خود را مانند لباس های دوست داشتنی خودم آویزان میکنم ، زیبا و دوست داشتنی نیستم ولی شاید در دنیایی دیگر به عنوان دوست داشتنی کسی از آویزان بودن درآیم.
روح غریبی داشت
که انسانها را
از سر کنجکاوی
به سویش میکشید
و قلب زودباوری داشت
که این توجه آدمها
را به عشق تأویل میکرد؛
از این رو چون
جانوری در قفس
پس از تماشا شدن ترک میشد،
بیآنکه
گرمای عشقی ماندگار را
تجربه کرده باشد.
آره.. میدونم، قبلا هم گفتم..
گفتم که این دنیا بیشتر از هرچیزی به عشق و مهربونی نیاز داره.. ولی انگار باید دوباره بگم..
چون هر روز، هر شب که میگذره، یهجورایی فاصلهمون از دلِ هم بیشتر میشه.. میدونی.. یهسریا یاد گرفتن قضاوت کنن، زود، بیرحمانه، بیفکر.. یاد گرفتن پشت لبخنداشون پنهون شن.. و دردِ همدیگه رو فقط با سکوت تماشا کنن..
اما راستش.. هیچچیز بزرگتر از یه مهربونی ساده.. هیچچیز بزرگتر از عشق و مهربونی نیست..
یه جملهی آروم، یه نگاهِ بیقضاوت..
یه دستی که بهجای داوری، فقط لمس کنه.. بفهمه..
عشق و مهربونی.. یادمون میندازن انسان بودن هنوز ممکنه.. و شاید من، با همهی خستگیهام.. برای همین هنوز دارم مینویسم.. ادامه میدم.. آره.. شاید چون یه گوشه از دلم هنوز باور داره که میشه دنیا رو، حتی ذرهای..
با عشق ترمیم کرد.. نمیدونم..