دوستداشتن برام مثل ایستادن روی بلندیه، درست شبیه ارتفاع، دست و پاهام رو سست و بیحس میکنه. نمیتونم با بیمبالاتی خودم رو تسلیمش کنم و درعینحال نمیتونم از لبهی صخره عقبتر برم که زیبایی منظرهی پایین رو از دست بدم.
شاید شکوفههایی که ازت رویید دیده بشن اما شاخههایی که در وجودت ریشه دووند و از زخمهات بیرون دوید از دیدهها پنهان میمونن
I feel so deeply hurt so I just play the episodes of this sitcom one after another and forget my existence
مطمئنم باید چیزی مینوشتم اما کلمات جملهبندی شده نوشته بر کاغذ کاهی از درخت تفکرات کنده میشن، توسط باد محرکهای ناخوشایند میرن، روی آبهای ناهشیاری میافتن، در چشم به هم زدنی ناخوانا شده و مهم نیست چقدر تلاش کنی اما دیگه قرار نیست بهشون دست پیدا کنی