eitaa logo
تاوان
9.6هزار دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا خیرشون بده آدمای خیلی خوبی ان وقتی منوچهر دیگه اون روی خودشو نشون داده بود و یه قرون کف دست مامان نمیذاشت و میگفت نمیخواد خرج دختر یکی دیگه رو که من باشم بده همین ملیحه خاله به مامان پیشنهاد داد با سبزی درآمد داشته باشه میگفت بین پولدارا تازه مد شده که سبزی رو از بیرون آماده میخرن تا راحتتر باشن سرمایه ی زیادی نمیخواد تو شروع کن مشتری رو خدا میرسونه اولین مشتریمونم صاحب کار یکی از فامیلای خودش بود...... اوایل زیاد برامون درآمد نداشت چون نه جا افتاده بود ونه مردم از تمیز بودنش مطمئن بودن ولی خب ما دونفر بودیم دیگه کافی بود برامون...... تا اینکه کم کم این مدل سبزی آماده جا افتاد و چند نفرشونم اومده بودن خونه و از تمیز کار کردن مامان راضی بودن و بعد به دورو بریاشون معرفیش کردن الانم که دیگه خیلیا سفارش میدن حتی آدمای متوسط تر چون دیگه کسی حوصله ی این کارا رو نداره و راحت آمادشو میخره بدون دردسره و استفاده میکنه
رمان جذاب جزرومد🍂 در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۳۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۲۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"چیه منو دوست داری میعاد؟ چشمات......انگار با آدم حرف میزنن هرموقع ناراحتی ،خوشحالی، میترسی یا پریشون میشی اونا سریع لوت میدن _من که از تو چیزی رو قایم نمیکنم که بخوای مچمو بگیری _بالاخره همه ی آدما یه گذشته ای برای پنهون کردن دارن "  اون چشمای کشیده ی لعنتیش مظلومیتو فریاد میزد و داشت التماس میکرد که یه دفعه بستشون انگار ناامید شده باشه من داشتم چه غلطی میکردم دستام از دور گلوش باز شد روی زمین افتاد و من رو برگردوندم  گیج بودم،صدای نفسای بلندش که التماس یه ذره هوا رو میکشیدن مثل شکنجه بود برام من داشتم یه آدمو میکشتم دیگه نتونستم اونجا بمونم پشت در اتاق نیما بود _برو.....حواست بهش باشه _چته میعاد.....چیکارش کردی مگه؟
سلام خوشگلا☘❤️ رمان جذاب تاوان در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۰۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۰.۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اصلا اینکه چی شد ما از تبریز اومدیم شیرازم قضیه داره ۲۵ سال پیش تنها فامیل مامان پدر سن دارش بود که زود فوت کرد و مامان تنها شد.....یه دختر خیلی خوشگل و هنرمند که تو کارگاه قالی بافیه شمس ها کار میکرد و اونجا با بابا آشنا شد بابا مطمئن بود که خانواده اش راضی به این وصلت نیستن پنهانی با مامانم صیغه کردن مامان میگه اوایل مجبور شد قبول کنه زن صیغه ای بشه ولی بعدا که دید بابا یه مرد مهربون و همه چیز تمومه عاشقش شد...... خوشبختی ما همون ده سالی بود که بابا پیشمون بود......تو راه تبریز تصادف کرد ومن و مامانم مراسماشو قایمکی میرفتیم و مامان بعد از اینکه دید چاره ای نداره سراغ حاجی رفت که از اونم شرمندمون کرد وما رو از خونه انداخت بیرون چند ماه بعد از اون روز از تبریز اومدیم شیراز و من هیچ وقت دلیل این کار مامان رو نفهمیدم همه ی پس اندازمون تموم شده بود و برای اینکه بتونیم یه خونه اجاره کنیم طلاهایی که بابا براش خریده بود و فروخت و یه جای کوچیک گرفتیم که خونه ی مادر همین منوچهر بود
رمان جذاب جزرومد🍂 در کانال خصوصی رمان با بیش از ۱۳۰۰پارت به اتمام رسیده 🥳 عزیزانی که میخوان تا آخر داستان همین الان بخونن مبلغ ۱۱۲۰۰۰ هزار تومان واریز و لینک کانال خصوصی رو دریافت کنن 6037697708591323 خلیلی زند و ارسال فیش به آیدی زیر @Adsam2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بازومو از زیردستش بیرون کشیدم و خودمو به ماشینم رسوندم اون کثافت بی وجدان بود و لایق مردن ولی من قاتل نبودم و از خودم عصبانی که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم با مشت روی فرمون کوبیدم که رد ناخوناش و خون  مردگی روی مچم دیدم خدا اگه یه لحظه دیرتر به خودم اومده بودم الان چی میشد؟ چشم بستم که اون چشماش تو ذهنم اومد و کلافه داد زدم _لعنت بهت عوضیییی چند دقیقه گذشت آروم که شدم ماشین و روشن کردم، باید به الهه میگفتم تموم شد تمام این یک و سال و نیم برنامه ریزیم تموم شد الان دیگه هیچی نداره خط قرمزش قلبش بود احساسش بود تنش بودکه از رو همش رد شدم و انداختمش تو قفس من پسر آروم و خلفی که قسم راست یه فامیل بودم و افتخار پدر و مادرم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه زن جوون با یه شناسنامه ی سفید تو یه شهر کوچیک و یه دختر۱۱ ساله نقل دهن آدمای خدانترسه خیلی سختش بود خیلیا به چشم بدی نگاهش میکردن و دیگه طاقتش تموم شد و زن منوچهر شد همیشه میگه چون مجبور بودم ازدواج کردم منم باور میکنم چون اون عاشق بابا بود بعضی وقتا فکر میکنم اگه من و نداشت هیچ وقت مجبور نبود تو مخمصه ای گیر کنه که تو این ۱۳ سال قدر یه زنه ۵۰ ساله پیر بشه مامان میگه یک سال اول خوب بود البته ذات مامان اینه که فکر میکنه همه خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه ولی من اون موقع ها رو یادم میاد اینکه چه جونوری بود و همین که عقد کردن و خرش از پل گذشت روی کثیفشو نشون داد و مشکلات ما شروع شد خیلی وقت بود که از گذشته فقط یه کینه و کابوس حرف اون پسر نوجوون تو دلم بود ولی حالا که اونا اومدن دوباره انگار پرتاب شدم به اون روزای سخت