فرشته به زمین آمد و از دیدن همه فرشته های بی بال تعجب کرد.او هرکه را میدید،به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمیگردند.روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از گذشته دور و زیبا را به یاد نمی آورد؛نه بالش را و نه قولش را.
_عرفان نظر آهاری
این روزا خیلی خسته ام.خیلی سردرد دارم.مدام احساس ضعف و سرگیجه دارم.اما این ها چیز هایی نیستن که اذیتم میکنن،چیزی که اذیتم میکنه این هستش که نمیدونم تلاش هام قراره جواب بده یا نه،نمیدونم قراره چی بشه.
.Teichmüller.
واقعا کاش میشد برای چند وقت زندگی رو متوقف کنم.
یا مثلا برای یه مدت، زندگی رو بدیم دست یه نفر نگهش داره و بعدش فرار کنیم.
.Teichmüller.
یا مثلا برای یه مدت، زندگی رو بدیم دست یه نفر نگهش داره و بعدش فرار کنیم.
اگه اینطوری بود تا نفس داشتم میدویدم شایدم دربست می شستم دستش بهم نرسه
.Teichmüller.
[و تو، مرا در ستاره های آسمان که نه، در ستاره های چشمانت غرق کردی*!]