از لحاظ منطقی میدونم که هیچ چیزی ابدی نیست و همه چیز گذراست، هر احساس قشنگی که تجربه میکنی ممکنه روز بعد دیگه نباشه ؛ ولی از لحاظ احساسی نمیتونم با این موضوع کنار بیام و احساس میکنم زیر بار این حقیقت دارم له میشم.
تمامِ رنجِ من از این بود که پشتِ زخمِ عمیقِ من هیچ غریبهای نبود، بلکه تو بودی؛ تویی که میگفتی آمدهای تا مرهمِ من باشی.
اگر روزى يك هنرمند تورا دوست داشت، خوشحال باش چون تا اَبَد درتمام آثارش خواهى ماند….
ارزشش فراتر از واژههاست؛ اینکه کسی باشد که بینیاز از توضیح، روحم را بفهمد. با او میتوانم از چیزهایی سخن بگویم که دیگران درکش نمیکنند؛ حرفهایی که سالها در پستوی دلم خاک خورده بودند، بی آنکه جرأتِ گفتنشان را داشته باشم.
درون معبدی خاموش، بی رؤیا نشستم؛
خدا رفته، و من از سادگی تنها نشستم.
نه آوایی ز تقدیس، و نه نوری در شبانگاه؛
به پای سنگهای سرد بیمعنا نشستم.
لبان سنگها با خندهای مرموز و خاموش،
برویم بخندیدند، و من به تماشایی نشستم.
به نام کفر، نامم را نوشتند و نپرسید
که با دل، به پای عشق شیدایی نشستم.
خدایی را که با وهم خود ساختیم، افسوس
شکستم؛ در درونش با دلِ رسوا نشستم.
به جای عشق، نفرت را به محرابی رساندند؛
و من با دردِ بیپایانِ این تقوا نوشتم.
طلسمِ نور را با ظلمت فتوا نوشتند،
و من با اشک، پای این خطا، رسوا نشستم.
از همه سختیها و اتفاقهای ریز و درشت زندگی گذشتی جون سالم به در بردی؛ هنوز اینجایی. هر وقت چیز تازه ای پیش میاد فکر میکنی این بار دیگر نمیتونی ولی بازم هم خودت را بالا میکشی و یجوری ازش نجات پیدا میکنی. انگار ته دلت همیشه میخوای بمونی و ادامه بدی.