eitaa logo
فوآدبه‌رنگ‌ِآبی
472 دنبال‌کننده
83 عکس
3 ویدیو
1 فایل
If I were dead, She might be crying. But, If she cried, I would surely die.. TALK: https://daigo.ir/secret/61378617504 محافظ: https://eitaa.com/foadzps
مشاهده در ایتا
دانلود
زمانی فکر می‌کردم بَدترین چیز در این دنیا تنها ماندن است! اما اینطور نیست... بَدترین چیز این است که با آدم‌هایی باشی؛ که به تو اِحساسِ تنها بودن می‌دهند...
همیشه گفتم بازم میگم عشق همیشه کافی نیست. اما منکر قدرتش نمیشم ، عشق خیلی قویه قدرتمند ترین حسی که میتونی لمسش کنی ، معجزه ای که هر دردیو درمون میکنه اما به تنهایی کافی نیست! مثل این میمونه که شما قوی ترین و جنگنده ترین ادم رویه کره زمین باشی ولی دست نداشته باشی میتونی بجنگی؟ میتونی قدرتتو نشون بدی؟ میتونی بازم ادعایه قوی بودن کنی؟ پس همیشه عشق کافی نیست. اعتماد میخواد ، دوطرفه بودن میخواد ، شجاعت میخواد ، از خودگذشتگی و تواضع میخواد ، حافظه ضعیف میخواد برایه نادیده گرفتن اشتباهایه کوچیک ، حافظه قوی میخواد برایه ثبت ریز به ریز علاقش و هرچی بهش مربوطه ، روحیه ریسک پذیر میخواد ، ثبات اخلاقی میخواد ، همه اینا کنار هم اون قدرت عشقو نشون میده. با این تفسیر کمتر کسی دورمون عاشقی کرده؛
در خلوت گورستان فانوس‌ها که بوی خاکستر، بر شانه‌ی زمان نشسته و سرابی سرخ بر پیشانی سرد سپیده می‌خزد، چه کسی باور می‌کرد که روزی صلح به سکه‌ای زنگ‌خورده در جیب سلاخان بدل می شود؟ چرا اینگونه گشته است؟ چرا در آستانه‌ی این برهوت برای بیداری آخرین زنبق هیچ نوری نمی‌تابد؟ چرا بغضِ پوسیده‌ی قرن‌ها، در گلوی ماه به زمزمه‌ای بی‌سرانجام مبدل گشته است؟ در دهلیزهای این دوزخ بی‌نام، کودکانی با مشتی استخوانِ آواره رویاهای بی‌تاب خویش را در آتش خشم پر پر می‌کنند. و ما وارثانِ فراموشی با کفنی از بی‌تفاوتی بر جسدِ انسانیت به سجده می‌رویم. کدام طلوع بر زمینی که شیارهایش از خون لبریز گشته است، موسیقی صلح را می‌نوازد؟ کدام آینه چهره‌ی حقیقت را از پرده‌های پوسیده‌ی ریا خواهد شست؟ چرا بر این گرداب سرد، هیچ جسمی از بند فراموشی آزاد نمی‌شود؟ چرا در خلا سنگ ها برکه ای از حقیقت نمی‌جوشد؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای او نوشت: «من از مرگ به‌خاطر خودم نمی‌ترسم، به‌خاطر تو می‌ترسم که بعد از من کسی مراقبت نیست.»
غمگینم مثل کودکی که همه خمیر بازی هاش قاطی کرده و الان خمیر بازیش تبدیل به یه تیکه گوه شده
عشقت را از سالی به سال دیگر منتقل می‌کنم⁣ همانند دانش‌آموزی که تکالیف مدرسه‌اش را به دفتر جدیدش منتقل می‌کند⁣ صدایت، ⁣ عطرت،⁣ نامه‌هایت،⁣ شماره تلفنت⁣ و صندوق نامه‌هایت را منتقل می‌کنم⁣ و آویزانشان می‌کنم در گنجینه‌ی سال نو⁣ و اقامت همیشگی‌ات در قلبم را برایت صادر می‌کنم⁣ ⁣ دوستت دارم...⁣ و هرگز تو را در برگه‌ی ۳۱ دسامبر تنها رها نخواهم کرد⁣ تو را بر شانه‌هایم حمل می‌کنم⁣ و می‌گردانمت میان فصل‌ها ⁣ در زمستان، کلاه پشمی قرمز رنگی⁣ بر سرت خواهم گذاشت تا سردت نشود⁣ در پاییز، تنها بارانی‌ام را به تو خواهم داد که خیس نشوی⁣ در بهار تو را بر سبزه‌های تازه روییده رها می‌کنم تا به خواب فرو روی⁣ و با ملخ‌ها و گنجشکان صبحانه بخوری⁣ و در تابستان⁣ برایت تور کوچکی خواهم خرید⁣ تا صدف‌ها و مرغان دریایی⁣ و ماهی‌های گمنام را صید کنی⁣ ⁣ دوستت دارم...⁣ و نمی‌خواهم تو را به حافظه‌ی کارهای گذشته،⁣ و نه به حافظه‌ی قطارهایِ سفر کرده وصل کنم⁣ تو آخرین قطاری که شبانه‌روز⁣ روی رگ‌های دستانم در حال سفر است⁣ تو آخرین قطار منی⁣ و من آخرین ایستگاه تو⁣ ⁣ دوستت دارم⁣ و دوست دارم تو را به عصر خود⁣ و آداب و رسوم خود وصل کنم⁣ و تو را همچون ستاره‌ای⁣ در مدار خود بگذارم⁣ می‌خواهم همچون واژه⁣ و مساحت کاغذ شوی⁣ که اگر کتابی منتشر کردم و مردم آن را خواندند تو را همچون گُلی در آن بیابند⁣ می‌خواهم همچون دهانم شوی⁣ که اگر لب به سخن گشودم⁣ مردم در صدایم، تو را⁣ در حال تن‌شویی ببینند⁣ می‌خواهم شبیه دستم شوی⁣ که اگر آن را روی میز گذاشتم⁣ مردم تو را در آن خواب بیابند⁣ چونان پروانه‌ای در دستان پسرکی⁣ من به آداب تبریک گفتن‌ها ناآشنایم⁣ من عشق را، و تو را آشنایم⁣ که بر پوستم در حال گشت و گذار است،⁣ و تو که زیر پوستم در حال قدم زدنی⁣ اما من خیابان‌ها و پیاده‌روهای شسته به باران را به دوش خواهم کشید و به جست‌و‌جوی تو مشغول می‌شوم⁣ ⁣ دوستت دارم...⁣ آری دوستت دارم ⁣ و این تنها کاری‌ست که به آن آشنایم⁣ و به این، دوستان و دشمنان حسد می‌ورزند⁣ پیش از تو⁣ آفتاب،⁣ کوه‌ها،⁣ جنگل‌ها،⁣ لغت،⁣ و گنجشکان در خواب بودند⁣ پس سپاسگزارم که مرا وارد مدرسه کردی⁣ و سپاسگزارم که زبان عشق را به من آموختی⁣ و سپاسگزارم که پذیرفتی دلبرم باشی...⁣
تنهایی همدیگر را بردارید! مثل تکه نخ مانده روی لباس..! همینقدر ساده...