إِزَالَةُ الْجِبَالِ أَهْوَنُ مِنْ إِزَالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِعِهِ
و امام صادق شاید این روزهای آدمها را می گفت که کوه کندن از دل کندن آسانتر است...
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱«سِپَر دلتنگ»
✍️به قلم طیبه فرید
🍂دل ریشترین نگاه تشییع امروز چشم های حاج ابو علی بود که تمام سال های پیش از این با سر تراشیده و ته ریش ،سپر محافظِ جان سید بود.برای من و تو چند ماه گذشته و برای او بیست و یک هفته و سه روز....
غم به جای اضطراب و نگرانی از جان محبوب، توی چشمهاش ته نشین شده!دیگر نگران از دست دادن او نیست.
آقای سِپَرِ دلتنگ، سنگین ترین غم عمرش را گذاشته روی شانه اش....
و چه کسی می داند که دل کندن از کوه کندن جانکاه ترست....
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱درباره فیلم سینمائی«پنجم اسفند»
✍️به قلم طیبه فرید
به جایی از عصر رسانه رسیدیم که خودِ خدا هم با زبان فیلم با آدما حرف می زنه!بعد از مستند تکون دهنده « منم یحیی»،یکشنبه گذشته اثر فاخر و شریفِ «پنجم اسفند»با آهنگسازی کارن همایونفر و طراحی صحنه مسعود نجابتی روی پرده رفت.
پنجم اسفند با جلوه های هنری بدیع و منظر جدیدش از لحظه ورود بازیگر نقش اول مرد به سینمای کمیل شمعون تا انتخاب نقش بازمانده داستان حاج ابو علی جواد باعث شد مردم ساعت ها روی صندلی های سینما بشینن و تکون نخورن.
این اثر هنری بی بدیل بزودی بخشی از شعار جهانی راه قدس از کربلا می گذره میشه.وقتی مسافرای قدس بعد از زیارت کربلا و قبل از رسیدن به مسجدالاقصی در حرم نصرالله بیتوته می کنن...
https://eitaa.com/tayebefarid
Karen Homayounfar - Neda Asma 128.mp3
5.14M
🎹موزیک بی کلام نداء السما
🌱اثر کارن همایونفر
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱رفیقِ من
بگو که نیستی فقط خدای جا نمازها
بگو که چاره سازی و خدای چاره سازها
بگو که نیستی فقط خدای در سجودها
تو در قیام سَروها، تو در خروش رودها
تو در هوای باغ ها، میان شاه توت ها
تو بر لب قنات ها، تو در دل قنوت ها
خدای من! چه بی خبر قدم زدم کنار تو
رفیق من! چه دیر آمدم سرِ قرار تو
قرار من! قرار لحظه های بی قرار من!
خدای من! یگانه ی همیشه در کنار من!
تو خوبی و نمی رسی به داد خوب ها فقط
تو هر دمی کنارمی، نه در غروب ها فقط
تو را میان گریه و میان خنده دیده ام
تو را میان هجرت و پَر پرنده دیده ام
تویی، تو رازِ آخرین تبسّم شهیدها
تو در سرود بادها، تو در جنون بیدها
شنیده ام بهشت تو بهار مهر کوثر است
همان بهشت محشری که زیر پای مادر است
خدای من! چه بی خبر قدم زدم کنار تو
رفیق من! چه دیر آمدم سرِ قرار تو
قاسم صرافان
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱بسم الله
خبر شهادت مالک که رسید پدر خاک گفت
«خدا رحمت کند مالک را، و چه مالکی؟! فراق این مسافر دیار ابدیت برای من بسیار سخت است.مالک اگر کوه بود، بلند و سر به فلک کشیده بود، اگر صخره بود بسیار سخت بود فراق ابدی او، تکه ای از وجودم را قطع کرد.*»
این حرف ها خیلی آشناست.خصوصا وقتی بعدش تاریخ می نویسد « علی با خودش عهد کرده بود بعد رفتن رسول خدا بر هر مصیبتی صبر کند اما پیوسته می گفت داغ مالک بزرگ است*.کو تا دیگر زنی مثل مالک را به دنیا بیاورد....*»
این حرف های آشنا حرف دل جانِ عالمست درفراق مالک های زمانه.
و از میان همه این مصائب ابدی امان از غمنصرالله...
پ.ن:مَالِكٌ، وَ مَا مَالِكٌ! وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ جَبَلًا لَكَانَ فِنْداً، وَ لَوْ كَانَ حَجَراً لَكَانَ صَلْداً؛ لَا يَرْتَقِيهِ الْحَافِرُ، وَ لَا يُوفِي عَلَيْهِ الطَّائِرُ
*با اقتباس از حکمت ۴۴۳ نهج البلاغه
*اختصاص مفید/ص83
https://eitaa.com/tayebefarid
🌱« نقش من کو؟»
✍️به قلم طیبه فرید
🌿دیروز مادرِ موسی کلیم الله را دیدم.روایت زنانه ابراهیم حاتمی کیا از قصه تکراری منجی خواهی قوم بنی اسرائیل که با فرو رفتن در جزئیات حادثه و ایجاد تعلیقهای ظریف برگرفته از تاریخ توانست بی ضرب و زور مخاطب را تا دقیقه منتهی به تیتراژ پایانی با خود همراه کند. موسی کلیم الله برخلاف تصور مخاطب داستان زندگی موسی نبود بلکه برشی از حوادث پیشا تولد تا نیل سپاری موسی را به تصویر می کشید.
وسواس حاتمی کیا در انتخاب شخصیت های فیلم با نقش آفرینی حس برانگیز مریلا زارعی در نقش یوکابد و هنرنمائی فرهاد آئیش در دو شخصیت متضاد از نقش های حاشیه ای اثر ،یکی در جایگاه بزرگ اسباط یهود و دیگری خوابگزار شیطان پرست فرعون خوب از آب درآمده بود.این اثر که هم به حیث محتوا و هم مدل ساخت شباهتی به آثار قبلی حاتمی کیا نداشت به خوبی نشان داد که یک ذهنِ هنرمندِ پا به سن گذاشته باز می تواند مصداق جمله قصار«هنوز هم دود از کنده بلند می شود»باشد.موسیقی این اثر تاریخی با هنر نمایی کارن همایونفر جوری به جانِ کار نشسته که جدای از صحنه به چشم نمی آمد با این همه اما هر چند حاتمی کیا در برداشتن مرز بین مجاز و واقعیت موفق بود اما استفاده مداوم از تکنولوژی جلوه های ویژه با هوش مصنوعی حس واقعی بودن فضا را در مخاطب به چالش می کشید.موسی کلیم الله پر از لحظاتیست که مخاطب را دچار درک عمیق سرگذشت تلخ بنی اسرائیل می کند هر چند که در یکی دو صحنه توقع بالای بیننده را با خاک یکسان کرده مثلا صحنه ای که تعداد زیادی از زنان سبطی با عق زدن ،در لحظه می فهمند حامله اند!حتی اگر این برش از داستان واقعیت تاریخی داشته باشد در سطحی ترینوکلیشه ای ترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده است.
حاتمی کیا در این اثر فیلمنامه فرج الله سلحشور را با بازنویسی حاتمی کیائی شده خودش به تصویر می کشد و در انطباق حوادث این برهه از تاریخ با زمان حال توفیق چندانی ندارد. مگر در صحنه ای که احساس کارد به استخوان رسیدن ناشی از نبود منجی در میان بنی اسرائیل را نشان می دهد و در این لحظات این ذهن مخاطب معاصر است که بر اساس میزان احساس نیاز خود به ناجی آسمانی، مقایسه ای میان حال انتظار خود و حال منتظرین بنی اسرائیل انجام می دهد.
درانتهای فیلم مخاطب با چشمهای خیس پر است از حس و شکوه و ایمان مادرِ موسی ،بی آن که رسالت جدیدی برای خودش پیدا کرده باشد.عمیقا معتقدم اگر پیمانه عمر سلحشور به سر نیامده بود با اثری عظیم تر و ژرف تر از آنچه هست مواجه بودیم و او قطعا به جز روایت پر جزئیات تاریخ نقشی جدی هم برای مخاطب در ظرف تاریخی خودش می آفرید.
https://eitaa.com/tayebefarid
📚«دست های من کمند»
✍️به قلم طیبه فرید
🌱اینجا همه چیز به هم ربط دارد.از حرف های یکشنبه صبح خانم دال توی اتاق اساتید تا مهمان برنامه محفل.وسط دو زنگ منطق نیم ساعتی مال خودم بودم.از سرما چپیدم توی صندلی مشکی کنار بخاری.تلفن تند تند زنگ می خورد و خانم دال پشت سر هم جواب می داد.بین تماس ها با هم درباره چالش های دوران بلوغ دخترها حرف زدیم.بحث نماز شد و اینکه چطور باید با کاهل نمازی نوجوان رفتار کرد.گفت و گو داغ شده بود که خانم دال با غمی تو چشم هایش گفت« یادم رفت بگم هفته قبل یکی از مدرسه های ابتدائی همین نزدیکی دانش آموزای سومیشو برای جشن تکلیف آورده بودامام زاده.خیلی جشنشون سوت و کور بود یکی از معلما زنگ حوزه رو زد که یکی نیست بیاد برای این بچه ها حرف بزنه؟»(امام زاده دیوار به دیوار حوزه ست)
خانم دال می گفت «معلم بچه ها گفته توروخدا اصلا درباره نماز و روزه حرف نزنین خانواده ها برای همین امام زاده اومدنم کلی اعتراض کردن.به ما میگن مدرسه باید به آموزشش برسه .چکار داره به این کارا!»
با اینکه هر یکشنبه صبح توی مسیر بالاشهر و خیابان منتهی به حوزه که یکی از محله های ثروتمند نشین شیرازست به شکل محسوسی بی حجابی را بیشتر می بینم اما از حرف های خانم دال تعجب کردم.توی دنیایی که انسان غربی بعد از سال ها دست و پا زدن در کلاف سردرگُم زندگیِ سرمایه داری، داشت برای نجات از پوچی زندگیِ مدرن دنبال ایمان می گشت ،وسط شهری که کوچه پس کوچه هایش پر بود از مسجد و امام زاده یک عده همشهری از اینکه بچه هایشان نماز و روزه یاد بگیرند حس خوبی نداشتند.حرف های خانم دال بوی جدایی می داد.توی اندازه بزرگترش همین رفتار می شد جدایی دین از همه عرصه های زندگی!سیاست ،اقتصاد....حالا توی اندازه کوچکترش جدایی دین از علم!شبهه نخ نمای قرون وسطائی!شاید اگر سابقه دیدن جمعیت سنگین اعتکاف و شب های قدر و ...را نداشتم از حرف های خانم دال به تحلیل غلطی می رسیدم.مشکل کجا بود؟چی شد که تجربه گروهی از آدم ها در یک نقطه دیگر عالم، از استنباط اسقف ها و کشیش های خودشان تعمیم پیدا کرد به مردم یک جای دیگر؟کی پل ارتباطی بین آدم ها را خراب کرد که حقیقت به گوش بعضی ها نرسید؟بعضی هایی که هم پول داشتند و هم رسانه! توی مسیر خانه همه اش به این فکر می کردم که من کجای این اتفاق ها هستم؟
وسط حدیث نفس کردنم اینترنت تلفنم را روشن کردم.خبر از استیضاح وزیر اقتصاد بود و کل کل های ترامپ و زلنسکی.بین خبرها چشمم افتاد به کلیپی درباره جزئیات شهادت محسن حججی در استان الانبار عراق. راوی لحظه به لحظه اش را باجزئیات می گفت.با اینکه تکراری بود اما صداش توی گوشم سوت می کشید
«حججی بچه آیت الله عظمی نبود!پولدار نبود و خانه شان بالاشهر نبود.باباش یه راننده تاکسی معمولی بود.داعشی ها می گفتن ما خیلی اذیتش کردیم اما اون ازمون خواهش نکرد دست از سرش برداریم! حججی یه جوری رفت که حواس وطن پرستای بی اعتقادو هم تحریک کرد»
خودم را گذاشتم جای محسن حججی!از تصور اتفاقات توی کوچه های الانبار پشت سرم درد گرفت.کتف هام.دست هام!
داعشی ها به مردم می گفتند «این ایرانیِ مجوس حرسِ خمینیه»زن ها و مردها و بچه ها سنگ می زدند تف می انداختند،هووو می کشیدند بی آن که درکی از مجوس وحرس خمینی داشته باشند.آن ها هم قربانی خواب مصنوعی بودند.محسن حججی از پا کشیده می شد روی خاک ...اما بیدار بود.درد قلوه سنگ ها و تیزی های روی زمین وقتی می نشست توی تنش با همه زوری که داشت نمی توانست نظرش را عوض کند.وقتی رسیدم خانه پر بودم از احساس های متعارض...چطور باید حفره چند کیلومتری بین آدم ها را با دست پر می کردم؟حفره عمیقی که محسن حججی به سهم خودش قسمتیش را پر کرد.وقتی وطن پرست های بی اعتقاد از دیدن شجاعتش به وجد آمدند.از خودم دلخور بودم که عرضه پر کردن این حفره عمیق را نداشتم.توان بیدار کردن آدم هایی که توی خواب مصنوعی غرق بودند.
دم غروب از توی آشپزخانه حرف های میهمان محفل به گوشم می خورد.اسمش یگانه بود و تنها دختر خانواده خیلی ثروتمند آذربایجانی...خانواده ای که اسما مسلمان بودند اما رسماً توی کفر دست وپا می زدند.تقدیر دست دخترک را گرفته بود و عین مومن آل فرعون یواشکی ایمان آورده بود.یواشکی حجاب می گرفت و نماز می خواند.خبر که به خانواده اش رسید شدند حذیفه و ابوجهل و مغیره و خودش سمیه مادر عمار...پوستش را کنده بودند.با خوف و رجا با تهدید و ارعاب جانش را برداشت و خودش را رساند ایران.همین ایران خودمان.می گفت شما توی نعمت غرقید نمی دانید سعادت بهتان رو کرده!
دخترک از کشور غریبه آمده بود از پشت دوربین های محفل سهم خودش را خالی کند توی آن گودال عمیق.
نزدیک افطار بود.با خودم دخترهای نه ساله مدرسه بالا شهر را مرور می کردم که همین اول راه محکوم بودند خیلی چیزها را نبینند و نشنوند.من نمی دانم شاید قصه مهمان محفل، آینده یکی از دخترهای دبستانی مدرسه بالا شهر باشد.شاید تقدیر دستشان را بگیرد وبرساندشان به ساحل امن نجات.خدا کار خودش را می کند اما من باید نسبتم را با حججی پیدا کنم!.با خواب مصنوعی آدم های آن طرف گودال.من که توی ایمان آوردنم نه ارعابی بوده و نه شکنجه ای.کل زخم های زندگی ام دو تا خراشی بوده که موقع پوست گرفتن بادمجان روی دستم افتاده که آن هم ربطی به ایمانم نداشت!کدام شب از درد فاصله ها و گودال عمیقی که چشم انتظارست سهم خاک خودم را توش بریزم خواب به چشمم نیامده بود؟
باید با خانم دال تماس می گرفتم و می گفتم دست های من برای پر کردن این فاصله های عمیق کمند!
بیا با هم خاک بریزیم و این چاله را پرش کنیم.....
ـ الو....
سلام خانم دال.
https://eitaa.com/tayebefarid