قهوه بنوشید ،
موسیقی گوش دهید
و دقایقی به هیچ چیز فکر نکنید
شاید زندگی همین باشد ..!
آدمیزاد از آن دسته موجوداتیست
که هرگز وفق پیدا نمی کند .
وقتی در یک دور تسلسل از افسردگی
و خشونت به دام می افتی ،
آنگاه که فکر می کنی
در اشک و عصبانیت می سوزی ،
شعله های آبی خشمت زبانه می کشد
و تصمیم می گیری به هر نحوی
از این شرایط اسفناک فرار کنی .
اما با بیچارگی شروع به شمردن ٬
من نباید هایی٬
می کنی که اتفاق می افتد .
با گذر از هر کدام ذهنت هم
بی حس می شود تا جایی که
تمام احساسات از بین می روند
و به جایی می رسی که محدودیت ها
و خط قرمز های غیر قابل نفوذ ات
تغییر می کند و
دیگر حتی حوصله چیز هایی مثل
رنجش و یاغی گری را نداری
و همه چیز را می پذیری .
آن وقت است که می فهمی
معیار هایت برای شادی و خوشبختی
در حال افول است
و هر روز پایین و پایین تر می آید .
آن وقت است که می فهمی
خودت را از دست داده ای .
بعضی از خداحافظی ها
از ته دل نیس...
یعنی مجبوری که بری ،
نباشی و جاتو بدی به یکی دیگه...
اونم اوصولا خوب بلده
جوری بشینه که
اب تو دل طرف تکون نخوره ،
نفهمه ، جای خالیتو حس نکنه ،
بعضی از خداحافظی ها،
قابلیت اینو داره که
بالشتو بزاره رو صورتتو
راه نفستو لای خاطرات شیرینت
بند بیاره...
پایان زندگی!
یه شب یه موشک کاغذی میسازم ،
میندازم تو وان حموم.
سوارش میشم،
بعد خودمو غرق میکنم توش!