وَ...
مي داني؛
من تورا جور دیگری دوست داشتم
خلاصه برایت بگویم:
من غم چشمهای تورا فهمیده بودم...
میخواهم با تو غریبه باشم.
درست شنیدی ، میخواهم با تو غریبه باشم.
ولی نه آنقدر که موزیکی از جنسِ سلیقهام با تو آشنا نباشد.
ولی نه آنقدر که همان کوچهیِ تنگ و باریک مرا به یاد بوسهمان نیندازد.
ولی نه آنقدر که چشمانم را از یاد ببری.
ولی نه آنقدر که اگر عکسم را دیدی تظاهر کنی که مرا نمیشناسی ، گویی که از اول نیز مرا ندیده بودی.
آری عزیزِ قلبم ، من میخواهم با تو غریبه باشم ،
ولی نه آنقدر که مرا نشناسی.
زندگی انبار آرزوهای بیپایان است.
معتادت میکند به خواستن،
وادارت میکند به نداشتن،
و محکومت میکند به تماشا.
من دوام آوردم،
باز هم دوام میآورم.
اما دلم میخواست معنای زندگیام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد.