فاضل نظری4_5996655625260500468.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
گر حرف روی حرف دل اما نمی گذاشت،
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت...
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت؛ وسوسه اما نمی گذاشت...
-فاضل نظری
دو هفته قبل از شهادتت قرار بود دعوت بشم حسینیه؛
قرار بود... این بار نوبت من بود... این بار قرعه به نام من افتاده بود که بیام جلو و از نزدیک زیارتت کنم...
نوبت من بود که بگم آقا! منم یه انگشتر؟...)
قرار بود من هم میون یکی از تمام عاشق هایی باشم که برای دیدار سالانه ی ماه رمضان میان دست بوسی...
قرار بود مهمون ویژه باشم...
بچه که بودم به مامان می گفتم پس کی نوبت به من می رسه که برم دیدار آقا؟
مامان می گفت هر وقت که بزرگ شدی...
بالاخره من هم بزرگ شده بودم... من هم لایق شده بودم...
بالاخره نوبت من رسیده بود... لحظه شماری می کردم... نه برای گرفتن انگشتر... برای گوشه چشمی از سمتت که قرار بود نصیبم بشه...
قرار بود...
اما قرارمون به هم خورد...
تو رفتی...
من... ما... جا موندیم...
#بیادعا
مامان می ترسه من جا بزنم...
من می ترسم از این که نرسم...
کلا توی چرخه ی عجیبی هستم... نفس می گیرم و می رم تا عمق دریا و تا به کف دریا نزدیک میشم باید برگردم بالا و نفس بگیرم... و دوباره...
امروز یک لحظه ترسیدم که نکنه واقعا نمی دونم چی می خوام
بعد که بیشتر فکر کردم متوجه شدم نیازی نیست حتما خیلی فکر کنم تا ببین دقیقا چی می خوام... همین که ببینم الان چی رو محکم چسبیدم و چی رو رها کردم کاملا مشخص می کنه.
نمی دونم این ترس از کجا اومده و داره روی تصمیم هام سایه میندازه؛
نمی دونم وقتی محتاط شدم شکل گرفت یا وقتی همه چیز رو رها کردم، یا اون روزی که احساساتم رو خاموش کردم...
شاید هم اون روزی که دیدم چیزی برام باقی نمونده حتی خودم!
اما خوب می دونم چهار سال چطور گذشت...
و چقدر همه چیز رنگ دیگه ای گرفت... از دردمند بودن تا رشد یافتن... از تنها بودن تا یافتن خویشتن... از خمیر شدن تا نقش گرفتن...
همه چیز از سر گرفته شد... اما یه جور دیگه
با همون کالبد؛ اما با یه روح دیگه...
نمی دونم که آیا آدم درستی شدم؟
آیا حالا دیگه می تونم به زانو های لرزان خودم اعتماد کنم و بایستم؟
آیا قادرم با تمام سختی ها رو به رو بشم و مشتشون رو زمین بزنم... حتی اگه مزه ی خون از زیر زبونم نره... حتی اگه سیاهی دور چشم هام باقی بمونه؟...
آیا در نهایت می تونم اون قدم درست رو به سوی رستگاری بردارم... بدون این که متزلزل بشم... بدون این که از کوره در برم... بدون این که چشم هام روی رفتنی ها ثابت بمونه؟!
بچه ها یه چیزی بگم
من اصلا و ابدا آدم بخیلی نیستم
ولی واقعا نوشته هام دوست ندارم کپی بشه جز اون هایی که کوت شده یا پایینش نام نویسنده هست یا کلا تکست خیلی خاصی نیست
بعضی هاشون اصلا نباید فوروارد بشه یعنی حس بد می گیرم... چون من نمی نویسم برای جمع؛ می نویسم برای خودم. و اونجوری انگار لختم
مخصوصا اون نامه های گریخته آغوش مرگ و اون هایی که هشتگ بی ادعا خورده و اپیزود ها
موندن ها رو نباید جدی گرفت و رفتن ها رو نباید اهمیت داد...
همه میان و می رن... دقیقا مثل آدم های داخل مترو...
هر چند مهربون، هر چند نزدیک، هر چند مشابه...
جلوی جدایی که هر ایستگاه با خودش به همراه میاره رو نمیشه گرفت... آدم ها می رن... همونقدر سریع... همونقدر بی اثر... حتی بی خداحافظی...