هدایت شده از 𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝓒𝗁𝖾𝗋𝗋𝗒 .
— 𝒞𝗁︎𝖺𝗅︎𝗅︎𝖾𝗇︎𝗀︎𝖾 —
این پیام + یکی از پست های مورد علاقتون از اینجا و چنل آرن رو داخل دیلی هاتون فوروارد کنید تا ما با توجه به وایبی که ازتون دریافت میکنیم :
– بین یونان / مصر یکی رو انتخاب کنیم .
– یکی از خدایان اون سرزمین رو بهتون تقدیم کنیم .
– و در نهایت یکی از داستان هاش رو براتون تعریف کنیم .
( لطفا قبل از فور کردن به ظرفیت دقت کنید. )
– نکات قابل توجه .
ℒ𝗂𝗆𝗂𝗍: 44𝟢-600 ، 𝒯𝖺𝗀𝗌 .
در ابتدا، جهان یک فضای خالی و نامحدود بود که به آن کائوس (Chaos) گفته میشد.
از کائوس، موجوداتِ اولیه پدیدار شدند: گایا (Gaia)(زمین)، اورانوس (Uranus) (آسمان)، تارتاروس (Tartarus) (اعماقِ تاریک)، اروس (Eros) (عشق)، نیکس (Nyx) (شب) و ارِبوس (Erebus) (تاریکیِ عمیق) .
گایا و اورانوس با هم پیوند خوردند و تایتانها (دوازده فرزندِ قدرتمند)، سیکلوپها (غولهایِ تکچشم) و هکاتونکیرها (هیولاهایِ صد دست) را به دنیا آوردند.
اما اورانوس از فرزندانش متنفر بود و آنها را در شکمِ گایا زندانی کرد.
گایا که از دردِ فرزندانش رنج میبرد، از پسرش کرونوس (Cronus)، جوانترینِ تایتانها، خواست که به پدرش حمله کند.
سپس کرونوس پادشاهِ جهان شد و برادران و خواهرانِ تایتانش را آزاد کرد. او با خواهرش ریا (Rhea) ازدواج کرد.
کرونوس از پیشگوییِ سرنگونیاش توسطِ یکی از فرزندانش میترسید.
او هر فرزندی را که ریا به دنیا میآورد، بلافاصله میبلعید (هستیا، دمتر، هرا، هادس، پوزیدون). ریا، برایِ نجاتِ آخرین فرزندش، زئوس (Zeus)، او را در جزیرهیِ کرت پنهان کرد و سنگی را به جایِ او به کرونوس داد تا بخورد.
زئوس در کرت بزرگ شد و سرانجام با کمکِ ریا، پدرش کرونوس را فریب داد تا همهیِ فرزندانی را که بلعیده بود، بالا بیاورد.
نهایتاً، خدایانِ المپنشین پیروز شدند.پس از پیروزی، سه برادر (زئوس، پوزیدون، و هادس) قلمروهایِ جهان را بینِ خود تقسیم کردند:
– زئوس: پادشاهِ خدایان شد و قلمروِ آسمان و زمین را به دست گرفت. او بر فرازِ کوهِ المپ مستقر شد.
– پوزیدون: خدایِ دریاها و اقیانوسها شد.
– هادس: خدایِ جهانِ زیرین و مردگان شد.
این پایانِ دورانِ آشوب و آغازِ نظمِ جدیدی بود که توسطِ زئوس و دیگر خدایانِ المپنشین برقرار شد. این نظم، هرچند کامل نبود و پر از عشقها، نفرتها، خیانتها و جنگهایِ کوچکِ خدایان بود، اما پایهیِ اساطیرِ یونانِ کلاسیک شد که ما امروز میشناسیم.
یونان .
زئوس (Zeus): مذکر، خدای آسمان، تندر و پادشاه خدایان.
– پسر کرونوس و رئا.
– در دورانِ حکومتِ زئوس بر جهان، چشمانِ خدایِ آسمان به زیباییِ دختری فانی به نام ایو (Io) افتاد. ایو، دوشیزهای پاکدامن و دلربا بود که زئوس را مجذوبِ خود کرد. زئوس که نمیتوانست احساساتش را پنهان کند، برایِ دیدار با ایو، نقشهای کشید. او ابریِ عظیم و تاریک را بر فرازِ زمین فراخواند تا در پناهِ آن، بدونِ اینکه کسی متوجه شود، به نزدِ ایو برود. اما هرا، همسرِ حسودِ زئوس، به این ابرِ ناگهانی شک کرد و از کوه المپ به پایین آمد تا حقیقت را دریابد. زئوس، با دیدنِ هرا، وحشتزده شد. برایِ اینکه ایو را از خشمِ هرا پنهان کند، او را به شکلی درآورد که کسی او را نشناسد: یک گاوِ مادهیِ سفید و زیبا. زئوس با این کار، ایو را از دیدِ هرا مخفی کرد، اما خود را در برابرِ پرسشهایِ او گیر انداخت. هرا که به هوش بود، به زودی فهمید که این گاوِ زیبا، همان ایوِ معشوقهی زئوس است. او با لبخندی تلخ، گاوِ ایو را به عنوانِ هدیه از زئوس گرفت و آن را به نگهبانیِ غولی صدچشم به نامِ آرگوس (Argus) سپرد که هرگز نمیخوابید. ایو، در قالبِ گاو، با اندوهی عمیق، روزگارِ خود را میگذراند. او نمیتوانست سخن بگوید و تنها با نگاههایِ غمگین و نالههایِ خاموش، دلتنگیِ خود را به نمایش میگذاشت. زئوس، که از این وضعیت رنج میبرد، از خدایِ پیامرسان، هرمس (Hermes) ، خواست که آرگوس را از میان بردارد. هرمس با موفقیت آرگوس را کشت و ایو آزاد شد. اما هرا، آرام نگرفت. او پشهای گزنده و آزاردهندهای را بر رویِ ایو فرستاد تا او را دیوانهوار به هر سو بکشاند. ایو، در قالبِ گاو، در سراسرِ جهانِ آن روز گریخت و سرانجام به مصر رسید. در آنجا، زئوس توانست دوباره او را ملاقات کند، نفرینِ هرا را از سرش بردارد، و ایو دوباره به شکلِ انسانیِ خود بازگشت. او در مصر، پسری به نامِ اِپافوس (Epaphus) را از زئوس به دنیا آورد.
𝒬𝖾𝖺𝗋 : تارانیس .
ℱ𝗋𝗈𝗆 : @chexryx , @pinwheeli .