بود
خنده هایی که یه روز قشنگ ترین بود برام الان زشت ترینه
_نگو که نفهمیدی سرتو کلاه گذاشته و اصلا وامی در کار نبوده هاااان؟؟؟
ابروهام یه ذره بالا رفت و سرشو به راست چرخوند و برگشت سر جاش
سلام خوشگلا☘❤️
رمان جذاب تاوان
در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۰۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳
عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن
مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن
6037697708591323
خلیلی زند
و ارسال فیش به آیدی زیر
@Adsam2
به حبس ابد تبعید شده بودم. چون پزشک بودم شدم دکتر زندانیان... بهروز اسماعیلی رئیس زندان پیشنهاد داد باهاش ازدواج کنم تا بتونم آزاد بشم. رضایت دادم به این ازدواج صوری به شرطی که بعد از آزادی، طلاقم بده امــا... نمیدانستم که عقدنامه دائمی بوده...🤭❌
https://eitaa.com/joinchat/3809411160C57f549d6bd
اسماعیلی رئیس زندان، برگه عقدنامه رو گذاشت جلوم و با لحن خشکی گفت:
- بخون اگه موافق بودی امضاء بزن وقت نداریم.
نگاهی به برگه انداختم و نخونده امضاء کردم.
با پوزخندی گفت:
- خانم دکتر شما بعد از این امضاء همسر رسمی و شرعی بنده شدین تا زمان آزاد شدنتون و خروج از زندان، حواستون به کارهاتون و نحوهی حرف زدنتون باشه.
دود از کلهام پرید یعنی میخواست برای من ادای شوهرا رو دربیاره؟ وای خــدایـا ...😱
https://eitaa.com/joinchat/3809411160C57f549d6bd
سرگذشت واقعــی شاهدخـꨄــت
#فــوقهیجانــی #ازدواج_صوری