شایدم زندگی من یعنی چایی بنوشم.
و اشک بریزم
برای زمان های از دست رفته ،
برای روز تولدم که متولد شدم ،
برای متن های نصفه نیمه ای که
نوشتم و رها کردم،
برای پسر کوچولوی وجودم که آتیشش زدم ،
برای کارهایی که توانایی انجامش ندارم ،
برای دلم
دلی که هیچوقت شاد نیست ،
برای روحم که دیگه وجود نداره ،
برای زندگی که پوچه .
برای خودم که دنبال معنا زندگی ام.
یکی غمگینه چون عاشقه
یکی غمگینه چون درسش خوب نیست
یکی غمگینه چون عزیزش از دست داده
یکی غمگینه چون سریالش تموم شده
اما...
من چی؟
من برای چی غمگینم؟؟..
دلیل غم تو دلم چیه؟؟..
شاید همینجا بودن تو باعث امید خیلی ها بشه. شاید همین بودنت به زندگی خیلی ها نور ببخشه. اینطور فکر نمیکنی؟
تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزه ای
که آن را در ساحل جمع کنند
همانندِ چیزی غریب و گم شده که کَس کاربرد آن را نداند ..
روزهایی میرسند که موهایت سراغ انگشت هایم را میگیرند
و جیب هایت به جستجوی دست هایم تمام خیابان را پرسه میزنند ...
چشم هایت همه جا دنبالم میگردند
و لب هایت به اشتباه به صورت آدم های غریبه لبخند میزنند
و نامِ مَرا صدا میکنند !!
روزهایی میرسد که مغزت از تکرار خاطره هایم درد میگیرد
و قلبت مدام از تو میپرسد چرا ؟!
باور کن روزهایی میرسند که آدم ها باید به خودشان جواب پس بدهند !
بعد از رفتنت هیچ نمیگویم ..
من تو را به روزهای سخت دلتنگی میسپارم !!