سارانگ
امروز یه کیکم با طعم لیمو تمشک شاید توت فرنگی. یکم ترش و گس چون خستگیِ امروز خیلی زیاد بود، چون کلاس امروز خیلی شلوغ بود، چون بچها گاهی گوش هاشون میگرفتن و فراغ از من به کار خودشون میرسیدن. شیرین به مقدار زیاد چون امروز سارا بهم گفت بهترین خالهی دنیام، چون نگار با خمیر بازی برام کیک تولد درست کرد.
بودن کنار بچها بهم یادآوری میکنه که هنوز بچم؛ هنوز میتونم با چیزای کوچیک ذوق کنم، هنوزم میتونم لجبازی کنم، هنوزم میتونم خودم باشم و آدمای دیگه برام مهم نباشن، هنوزم میتونم بی دغدغه باشم، هنوزم میتونم دنبال دوست جدید باشم. هنوز هم میتونم کودک باشم.
امروز کلاس آشپزی داشتن بچها و قرار بود ژله درست کنن، معمولا وقتی کلاس آشپزی داشته باشن مربی ها از اون خوراکی محرومن و ندارن *😭 برای همین امروز ژله قسمت من نشد و من فقط تماشاگر بودم؛ ولی قسمت گوگولیِ ماجرا اینجا بود که نگار و رایان و سارا (سه تا از بچه های من) گفتن " خاله ما برای تو ژله درست میکنیم " 😭✨️. اونجا واقعا اکلیل میپاچیدم :* )))))).
چقدر زندگی مسخرس، آدم از یک ثانیهی بعدش خبر نداره. هرآن ممکنه دیگه نباشی، دیگه نباشی که ببینی، دیگه پیش خانوادت نباشی، دیگه نباشی که درو کنی دسترنجتو، دیگه نباشی. شده با بیماری شده با حادثه و حتی همینجوری الکی. چقدر این زندگی همینجوری و الکی بود و من براش از جان وقت گذاشتم، چقدر میتونستم بهتر استفاده کنم این عمر رو ولی برای دنیا زندگی کردم. چقدر احمق بودم و چقدر این زندگی مزخرف و بی ارزشه.
سارانگ
چقدر زندگی مسخرس، آدم از یک ثانیهی بعدش خبر نداره. هرآن ممکنه دیگه نباشی، دیگه نباشی که ببینی، دیگه
چقدر الکی نبخشیدم، الکی بحث کردم، بی دلیل لجبازی کردم، بی دلیل دلخور شدم و از همه مهم تر بی دلیل دلخور کردم؛ چقدر بی دلیل و الکی گذشت این عمر.
مرگ عزیز یا یکی از اعضای خانواده یا حتی همشهری بهت یادآوری میکنه "حواست باشه جای تو تا ابد اینجا نیست، انقدر خودتون بالا نگیر ".