هواى تابستانى در ركَهايت
مى جوشد و بر شانه هايت سنگينى مى كند
جشم هايت باغچه اى است
كه بركً هايش از حرارت لبهايم سوخته اند
درون رگهايت
هزار انارِ ترك خورده پنهان است تلخى و شيرينى با هم مى رقصند مثل پرنده اى كه نمى داند به كجا پرواز كند
هزار پنجرهی نيمه باز من را به تو نمى رساند
هزار پيجك بارانى
برتن ديوارهايت مى خزد
هزار قطرهی سرخ
به شيشه آينه مى كوبد
وتو همچنان پشت دریچهها پنهان مى مانى
سرم پراز بوى خاك بارانخورده
، مهربانى نيست كه داغشان و سرم مست از حرارت نفس هايت
مى پرسم: جرا به من نمى رسى؟
ولى مى دانم
طناب من به تو گره خورده است
حتى اگر زمين و زمان بخواهند جدايمان كنند
تو جاهِ من هستى
كه از اعماقش شعله مى جوشد و من همچنان قايقم
كه ميان موج هاى آتش و آب، به تو تكيه مى كند.
خود را مانند لباس های دوست داشتنی خودم آویزان میکنم ، زیبا و دوست داشتنی نیستم ولی شاید در دنیایی دیگر به عنوان دوست داشتنی کسی از آویزان بودن درآیم.