تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزه ای
که آن را در ساحل جمع کنند
همانندِ چیزی غریب و گم شده که کَس کاربرد آن را نداند ..
روزهایی میرسند که موهایت سراغ انگشت هایم را میگیرند
و جیب هایت به جستجوی دست هایم تمام خیابان را پرسه میزنند ...
چشم هایت همه جا دنبالم میگردند
و لب هایت به اشتباه به صورت آدم های غریبه لبخند میزنند
و نامِ مَرا صدا میکنند !!
روزهایی میرسد که مغزت از تکرار خاطره هایم درد میگیرد
و قلبت مدام از تو میپرسد چرا ؟!
باور کن روزهایی میرسند که آدم ها باید به خودشان جواب پس بدهند !
بعد از رفتنت هیچ نمیگویم ..
من تو را به روزهای سخت دلتنگی میسپارم !!
در عصر_هایم پیدا شو
همین امروزکه
من درحوالی چشمهای تو
خود را گم کرده ام
چند ساعتی خودت را به
من قرض بده
بگذار تمام من
روی شانه هایت
دلتنگی اش را
هوار بزند .
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگینتر از دردیست که انسان را به فریاد وامیدارد ...
و انسانها فقط به فریاد هم میرسند، نه به سکوت هم !
یک زمانی خوانندهها برای معشوق جفاپیشه اینجوری میخواندند:
"ای فارغ از حال من، چون یاد آورم روگرداندن تو را، ترسم سوز درد من، آه سرد من، گیرد دامن تو را. کردی جفا، دیگر مکن، چشم عاشق را تَر مکن"
خوانندههای امروزی هم برای معشوق جفاپیشه میخوانند:
"نباشی دوستات هستن"!