eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
48 عکس
15 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541 https://iPorse.ir/6284688
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از EY | احسان یاسین
"غم هارا نمیتوان کم کرد، باید خودت را زیاد کنی" علی صفایی حائری
امروز غمگین نبودم اما گریستم... و گریستم و گریستم... چطور بگم که حضور مرگ رو حس می کنم؟ چطور با وجودش سر کنم که لحظات باقی مونده ام حداقل به اندازه ی شیرینی یک تکه شکلات باشه... پشیمون و سر شکسته ام در این لحظه بی نهایت سر شکسته ام... مامان باور نمی کنه وقتی میگم مرگ همین جا نشسته... وقی می گم دقیقا رو به رومه و بهم خیره شده... وقتی می گم کنارم قدم می زنه و با ملایمت لبخند می زنه... مامان باور نمی کنه و من هم اصراری نمی کنم چون به زبون آوردن نامش به اندازه ی کافی تلخ هست... اما واقعا تلخه؟ واقعا مرگ تلخ ترین اتفاقه؟ آیا واقعا مرگ تلخ تر از نگاه های سنگین آدم هاست؟ آیا تلخ تر از طرد شدن توسط آدم هاست؟ آیا مرگ دردناک تر از گریه های بلند، میون کوچه هاست؟ آیا تلخ تر از هدر شدنه؟ تلخ تر از، از درون مُردنه؟... پس چرا انقدر زیبا نگاهم می کنه؟ چرا انقدر نزدیکه و انگار خوب من رو می شناسه؟ چرا انقدر مهربونه و همیشه کنارمه... یادم میندازه زمانی نداریا... وقتی برات نمونده ها... راه برگشتی نیستا... به خاطر همین مدام از خودم می پرسم: آیا کاملا مطمئنی؟! آیا این انتخاب درستیه؟ آیا باعث پشیمونی نیست؟... هر بار که پشیمون میشم اشک هام سرازیر میشه و تسکین همه ی سوختگی های وجودم میشه... می گریم و می گریم... و طلب بخشش می کنم... دوباره و دوباره... و یک لحظه ترس وجودم رو فرا می گیره... اگه نشد چی... اگر بخشیده نشم چی... یا اگر قبل از رفتنم بخشش نصیب روح ناپاکم نشد چی... فکر کردن به این چیزها و چندین برابر محافظه کار شدن نسبت به گذشته، هم شیرینه و هم تلخ... گاهی موریانه میشه و مغزم رو می خوره و گاهی دست نوازشی می شه روی زخم های قلبم... و اما وصال... خیلی حرف ها درباره ی وصال میون تار های صوتیم گیر کرده... آیا هرگز می تونم سوزندگی وصال رو تجربه کنم؟ آیا قبل از مرگ تجربه ش می کنم؟ آیا انقدر کافی هستم که لایق لمس لحظه ی وصال باشم؟ آیا باعث پشیمونی نمی شه؟ آیا صبرم کفاف زندگی این دنیا رو می ده؟ یا نه... باید به چشم یک حسرت همیشگی، به درازای ابدیت، بهش نگاه کنم... کاش می دونستم... کاش می دونستم که دقیقا کدوم وصال بوی حقیقت می ده... کاش حقیقت رو بهتر احساس می کردم... با وجودم... با بند بند وجودم... آیا بالاخره بعد از مرگ، دست در دستان وصال خواهم گذاشت؟ و اصلا آیا اون روز خوشحال خواهم بود؟ مشتاقم که بفهمم اون روز مرگ برام چه مزه ای داره... و یک چیز دیگه... میگن مرگ سبُکه... سنگینی رو ازت می گیره و رهایی رو تقدیمت می کنه... وصال هم سبُکه... وصال هم به همون اندازه از زمین جدات می کنه... آیا واقعا اینطوره؟ شاید یک پیوند جدا نشدنی بین این دو باشه شاید بخشی از ماجرا دقیقا همین جاست! که لحظه ی وصال دقیقا لحظه ی مرگ آدمه... هیجانش شبیه راه رفتن روی لبه ی پرتگاهه اما به اندازه ی دیدن منظره ی پیش رو فرح بخشه‌... وصالی که زیباست... به اندازه ی خلاصی از بنیادی ترین رنج ها و باریک ترین فاصله ی میون تار و پود غم ها... وصالی که در انتهایی ترین نقطه، وقتی آخرین قدمت رو به سمت اون پرتگاه بر می داری دستت رو می گیره و تو رو میکشونه میون بازو هاش... انتهای این مسیر سقوط نیست انتهای این مسیر نجاته... وارستگیه... رهاییه... رهایی از اسارت تن! و در انتها رسیدن به رستگاری...
وقتی یادم میفته خدا بزرگ تره وقتی یادم میفته خدا داره می بینه و حواسش به همه چیز هست و وقتی میبینم آبروی هیچ کس تا خدا نخواد ریخته نمیشه واقعا امیدواری توی وجودم تزریق میشه...
14 - Arianfar.mp3
زمان: حجم: 20.8M
اگه یه روزی کسی پیدا بشه که بخواد تا اون عمق بیاد، می ترسم اولین چیزی که می بینه نه تاریکی باشه... نه زخم... نه هیولا... می ترسم خالی باشه... و آدم از خالی بودن بیش تر از تاریک بودن می ترسه...
کاش طول این کوچه ها بی انتها بود... -چی کار کنم که لایق این عشق باشم؟ چی کار کنم که بتونم عشقش رو لمس کنم؟! سکوت می کنه... سکوتش انقدر بلند و عمیقه که باعث میشه سرم رو پایین بندازم کلماتش راه خروج رو پیدا نمی کنن... نه... اصلا کلمه ها توان جانشین شدن برای این معنا رو ندارن... دستش رو سمت چشم هاش می بره تا جلوی اشک ها رو بگیره؛ +کلمات ناقصن... کلمات ناتوانن... نمیشه... نمی تونم... دیگه چیزی نمی گه... حرفش ناتمام مونده اما من خوب می فهمم... من جنس این سکوت رو خوب می شناسم... -متوجه شدم استاد... متوجه شدم... اشک هام امون نمی ده و صدام می لرزه... تمام اون لحظات جلوی چشممه و حالا غم بزرگش برام یادآور میشه... حالا فهمیدم چیزی که حس می کنم خود مرگ نیست... یادشه... +خیلی چیزها فراتر از اینن که کلمه بشن... اما تو خیلی از این مسیر رو پیش رفتی... تجربه ی بعضی چیزها سخت و غرق کننده ست اما ارزشمندش می کنه... نفس ها رو... ثانیه ها رو... اشک ها جمع شدن پشت تار های صوتیم... درست شکل او... نگهشون می دارم... مسیر برگشت مسیر آوارگیه... آوارگی من... آوارگی اشک هام... یه چیزی توی سرم می پرسه: داری از چی فرار می کنی؟ من اما، بدون مکث فرار می کنم... قلبم درد می گیره... از اینکه نمی تونم فریاد بزنم که درونم چی می گذره... از اینکه راهم ناشناخته ست و من هم تنهای تنهام... کاش طول این کوچه ها بی انتها بود... کاش دارازی اون به اندازه ی ابدیت بود... تا به اندازه ی ابدیت اشک می ریختم و به عشق تو فکر می کردم... به خدا می گم: ببین! دیگه چیزی برام باقی نمونده جز این اشک ها... این اشک های آواره و بی پناه... یعنی هیچ حصن و مامنی برای ما وجود نداره؟ یعنی درموندگی قرار نیست دست از سر وجودم برداره؟ چند قدم دیگه مونده؟ چند تا امتحان و آزمایش؟ چه مقدار رنج دیگه باید نصیب روح رنجورم بشه؟ چقدر دیگه مونده تا تو آغوشت رو باز کنی...؟ مگه نمی بینی بی پناهم؟ مگه نمی بینی دست هام خالیه؟ خیلی درد داره... هر بار که راهم کج میشه، هر بار که لیز می خورم و به مرز سقوط می رسم، هر بار که درون آینه یک گناهکار می بینم... هر بار سرم رو پایین میندازم چون خیلی درد داره... دیدن ناامید کردنت دیدن از دست دادنت دیدن اون نگاه ها خیلی درد داره دلم می خواد بگم همه ی تقصیر ها رو بنداز گردن من اما این هم دردناکه... دردناکه و من به این فکر می کنم که هر چه زود تر از خودم فرار کنم... پناه ببرم به کسی... به جایی... اما کجا... واقعا کجا رو دارم که برم و خودم رو پرت کنم و نفس راحتی بکشم و تا ابد گریه کنم! کجا رو دارم جز آغوش تو؟! کاش طول این کوچه ها بی انتها بود... یا دست کم به آغوش تو می رسید... کاش انتهای مسیرم به تو می رسیدم و عاقبت هدر نمی شدم... اما هنوز خیلی مونده... هنوز خیلی مونده تا لایقش بشم... هنوز خیلی اشک هست که نریختم هنوز خیلی غم هست که نچشیدم اما با همه ی این ها کاش می شد که مُهر مالکیت می زدی روی قلبم... کاش حداقل ریسمانت رو محکم به شیارهای مغزم گره می زدی... کاش می تونستم تقصیر ها رو با شجاعت به گردن بگیرم خیلی اشک هست که میون تارهای صوتیم محصور شده... کاش می شد که اشک می شدم میون کوچه ها... کاش طول این کوچه ها بی انتها بود...
"آدم باید چقدر سقوط کنه که بتونه پرواز کنه؟..."
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود... رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقیّ سیمین ساق بود... -حافظ
/Episode ¹/ نه عزیزم... من فراموش نکردم که چطور خودم رو کشون کشون به اینجا رسوندم... چطور خزیدم و از میون منجلاب سرم رو بیرون آوردم... فراموش نکردم که چطور نفسم رو نگه می داشتم و چطور مثل ماهی تشنه ی نفس بعدی بودم... من یادم هست که ریگ کدوم شنزارم... یادم هست تاریکی کدوم چاهم... درد فرو رفتن تیغ های سیاهی رو درون ریه هام حس کردم... مغزم بوی خون رو خوب می شناسه... حتی رد روی این دیوار ها... این دیوار ها خوب از غم های من کام گرفتن... خوب مزه ی گس خون رو چشیدن... رد تک تک ضربه ها به خوبی حفظ شده... من اشک هایی که ردشون همه جا بود رو یادم هست... من خوب می دونم تلخم و تلخی رو از همون روزها دنبال خودم کشیدم... رد زنجیرش روی گردنم هنوز توی چشم می زنه... من می دونم کی بودم و چی شدم! من غم رو سال ها مزه مزه کردم و تلاش کردم رنگ شیرین ترین لبخند رو روش بمالم... من دود غلیظ مرگ رو هر روز توی ریه هام کشیدم... ببین من مرگ رو زندگی کردم... من هیچ کدوم رو فراموش نکردم... هرگز وضوح تک تک اون لحظه ها و حسی که با هر قدم و درون هر قدمگاه می چشیدم رو انکار نمی کنم... چون واقعی ترین لحظات زندگیم بود... چون حتی با اینکه می خواستم نقطه ی پایانی روی دردی که می کشیدم گذاشته بشه، اما ته قلبم دلم می خواست یک بار دیگه دست گرم زندگی رو لمس کنم...
/Episode ²/ پس چنگ زدم... چنگ زدم به هر چیزی که بشناسی... اما کارساز نبود... درست مثل دست و پا زدن میون باتلاقی بود که فقط بیشتر غرقم می کرد... اما می دونستم... می دیدم که دارم غرق می شم و کشیده می شم درون سیاه چاله ای که انتهایی نداشت... جز غم ابدی... جز دردی که حتی نمی شد اسمی روش گذاشت... نمی تونستم بنشینم و غرق شدنم رو تماشا کنم... سخت بود... اگه می دونستم انتهای داستانم همینه دست می کشیدم و اجازه می دادم این باتلاقِ درد، خودش آروم آروم غرقم کنه... اما نه... یک چیزی نگاهم رو به خودش معطوف می کرد... یک چیزی اون بالا حواسم رو از دردی که تا مغز استخونم نفوذ کرده بود پرت می کرد... یک لحظه یادم می رفت کی هستم... چی هستم... کجا هستم... احساساتم رو کور می کرد و درد خاموش می شد... شیرین بود...یک لحظه سکون و آرامش میون ماه ها و سال ها تحمل تلاطم، واقعا شیرین بود... انقدر که دلم می خواست حتی به اندازه ی پلک زدنی نگاهم رو ازش نگیرم... وقتی دور میشد باز همون درد و اندوه مهمون باتلاق اطرافم می شد و من باز در نهایت فرسودگی درون همون سیاه چاله ای می شدم که با شدت من رو درون خودش می کشید... مهربون بود... زیبا بود... لبخندش بی نهایت روح بخش بود..‌. من نمی دیدمش اما نگاهش رو روی خودم حس می کردم... عمیق ترین نگاهی که یک عاشق به معشوقش می کنه... گاهی زمزمه هاش به گوشم می رسید... آروم می گرفتم... می شنیدم که می گفت: "طوری نیست... من همین جام... طوری نیست... همه چیز درست میشه... تو آروم می گیری..." دستش رو سمتم دراز می کرد... اما نمی تونستم بهش برسم... اشک می ریختم از اینکه که کاش به جای چنگ زدن به این توهمات، از ابتدا دستم رو به سمت او دراز می کردم... هدر شده بودم... همه چیزم رو از دست داده بودم... خوب نمی دیدم... کلید خاموشی احساساتم رو زده بودم... تسلیم مرگ شده بودم و دست از نفس کشیدن برداشته بودم... اما چی نگهم داشت؟ وقتی زمزمه می کرد: "یک نفس دیگه..."، "ادامه بده..."، "تو به اندازه ی کافی کمک داری..."، "تو من رو داری..."، "چشم هات رو باز کن و نگاهت رو بده به من..."، "سخت نیست اگه دستت رو به من بدی و قدمت رو برداری..."، "من کنارتم..."، "من تنهات نذاشتم..."، "من دارم می بینم..."، "صدام بزن..."، "سرت رو بر نگردون..."، "قلبت رو بسپار به من..."، "شکوه هات رو شنیدم..."، "من همه چیز رو بهتر از تو حس کردم..."، "من جنس دردت رو می شناسم..."، "من غم هات رو میخرم..."، "من تنهات نمی ذارم..."، "آغوش من برات بازه..."، "من تنهات نمی ذارم..." زنده موندم... از میون خار و خاشاک سر بالا آوردم... قدم هام رو به سمتش برداشتم... دستش رو محکم گرفتم و تمام درد و غم و سیاهی رو درون همون باتلاق جا گذاشتم... اون لحظه... اون نفس... اون نگاهی که روی خودم حسش می کردم... اون عشقی که مثل برف سفید بود... اون عشق مال من بود و من سفید شده بودم... رندی کردن میون اون عشق بی مثال بود... و اون لحظه ی رهایش خودِ خود زندگی بود... ترنم رهایی از دل اقیانوس رنج ها من رو بالا می کشید... انقدر بالا که قلبم رو به تپش می انداخت... آروم بودم... آروم و رها... حالا واقعا رها شده بودم... من همه ی اون روز ها رو به خاطر دارم و می دونم چه مسیر پر پیچ و خمی رو طی کردم...
/Episode ³/ اما دیگه مهم نیست که چی بهم گذشت... حالا فقط دنبال پر پرواز می گردم... بال برای بالا تر رفتن... بالا موندن... بالای بالا..‌. جایی که دست زمین و زمینی ها بهش نرسه... دیگه مهم نیست که چه ردی باقی مونده از غم ها... حالا می خوام سبُک باشم... مثل یک پَر... سبُک و آزاد... دیگه مهم نیست چقدر تاریک بودم... حالا وقت اشک ریختن از غصه ها نیست... حالا می خوام با عشق پاک و روشنی که نصیبم شده زندگی کنم... و در همون عشق سر بر بالین مرگ بگذارم و هرگز به زمین بر نگردم... مسیر این عشق همون روزنه ی نور ناآشنا بود... همون روزنه ای که حالا آشنا ترینه... همیشه گمان می کردم که من عاشقم و بالاتر از عشق من به معشوقم در هستی نیست... اما حقیقت این بود که نه من عاشق بودم و نه حتی هرگز معنی عشق رو فهمیده بودم... عاشقِ واقعی، او بود که عشقش من رو احاطه کرد... هر چند که هرگز نمی تونم اون طور که سزاوار هست عاشق او باشم، اما باید شایسته ی این باشم که معشوق او باقی بمونم... پس بعد از گذشت این سرگذشت، اینطور آغاز می کنم: به نام او... که نامش کافی برای دل های دردمند هر عاشقی است...