7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پخش استغاثه به صاحب الزمانارواحنا فداه از مسجدالقائم در نزدیکیمحل حمله
#هذا_یوم_الجمعه
https://eitaa.com/mhrezaa2
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاه گفتا کربلا امروز میدان من است
عید قربان من است
.
دیشب ضاحیه جنوبی بیروت
وسط حملات اسقاطیل
https://eitaa.com/mhrezaa2
هدایت شده از آیات غمزه
دیباج!
سید حسن حسینی
منصور
با دست های منفور
از هزار سوی زمین
یاری می شود
اما درهای آسمان
تنها به روی پیشانی تو باز است
دیباج!
#سید_حسن_حسینی
@ayateghamze
27. وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِأَهْلِ الثُّغُورِ...
دعای مرزداران
@telkalayyam
#روایت_فتح
امروز ایزوگام کار آورده بودم برای لکه گیری پشت بام
لر خرم آباد بود.
می گفت چهار تا بچه دارم. چند شب پیش یکی از بچه ها گفت اگر موشک به خانه مان بخورد چه کار کنیم؟
گفتم یک کاغذ و قلم بیاور تا بگویم چه کار کنیم.
گفتم بنویس اگر ما شش نفر مردیم همه دار و ندارمان که بیشترش ایزوگام است، یک مترش را هم به برادر و خواهرهایم ندهید.
همه اش را بخشیدم به ارتش و سپاه که از این خاک دفاع کنند.
اسم کوچکش علی کاظم بود...
@telkalayyam
#هذا_یوم_الجمعه
آخرین یادداشتهای شهید حاج رمضان،
بسمهتعالی
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
از آنجایی که به وعدههای الهی ایمان و یقین داریم و بارها مقام معظم رهبری، رهبر فرزانه متصل به عالم ملکوت به امت یادآور شده و وعده الهی را با اطمینان دیکته فرمودهاند شکی به آن نداریم چه از جنس بدرش باشد یا از جنس کربلائیش که حتماً ما ایمان داریم *این انقلاب و نهضت برای تمهید عصر ظهور خلق شده و انشاءالله مقدمه ظهور حجت الله اعظم برای تحقق هدف خلقت و آن برافراشتن کلمه و پرچم توحید و عبادت عالم و عالمیان از خالق و معبودشان خواهد بود*
با آرزوی سلامتی و موفقیت و کسب رضای حضرت حق تعالی
التماس دعا
برادرتان رمضان
شماره همراهم را گرفتند و وارد سامانه کردند...
حالا صبح ها به جای این که در بزنم با سامانه تماس می گیرم...
حس غریبی ست...
کسی که در را به روی تو باز می کند
هیچ کس نیست...
#بر_ما_چنین_گذشت
@telkalayyam
#الساحة
یک.
از همان فرودگاه رفیق حریری، بغض فقدان سید، پنجه انداخت توی گلویم.
ما نمی دانستیم و کسی هم به ما نگفته بود که اینجا ایرانی بودن می تواند جرم باشد...
و همین ندانستن، کار ما را به بازجویی یکی دو ساعته کشانده بود...
مامور کنترل گذرنامه، اول به نداشتن بلیط برگشت گیر داد و بعد از سؤال هایی که جوابش را بلد نبودیم ما را با یک مأمور فرستاد به اتاق رئیس حراست فرودگاه.
با سیدغفار همان جا آشنا شدیم و البته چقدر دیر.
بچه کرمان بود و چندباری از همین اتاق دیپورت شده بود به ایران و با کمال پررویی دوباره برگشته بود.
صحبت از انتقال تجربیات بود و اینکه بعد از این اتاق، بیست و چهار ساعت بدون آب و غذا توی یک اتاق دیگر نگهمان می دارند و از خودمان پول می گیرند و برایمان بلیط برگشت می خرند و توی گذرنامه مان هم می نویسند که دیگر حق برگشت به لبنان نداریم.
داشتم به این فکر می کردم که با خط اعتباری و گوشی نوکیا 1100 و بدون حتی یک دلار پول چه جوری می شود از این اتاق خلاص شد؟
خلاصه بعد از یکی دوساعت سؤال و جواب و البته بعد از لطف خدا و همکاری اولیاء و صلحا و شهدا، دو تا "اسم" ما را از آن مخمصه بیرون کشید.
فندق الساحه
علا قُبیسی
اولش فکر می کردم این اسم ها صوری اند و گرنه ما که نه هتلی توی لبنان رزرو کرده بودیم و نه دوست لبنانی ای داشتیم که ما را بشناسد...
امروز یک هفته است که به ایران برگشته ام. وقتی به خاطرات لبنان فکر می کنم دلم برای دو تا اسم تنگ می شود. دو اسمی که نگاه تازه ام به لبنان را مدیونشان هستم
فندق الساحه
علا قبیسی
از این دو بیشتر خواهم نوشت...
#روایت_نصر
@telkalayyam
#الساحة
دو.
به خاطر لغو شدن پرواز مستقیم ماهان، گروه هفت نفره ما تقسیم شدند توی سه تا پرواز ترانزیتی.
من از همه دیرتر رسیدم و سیدجواد با شیخ امین مانده بود توی فرودگاه تا من آزاد شوم.
نصف شب بود که از فرودگاه بیرون آمدیم و متاسفانه از محمد و دوستش جدا شدیم...
::
سیدسلمان و شیخ جواد رفته بودند مراکش.
ناصر فیض هم شب اول پیش آنها بود اما از شب بعد رفت پیش میلاد و علی داودی که مکزیک بودند.
من و سیدجواد هم قرار شد برویم کوهستان های سوییس.
بقیه ی اتاق های هتل هم هر کدام به اسم یک کشور یا یک شخصیت بودند.
اتاق هایی که هم از نظر شکل معماری و هم مصالح و هم تابلوهایی که در آنها نصب بود، شبیه به همان کشور بودند.
یکی از اتاق ها اسمش حسن فتحی بود و تا آخر سفر نشد که راز این نام گذاری را بفهمیم.
فندق الساحه از بیرون شبیه قلعه ای سنگی بود و از درون اما آمیخته ای از هنر و معماری اقصا نقاط جهان.
نه در طبقات و راهروها و نه در اتاق ها تقریبا نمی شد چیزی تکراری دید.
چقدر تنوع مصالح یا به قولی متریال و چقدر تنوع جزئیات هنری...
راهروها و اتاق ها مملو بودند از تابلوهای هنری که خیلی از آن ها اصل بودند یا به قولی اورژینال.
تنها اتفاق تکراری در همه ی اتاق ها این بود که دستشویی ها همگی دو تا روشویی داشتند و در عوض دمپایی نداشتند. ما هر چه فکر کردیم و حتی گلاب به رویتان از اشخاص مختلف سؤال کردیم، به راز این کار پی نبردیم.
به قول سیدجواد آدم یک بار باید بیاید لبنان و فقط چند روز توی این هتل بگردد...
هتل انگار که خود لبنان بود. لبنانی که نمی شد بفهمی این همه کشور و فرهنگ آیا به او تعرض کرده اند یا او را ساخته اند و یا در او هضم شده اند...
علی داودی می گفت این خاصیت بندر است که محل داد و ستد است و این همه کشتی از این همه جای دنیا گویا او را در آغوش گرفته اند یا شاید در آغوش او خزیده اند... .
#روایت_نصر
@telkalayyam
#الساحة
#گودال_گل_می_داد_خنجر_داشت_می_سوخت
سه.
به مراسم باشکوه صخره روشه نرسیدیم. فقط ترافیک سنگین برگشت مردم از مراسم سهم ما شد، وقتی که از فرودگاه به سمت هتل می رفتیم.
در عوض شب بعد، یعنی شب شهادت، به زیارت قتلگاه سید رفتیم.
ماشینها با فاصله ی زیادی از مقتل، توقف کردند و ما به سیل آرام جمعیت ملحق شدیم.
جمعیتی با ظواهر متفاوت که وجه اشتراکشان، پرچم ها یا کلاه ها یا سربندهای زرد بود.
آرامش به گمانم وجه اشتراک دیگر لبنانی هاست.
ازدحامی که در آن خبری از فشار و هل دادن نبود...
چشم هایی که آرام و بی صدا اشک می ریختند...
شانه هایی که آرام تکان می خوردند...
و صحبت هایی که با صدای آرام بین اطرافیان رد و بدل می شد...
مثل موج های آرام مدیترانه...
حتی مامورهایی که توی فرودگاه ما را بازجویی کردند به طرزی دوست داشتنی آرام بودند...
شبیه این آرامش را در سوریه دیده بودم اما نه اینقدر باشکوه...
هر چه به مقتل نزدیک تر می شدیم جمعیت به هم فشرده تر می شد و قدم برداشتن سخت تر، اما کسی متوقف نمی شد حتی با وجود صندلی های فراوان...
فضا نور کمی داشت و تاریکی دلنشینی همه جا را فراگرفته بود...
به طرزی باورنکردنی خودمان را بالای گودال بزرگی یافتیم که در آن جمعیت انبوه، هیچ نرده و حصاری نداشت. دور تا دور این شعاع بزرگ مردم ایستاده بودند و با سرودهایی که پخش می شد همنوایی می کردند.
داخل گودال، تابوت های نمادین زرد و نورانی در میان انبوه گل هایی که از آن فاصله می شد عطرشان را استشمام کرد می درخشیدند.
هیچ وقت تا این اندازه شکوه و غربت را در هم آمیخته ندیده بودم...
اطراف گودال پرچم ها و شانه های بیشتری تکان می خوردند و گونه ها خیس تر بودند...
کنار من مردی، پرچم زرد بزرگی را آرام در هوا می چرخاند و من هم با پرچم ایرانی که بلند کرده بودم، پرچم زرد را نوازش می کردم و لبریز از روضه های گودال بودم.
همیشه تصویری که از محرم ها و مراسم عاشورایی لبنان داشتم تصاویر حماسی بود و همیشه با خودم فکر می کردم پس در میان این همه حماسه، چرا خبری از سوگ نیست؟
سوگ و حماسه بدون هم مثل موشک بدون سوخت و سوخت بدون موشک اند...
انگار سید، جان خودش را خرج پیوند سوگ و حماسه کرده بود و این جمعیت باشکوه را آورده بود تا پای گودال قتلگاه و روضه های مجسم سالار شهیدان.
از علا شنیدم که چیزی به اسم هیئت ( با تعاریف و ویژگی های ایرانی اش) تازه هشت سال است در لبنان متولد شده و شهدای هیئتی، اتفاق تازه ی نبرد اولی البأسند...
#روایت_نصر
@telkalayyam