eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
«‌ما لا یُحکی، یُبکی...‌» آن‌چه گفته نمی‌‌شود، اشک می‌شود... -لاادری
You will know great sorrow and in that sorrow you will be happy. This is my last message to you: in sorrow seek happiness. -The Brothers Karamazov, Fyodor Dostoevsky
چقدر مونده تا این در باز بشه؟ چند تا زخم دیگه باید بخورم تا نهایی ترین قطره ی سیاهی بیرون ریخته بشه... به نظرت بخشیده می شم؟ تن سرد و بی جونم رو لمس کن... ببخش که پای موندن ندارم ببخش که لکنت می گیرم و طاقت صحبت کردن ندارم ببخش که دست های گرم و پر شوری ندارم ببخش که برای حرف زدن که هیچ، برای گریه کردن هم توانی ندارم ببخش که پیرم... پیر تر از اونی که باید باشم می دونم که نگاه هام زشت و بی روح ن ببخش که حتی دیگه لبخند زیبایی ندارم که تقدیمت کنم ببخش که سراسر خستگی و دردسرم و ببخش که عشقی مناسب تو درونم پیدا نکردم آیا بخشیده می شم؟ آیا به خاطر قلبی که ندارم بخشیده میشم؟ چقدر دیگه مونده تا این در باز بشه تن نحیف و فرسوده م رو روی سردی خاک جا بذار اما نرو... دل نکَن! چقدر دیگه باید به این در بکوبم؟ تمام توانم رو گذاشتم اما نه! این اصلا کافی نیست... چه باید بکنم که روحم برگرده به این کالبد یخ زده... صدایی میگه باید تسلیم بشی... باید تسلیم بشم؟ اما پس اون روزنه ی نور چی؟ من برای پیدا کردنش جونم رو دادم... نمی تونم دوباره از دستش بدم... آخ که نمی دونی چقدر درد توی سینه م حس میشه وقتی یادم میفته چه قدر در حقت کوتاهی کردم... در حق تو در حق خودم... هر بار که خودم رو ندیدم انگار تو رو ندیدم و هر بار که ازت رو برگردونم انگار از خودم رو برگردوندم... هر بار که جمله ی تندی روونه ی جانت کردم انگار یک دشنه درون قلب خودم فرو کردم... هر بار که نگاهم رو از نگاهت گرفتم انگار یه سیلی به خودم زدم... هنوز گوشم سوت می کشه وقتی به یاد تمام کاستی هایی که در حقت انجام دادم میفتم... اما با همه ی این ها من باید تا توان دارم به این در بکوبم... انقدر بکوبم و بکوبم تا سرانجام جانم کوبیده بشه به کالبد تاریک و رها شده ام... فقط بگو من رو تا کجا کشوندی؟... میون‌ کدوم داستان و سرگذشت رهام کردی؟ سر از کدوم خاطره باید بیرون بیارم؟ میون کدوم دلهره باید بنشینم؟ سرم رو بر کدوم بالین تعلق باید بگذارم؟ اصلا مهم نیست! فقط بهم بگو که می مونی... بهم بگو پشت این در بسته می مونی تا وقتی که بتونم از میون ترک هاش ببینمت... بگو می مونی تا همه ی ناداشته هام رو بذارم وسط برای داشتنت.‌‌.‌. دلم می خواد حتی برای لمس حضورت روحم رو هم تقدیم این سرنوشت کنم... اما قبل از اون... بگو که بخشیده میشم... بگو که لایق کوچک ترین ببخش هستم... آیا در انتها بخشش نصیب نا آرومیِ وجودم میشه؟ هر چند که نالایق ترینم به لمس نگاهت... به سرکشیدن توجهت... به چشیدن بخششت... اما... بگو که من رو می بخشی... من رو می بخشی؟!...
!
«من درد تو را زِ دست آسان ندهم» -مولانا
وصال؟
هدایت شده از EY | احسان یاسین
"غم هارا نمیتوان کم کرد، باید خودت را زیاد کنی" علی صفایی حائری
امروز غمگین نبودم اما گریستم... و گریستم و گریستم... چطور بگم که حضور مرگ رو حس می کنم؟ چطور با وجودش سر کنم که لحظات باقی مونده ام حداقل به اندازه ی شیرینی یک تکه شکلات باشه... پشیمون و سر شکسته ام در این لحظه بی نهایت سر شکسته ام... مامان باور نمی کنه وقتی میگم مرگ همین جا نشسته... وقی می گم دقیقا رو به رومه و بهم خیره شده... وقتی می گم کنارم قدم می زنه و با ملایمت لبخند می زنه... مامان باور نمی کنه و من هم اصراری نمی کنم چون به زبون آوردن نامش به اندازه ی کافی تلخ هست... اما واقعا تلخه؟ واقعا مرگ تلخ ترین اتفاقه؟ آیا واقعا مرگ تلخ تر از نگاه های سنگین آدم هاست؟ آیا تلخ تر از طرد شدن توسط آدم هاست؟ آیا مرگ دردناک تر از گریه های بلند، میون کوچه هاست؟ آیا تلخ تر از هدر شدنه؟ تلخ تر از، از درون مُردنه؟... پس چرا انقدر زیبا نگاهم می کنه؟ چرا انقدر نزدیکه و انگار خوب من رو می شناسه؟ چرا انقدر مهربونه و همیشه کنارمه... یادم میندازه زمانی نداریا... وقتی برات نمونده ها... راه برگشتی نیستا... به خاطر همین مدام از خودم می پرسم: آیا کاملا مطمئنی؟! آیا این انتخاب درستیه؟ آیا باعث پشیمونی نیست؟... هر بار که پشیمون میشم اشک هام سرازیر میشه و تسکین همه ی سوختگی های وجودم میشه... می گریم و می گریم... و طلب بخشش می کنم... دوباره و دوباره... و یک لحظه ترس وجودم رو فرا می گیره... اگه نشد چی... اگر بخشیده نشم چی... یا اگر قبل از رفتنم بخشش نصیب روح ناپاکم نشد چی... فکر کردن به این چیزها و چندین برابر محافظه کار شدن نسبت به گذشته، هم شیرینه و هم تلخ... گاهی موریانه میشه و مغزم رو می خوره و گاهی دست نوازشی می شه روی زخم های قلبم... و اما وصال... خیلی حرف ها درباره ی وصال میون تار های صوتیم گیر کرده... آیا هرگز می تونم سوزندگی وصال رو تجربه کنم؟ آیا قبل از مرگ تجربه ش می کنم؟ آیا انقدر کافی هستم که لایق لمس لحظه ی وصال باشم؟ آیا باعث پشیمونی نمی شه؟ آیا صبرم کفاف زندگی این دنیا رو می ده؟ یا نه... باید به چشم یک حسرت همیشگی، به درازای ابدیت، بهش نگاه کنم... کاش می دونستم... کاش می دونستم که دقیقا کدوم وصال بوی حقیقت می ده... کاش حقیقت رو بهتر احساس می کردم... با وجودم... با بند بند وجودم... آیا بالاخره بعد از مرگ، دست در دستان وصال خواهم گذاشت؟ و اصلا آیا اون روز خوشحال خواهم بود؟ مشتاقم که بفهمم اون روز مرگ برام چه مزه ای داره... و یک چیز دیگه... میگن مرگ سبُکه... سنگینی رو ازت می گیره و رهایی رو تقدیمت می کنه... وصال هم سبُکه... وصال هم به همون اندازه از زمین جدات می کنه... آیا واقعا اینطوره؟ شاید یک پیوند جدا نشدنی بین این دو باشه شاید بخشی از ماجرا دقیقا همین جاست! که لحظه ی وصال دقیقا لحظه ی مرگ آدمه... هیجانش شبیه راه رفتن روی لبه ی پرتگاهه اما به اندازه ی دیدن منظره ی پیش رو فرح بخشه‌... وصالی که زیباست... به اندازه ی خلاصی از بنیادی ترین رنج ها و باریک ترین فاصله ی میون تار و پود غم ها... وصالی که در انتهایی ترین نقطه، وقتی آخرین قدمت رو به سمت اون پرتگاه بر می داری دستت رو می گیره و تو رو میکشونه میون بازو هاش... انتهای این مسیر سقوط نیست انتهای این مسیر نجاته... وارستگیه... رهاییه... رهایی از اسارت تن! و در انتها رسیدن به رستگاری...
وقتی یادم میفته خدا بزرگ تره وقتی یادم میفته خدا داره می بینه و حواسش به همه چیز هست و وقتی میبینم آبروی هیچ کس تا خدا نخواد ریخته نمیشه واقعا امیدواری توی وجودم تزریق میشه...