آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت
بیدل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت
آمدهام بهارِ خوش پیشِ تو ای درخت گل
تا که کنار گیرمت، خوش خوش و میفشانمت
آمدهام که تا تو را جلوه دَهَم در این سرا
همچو دعای عاشقان فوقِ فلک رسانمت
آمدهام که بوسهای از صنمی ربودهای
بازبده به خوشدلی خواجه که واسِتانمت
گل چه بُوَد که کُل تویی ناطقِ امرِ قُل تویی
گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَستهای
جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت
شیر بگفت مَر مَرا نادره آهوی برو
در پی من چه میدوی تیز که بردَرانمت
زخم پذیر و پیش رو چون سپرِ شجاعتی
گوش به غیر زِه مَده تا چو کمان خَمانمت
از حدِ خاک تا بشر چند هزار منزلست
شهر به شهر بُردمت بر سَرِ ره نمانمت
هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ را
نیک بجوش و صبر کن زانکِ همی پزانمت
نی که تو شیرزادهای در تَنِ آهوی نهان
من ز حجاب آهوی یک رَهه بگذرانمت
گوی منی و میدوی در چوگانِ حکمِ من
در پی تو همی دَوَم گرچه که میدوانمت
قهوه بنوشید ،
موسیقی گوش دهید
و دقایقی به هیچ چیز فکر نکنید
شاید زندگی همین باشد ..!
آدمیزاد از آن دسته موجوداتیست
که هرگز وفق پیدا نمی کند .
وقتی در یک دور تسلسل از افسردگی
و خشونت به دام می افتی ،
آنگاه که فکر می کنی
در اشک و عصبانیت می سوزی ،
شعله های آبی خشمت زبانه می کشد
و تصمیم می گیری به هر نحوی
از این شرایط اسفناک فرار کنی .
اما با بیچارگی شروع به شمردن ٬
من نباید هایی٬
می کنی که اتفاق می افتد .
با گذر از هر کدام ذهنت هم
بی حس می شود تا جایی که
تمام احساسات از بین می روند
و به جایی می رسی که محدودیت ها
و خط قرمز های غیر قابل نفوذ ات
تغییر می کند و
دیگر حتی حوصله چیز هایی مثل
رنجش و یاغی گری را نداری
و همه چیز را می پذیری .
آن وقت است که می فهمی
معیار هایت برای شادی و خوشبختی
در حال افول است
و هر روز پایین و پایین تر می آید .
آن وقت است که می فهمی
خودت را از دست داده ای .
بعضی از خداحافظی ها
از ته دل نیس...
یعنی مجبوری که بری ،
نباشی و جاتو بدی به یکی دیگه...
اونم اوصولا خوب بلده
جوری بشینه که
اب تو دل طرف تکون نخوره ،
نفهمه ، جای خالیتو حس نکنه ،
بعضی از خداحافظی ها،
قابلیت اینو داره که
بالشتو بزاره رو صورتتو
راه نفستو لای خاطرات شیرینت
بند بیاره...
پایان زندگی!