#جزرومـــــــــد
#پارت۱۵
خدا خیرشون بده آدمای خیلی خوبی ان
وقتی منوچهر دیگه اون روی خودشو نشون داده بود و یه قرون کف دست مامان نمیذاشت و میگفت نمیخواد خرج دختر یکی دیگه رو که من باشم بده همین ملیحه خاله به مامان پیشنهاد داد با سبزی درآمد داشته باشه میگفت بین پولدارا تازه مد شده که سبزی رو از بیرون آماده میخرن تا راحتتر باشن سرمایه ی زیادی نمیخواد تو شروع کن مشتری رو خدا میرسونه اولین مشتریمونم صاحب کار یکی از فامیلای خودش بود......
اوایل زیاد برامون درآمد نداشت چون نه جا افتاده بود ونه مردم از تمیز بودنش مطمئن بودن ولی خب ما دونفر بودیم دیگه کافی بود برامون......
تا اینکه کم کم این مدل سبزی آماده جا افتاد و چند نفرشونم اومده بودن خونه و از تمیز کار کردن مامان راضی بودن و بعد به دورو بریاشون معرفیش کردن
الانم که دیگه خیلیا سفارش میدن حتی آدمای متوسط تر چون دیگه کسی حوصله ی این کارا رو نداره و راحت آمادشو میخره بدون دردسره و استفاده میکنه
#تاوان
#پارت۴۳
"چیه منو دوست داری میعاد؟
چشمات......انگار با آدم حرف میزنن
هرموقع ناراحتی ،خوشحالی، میترسی یا پریشون میشی اونا سریع لوت میدن
_من که از تو چیزی رو قایم نمیکنم که بخوای مچمو بگیری
_بالاخره همه ی آدما یه گذشته ای برای پنهون کردن دارن "
اون چشمای کشیده ی لعنتیش مظلومیتو فریاد میزد و داشت التماس میکرد که یه دفعه بستشون انگار ناامید شده باشه
من داشتم چه غلطی میکردم
دستام از دور گلوش باز شد
روی زمین افتاد و من رو برگردوندم
گیج بودم،صدای نفسای بلندش که التماس یه ذره هوا رو میکشیدن مثل شکنجه بود برام من داشتم یه آدمو میکشتم
دیگه نتونستم اونجا بمونم پشت در اتاق نیما بود
_برو.....حواست بهش باشه
_چته میعاد.....چیکارش کردی مگه؟
#جزرومـــــــــد
#پارت۱۶
اصلا اینکه چی شد ما از تبریز اومدیم شیرازم قضیه داره
۲۵ سال پیش تنها فامیل مامان پدر سن دارش بود که زود فوت کرد و مامان تنها شد.....یه دختر خیلی خوشگل و هنرمند که تو کارگاه قالی بافیه شمس ها کار میکرد و اونجا با بابا آشنا شد
بابا مطمئن بود که خانواده اش راضی به این وصلت نیستن پنهانی با مامانم صیغه کردن مامان میگه اوایل مجبور شد قبول کنه زن صیغه ای بشه ولی بعدا که دید بابا یه مرد مهربون و همه چیز تمومه عاشقش شد......
خوشبختی ما همون ده سالی بود که بابا پیشمون بود......تو راه تبریز تصادف کرد ومن و مامانم مراسماشو قایمکی میرفتیم و مامان بعد از اینکه دید چاره ای نداره سراغ حاجی رفت که از اونم شرمندمون کرد وما رو از خونه انداخت بیرون
چند ماه بعد از اون روز از تبریز اومدیم شیراز و من هیچ وقت دلیل این کار مامان رو نفهمیدم
همه ی پس اندازمون تموم شده بود و برای اینکه بتونیم یه خونه اجاره کنیم طلاهایی که بابا براش خریده بود و فروخت و یه جای کوچیک گرفتیم که خونه ی مادر همین منوچهر بود
#تاوان
#پارت۴۴
بازومو از زیردستش بیرون کشیدم و خودمو به ماشینم رسوندم
اون کثافت بی وجدان بود و لایق مردن ولی من قاتل نبودم و از خودم عصبانی که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم
با مشت روی فرمون کوبیدم که رد ناخوناش و خون مردگی روی مچم دیدم
خدا اگه یه لحظه دیرتر به خودم اومده بودم الان چی میشد؟ چشم بستم که اون چشماش
تو ذهنم اومد و کلافه داد زدم
_لعنت بهت عوضیییی
چند دقیقه گذشت آروم که شدم ماشین و روشن کردم، باید به الهه میگفتم تموم شد تمام این یک و سال و نیم برنامه ریزیم تموم شد الان دیگه هیچی نداره
خط قرمزش قلبش بود احساسش بود تنش بودکه از رو همش رد شدم و انداختمش تو قفس
من پسر آروم و خلفی که قسم راست یه فامیل بودم و افتخار پدر و مادرم