الیوت میگه: "بعضیها نقاب میزنن تا از کسی که هستن، فرار کنن؛ و دیگران نقاب میزنن تا به کسی که میخوان باشن، نزدیکتر بشن."
زمانی فکر میکردم بَدترین چیز
در این دنیا تنها ماندن است!
اما اینطور نیست...
بَدترین چیز این است که با آدمهایی باشی؛
که به تو اِحساسِ تنها بودن میدهند...
همیشه گفتم بازم میگم عشق همیشه کافی نیست.
اما منکر قدرتش نمیشم ، عشق خیلی قویه قدرتمند ترین حسی که میتونی لمسش کنی ، معجزه ای که هر دردیو درمون میکنه اما به تنهایی کافی نیست!
مثل این میمونه که شما قوی ترین و جنگنده ترین ادم رویه کره زمین باشی ولی دست نداشته باشی
میتونی بجنگی؟
میتونی قدرتتو نشون بدی؟
میتونی بازم ادعایه قوی بودن کنی؟
پس همیشه عشق کافی نیست.
اعتماد میخواد ، دوطرفه بودن میخواد ، شجاعت میخواد ، از خودگذشتگی و تواضع میخواد ، حافظه ضعیف میخواد برایه نادیده گرفتن اشتباهایه کوچیک ، حافظه قوی میخواد برایه ثبت ریز به ریز علاقش و هرچی بهش مربوطه ، روحیه ریسک پذیر میخواد ، ثبات اخلاقی میخواد ، همه اینا کنار هم اون قدرت عشقو نشون میده.
با این تفسیر کمتر کسی دورمون عاشقی کرده؛
در خلوت گورستان فانوسها
که بوی خاکستر،
بر شانهی زمان نشسته
و سرابی سرخ
بر پیشانی سرد سپیده میخزد،
چه کسی باور میکرد
که روزی صلح
به سکهای زنگخورده
در جیب سلاخان بدل می شود؟
چرا اینگونه گشته است؟
چرا در آستانهی این برهوت
برای بیداری آخرین زنبق
هیچ نوری نمیتابد؟
چرا بغضِ پوسیدهی قرنها،
در گلوی ماه
به زمزمهای بیسرانجام مبدل گشته است؟
در دهلیزهای این دوزخ بینام،
کودکانی
با مشتی استخوانِ آواره
رویاهای بیتاب خویش را
در آتش خشم
پر پر میکنند.
و ما
وارثانِ فراموشی
با کفنی از بیتفاوتی
بر جسدِ انسانیت
به سجده میرویم.
کدام طلوع
بر زمینی که شیارهایش
از خون لبریز گشته است،
موسیقی صلح را مینوازد؟
کدام آینه
چهرهی حقیقت را
از پردههای پوسیدهی ریا
خواهد شست؟
چرا بر این گرداب سرد،
هیچ جسمی
از بند فراموشی آزاد نمیشود؟
چرا در خلا سنگ ها
برکه ای از حقیقت نمیجوشد؟