چیزی از درونم،
مرا میسوزاند.
شبیه یک زخم عفونیست.
زخمی که از یک گزش پشهای
کوچک شروع شد و حالا آن
سرش به استخوانم رسیده است.
هرروز با همین استخوان شکسته،
خودم را به دوش میکشم
به امید رسیدن، بر طبق عادت.
عجیب است.
با اینکه چاقویی در استخوان دارم،
هنوز هم راه میروم و لبخند میزنم.
بر این صحنهای که بازیگرش را
اشتباه انتخاب کردهاند
و مرا در لباس تنگ
نقشی اشتباه تنها گذاشتهاند.
میلرزم.
میلرزم تا تعادلم را حفظ کنم اما...
اما برای چه؟
خندهام میگیرد.
به تلاش مذبوحانهام برای
این زندگی نازیسته...
همه دارن با یه چیزی میجنگن، یکی پول نداره، یکی چاقه، یکی مریضه، یکی کار نداره، یکی یهش ویزا ندادن، یکی عزیز از دست داده، یکی تنهاست، مهم نیست چی هر کسی تو جنگ خودش با هیولای خودش درگیره، لطفا با هم مهربون باشیم.
میدانی؛ من خواب را دوست دارم؛
چون هرگاه که بیدارم زندگیام تمایل عجیبی به فروپاشی دارد.
ولی بهترین اعتراف و تعریفی که وقتی زیبایی میبینیم از کسی یا چیزی اینه که بجای اینکه بگیم تو چقدر زیبایی، بگیم تو چقدر شبیه هنر هستی.
گاهی تنهایی خودش رو جایی نشون میده
که یک چیز قشنگ نوشتی، یه آهنگ تازه پیدا کردی، یا بعد از مدتها به موفقیتی رسیدی.
اونقدر ذوق داری که دلت میخواد به یکی بگی،
ولی نیست. و بعد، چند روز که میگذره، میخوای باز تعریفش کنی میبینی اون اشتیاقِ اول،
رفته. مثل دودی که توی هوای تهران پخش میشه و فقط یه سنگینیِ ساکت ازش میمونه.
درحال حاضر توی سنی دارم زندگی میکنم که برای تجربه کردن بعضی چیزا هم خیلی دیره و هم خیلی زود.