eitaa logo
فوآدبه‌رنگ‌ِآبی
472 دنبال‌کننده
83 عکس
3 ویدیو
1 فایل
If I were dead, She might be crying. But, If she cried, I would surely die.. TALK: https://daigo.ir/secret/61378617504 محافظ: https://eitaa.com/foadzps
مشاهده در ایتا
دانلود
تمامِ رنجِ من از این بود که پشتِ زخمِ عمیقِ من هیچ غریبه‌ای نبود، بلکه تو بودی؛ تویی که می‌گفتی آمده‌ای تا مرهمِ من باشی.
اگر روزى يك هنرمند تورا دوست داشت، خوشحال باش چون تا اَبَد درتمام آثارش خواهى ماند….
ارزشش فراتر از واژه‌هاست؛ این‌که کسی باشد که بی‌نیاز از توضیح، روحم را بفهمد. با او می‌توانم از چیزهایی سخن بگویم که دیگران درکش نمیکنند؛ حرف‌هایی که سال‌ها در پستوی دلم خاک خورده بودند، بی آن‌که جرأتِ گفتنشان را داشته باشم.
درون معبدی خاموش، بی‌ رؤیا نشستم؛ خدا رفته، و من از سادگی تنها نشستم. نه آوایی ز تقدیس، و نه نوری در شبانگاه؛ به پای سنگ‌های سرد بی‌معنا نشستم. لبان سنگ‌ها با خنده‌ای مرموز و خاموش، برویم بخندیدند، و من به تماشایی نشستم. به نام کفر، نامم را نوشتند و نپرسید که با دل، به پای عشق شیدایی نشستم. خدایی را که با وهم خود ساختیم، افسوس شکستم؛ در درونش با دلِ رسوا نشستم. به جای عشق، نفرت را به محرابی رساندند؛ و من با دردِ بی‌پایانِ این تقوا نوشتم. طلسمِ نور را با ظلمت فتوا نوشتند، و من با اشک، پای این خطا، رسوا نشستم.
از همه سختی‌ها و اتفاق‌های ریز و درشت زندگی گذشتی جون سالم به در بردی؛ هنوز اینجایی. هر وقت چیز تازه ای پیش ‌میاد فکر می‌کنی این بار دیگر نمیتونی ولی بازم هم خودت را بالا می‌کشی و یجوری ازش نجات پیدا میکنی. انگار ته دلت همیشه میخوای بمونی و ادامه بدی.
نگران از دست دادن دوست نباشید دوستان واقعی هرگز از دست نمی‌روند.
من خوشحال نیستم غمگین هم نیستم ، فقط یکباره به خودم آمدم و دیدم که دیگر رویایی ندارم و فقط زندگی می کنم . نه اینکه نخواهم !نمی توانم ! دیگر توانایی رویاپردازی و خیال بافی را ندارم ، نمی توانم آینده ای را تصور کنم . آینده برای من شبیه تونل تاریکی است که من با چشمانی کور در آن قدم زنان پیش می روم .
شاید باید فرار کرد باید فرار کرد یه جای دور جایی دور از هیاهو و بازیِ زندگی جایی که بشه توش به چیزی غیر از غم و رنج ها فکر کرد. جایی که بشه توش نور رو پیدا کرد.
کلافه‌ام، همه‌ی چیزهای باقی‌مونده از گذشته رو دور ریختم، برای آینده دست‌ و پا نمی‌زنم ولی لحظه رو هم درک نمی‌کنم، ساعت‌ها و روز‌ها می‌گذره و من نمی‌دونم چی می‌خوام، همه‌چیز نه خیلی بده نه خیلی خوب، راکد، اتفاق جدیدی هم نمی‌خوام، چون همه‌ی اتفاقات جدید بدن، گفتم بدن، بدن بیچاره‌ام، حتی بدنم هم کلافه است، توی تنم جا نمی‌گیرم، شاید بخاطر پاییزه و شاید من همینم.
دیگر به هیچ وجه منتظر نیستم، نه منتظر کسی که مرا نجات دهد و نه منتظر اتفاقی که مرا دوباره سرپا کند، اگر هم آمدنی در کار باشد بگویید نمی‌خواهد گلدان انتظارم شکست و گلش پژمرده شد.