eitaa logo
پله
47 دنبال‌کننده
16 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت های اینجا نویسنده نیستم. می‌نویسم یادم نره. 🧳
مشاهده در ایتا
دانلود
داوودی بنفش، روزت مبارک! @thepelle
پشت صفحه‌ی لبتاپ نشسته‌ام و پلی‌لیست خاک‌خورده‌ و بهم‌ریخته‌ام از سیم های دور گوش و گردنم توی مغزم فرو می‌رود. عکس‌هایی که قرار است توی صفحه بچینم را دانلود می‌کنم و یک پیانوی آشنا توی گوشم پخش می‌شود. تصاویر را توی صفحه می‌ریزم. عکس‌ها خیلی پررنگ‌اند. چشمم را می‌زنند. دست به یک صفحه‌ی تصحیح رنگ می‌برم. چیزی تغییر نمی‌کند. تصویر را سیاه و سفید می‌کنم. هنوز نمی‌توانم درست به عکس‌ها نگاه کنم. چشم‌هایم می‌سوزد. شروین توی گوشم می‌گوید «به جای من، یه قاصدک یه روز میاد تو خواب تو» به گریه می‌افتم. هر کاری می‌کنم لبخند های توی عکس‌ها کاور نمی‌شوند. چشم‌هایم را محکم می‌بندم. عشق توی تصویر خیلی پررنگ است. آرام روی تصاویر چشم باز می‌کنم. تولد، پارک، بستنی، سفره‌ی عید. صدای کسی که یک ماه پیش در یک اتاق ویس‌روم می‌گفت "اینا رو از بچگی با فکر جنگیدن بزرگ می‌کنن، اینا زندگی نمی‌فهمن" در سرم می‌پیچد و رگ های مغزم را تراش می‌کند. شروین زمزمه می‌کند «به جای من، یه شاپرک میاد پشت پنجره» و من به بعد فکر می‌کنم. بین عکس‌ها می‌گردم. نمی‌خواهم بپذیرم که دارم دنبال عکس تابوت می‌گردم. انگار می‌خواهم سر خودم را شیره بمالم. می‌خواهم فکرکنم شاید اشتباهی این وسط اتفاق افتاده. می‌خواهم هندزفری را از گوشم بیرون بکشم اما «تمام من، بیا ولی تو به مزار من یه لاله جا بزار» دست هایم را متوقف می‌کند. دست از همه‌چیز کشیده‌ام. گشتن بین عکس‌ها و کار و فقط گوش می‌کنم. به لبخندها خیره می شوم و این بار نمی‌توانم از این پررنگی چشم بردارم. دختر بزرگتر توی تصویر قیافه‌اش کاملا شبیه پدر است. دختر دومی احتمالا قیافه‌اش به مادر رفته اما یک لبخند آشنا دارد. دختر کوچک آخری برای شباهت قیافه هنوز کوچک است اما خنده کوچک پنج سانتی‌‌اش همه چیز را درباره دختر این پدر بودن لو می‌دهد. همه در عکس‌های چهارنفری‌شان به یک نقطه خیره شده‌اند‌. به نقطه فکر می‌کنم. به نقطه‌ی حضور مامان پشت دوربین. به نقطه‌ی بستنی روی صورت دختر کوچک در یکی از عکس‌ها. به نقطه‌ی پایان. توی گوشم می‌خواند «یه اردیبهشت، عطرتو، با بهار بیار. با بهار بیا.» پشت صفحه‌ی لبتاپ نشسته‌ام و پلی‌لیست خاک‌خورده‌ و بهم‌ریخته‌ام از سیم هندزفری توی مغزم فرو می‌رود و انگار تمام عاشقانه‌های دنیا برای پدرودختری‌های شهید نوشته شده. @thepelle
پله
پشت صفحه‌ی لبتاپ نشسته‌ام و پلی‌لیست خاک‌خورده‌ و بهم‌ریخته‌ام از سیم های دور گوش و گردنم توی مغزم ف
«بعد من، اگه نبود کسی به یاد من، تو شعرمو بخون.» *تصویر دوم از چنل سبز‌جاندار. @thepelle
هدایت شده از روزهای مادرانه
آرش قدیم ‌ آرش جدید
آدم‌ها وقتی عکس می‌گیرن به نبودن فکر می‌کنن؟ من فکر می‌کنم. از حالا به بعد. از روزی که سلفی‌های این دختربچه با لبخندی که واقعا نمی‌دونه قراره چه روزهایی رو ببینه با مامانی که حالا امیدوارم تن خسته‌ش زیر خاک آروم گرفته باشه رو توی صفحه چیدم و زیرش نوشتم "مامان‌جونم جات وسط قلبمونه" برای اینکه بره توی قاب. شاید روی دیوار خونه‌ای که دیگه مامان توی اون نمی‌چرخه، لیوان لبه‌ی میز رو برنمیداره، قیمه‌ی جا افتاده رو هم نمی‌زنه، رد لباس زرد و نارنجیش حتی وقتی از اتاق بیرون رفته توی هوا جا نمیمونه. از لحظه‌ای که این لبخندها رو دیدم می‌خوام وقتی عکس می‌گیرم به نبودن فکر کنم. نبودن سنگین ترین نیستی جهانه. شاید دیگه اصلا عکس نگیرم. عزیزدلم پریشونم و به زیبایی تو فکر می‌کنم.
.‌ «سلام عزیزم من فقط اینا رو داشتم متاسفانه تمام عکس ها تو گوشی همسرم بود که تو دریا جا موند..» ‌.
«الآن داغی، نمی‌فهمی! بعدها به این روزا فکر می‌کنی و تازه می‌فهمی جنگ یعنی چی. این روزها تموم میشه و تو تازه یادت میاد این روزها هر باری که می‌خواستی از خونه بری بیرون، کلید رو برمی‌داشتی و بعد آخرین نگاهت به خونه‌ات، خونه‌ی کاملا نامربوط با شرایط جنگی‌ات، با گلدون و کتاب های روی میز ناهارخوری و لباس های روی دسته مبل و قابلمه روی گاز و مگنت های روی یخچال‌ات، یه‌جوری بود که اگر شرایط جوری پیش رفت که دیگه هیچ وقت نتونستی برگردی خونه، لاقل آخرین تصویر ازش توی ذهنت باشه. این روزها تموم میشه و تو یادت میاد شب‌هایی رو که قبل خواب، مثل روند هر روزه‌ات که به اتفاقات افتاده و کارهای پیش‌رو و لحظه‌های خوب و بد و خنده و دعواها فکر می‌کنی، به ختم عزیز ترین آدم های زندگیت فکرکردی. نه مثل اون روزایی که از سر افسردگی فصلی، عکسشونو توی قاب با ربان مشکی تصور می‌کردی و گریه، نه. خیلی جدی به عنوان یک موضوع مهم فکرکردی اگر نباشن چی می‌شه. باید چطور برخورد کنی، چطور باهاش کنار بیای، چطور بعدش زندگی کنی. با خانواده‌ت چیکار کنی. با دوستانت. با خرج زندگی. با ادامه دانشگاه. اسم دمنوش‌هایی که آرومت می‌کنن رو به خاطر سپردی و چک کردی که قرص آرامبخش حتما توی یخچال داشته باشی. یادت میاد چطور کوله پشتی‌ات رو جلوی کمد باز کردی و خیره شدی به طبقه‌ها و نگاهت شبیه یه خداحافظی از پیش تعیین شده روی همه چیز وایساد، روی عروسک هدیه تولد هشت سالگی از طرف خاله و کتاب های امانتی کتابخونه و قاب عکس دسته جمعی جنوب دو سال پیش و نامه دست‌نویس بابا و عطر شیشه‌ای از عطرفروشی خیابون موردعلاقه‌ت و جعبه چوبی پر از خرت و پرت که خودت رنگش کردی و چندتا نوارکاست و نوار ویدیویی قدیمی که از بابا کش رفتی و دفترچه خاطرات سال دوم دبیرستانت و ظرف رنگ اکریلیک های نصفه و نیمه و جعبه گوشواره های ستاره‌ای و شمع موردعلاقه‌ی تا نیمه آب شده و با دیدن هر کدوم، توی ذهنت اکو شده که "ضروری نیست، نه..؟" و در نهایت به برداشتن چندتا دونه عکس و یه پیس از عطر و چنددقیقه توی گوش انداختن گوشواره های ستاره‌ای و نامه بابا و بوسیدن عروسک تولدت و روی میز گذاشتن کتابای کتابخونه که ببری پس‌شون بدی بسنده کردی. این روزها یه روزی تموم میشه و تو یک شب زیر ستاره‌های آسمون دراز می‌کشی کف زمین و یک جوری نفس عمیق می‌کشی که تن زمین خنده‌اش بگیره که "انگار اولین نفسیه که توی زندگیت می‌کشی" و بعد بعد دلتنگی اونجاست. حفره‌ی کوچکی که من معتقدم خدا، انگار که می‌خواسته بفهمه گِل خلقت انسان خشک شده یا نه، انگشت زده یک گوشه‌ی قلب و از شدت نرمی قلب انسان یک گودی از اثر انگشت خداوند روی قلب‌ش مونده و اون شده جای خالی هر چیزی. شده احساس دلتنگی. یک روز که همه این‌ها تموم شده و بالآخره تن خسته‌ات روی زمین می‌شینه، یادت میاد اون حفره دیگه حفره نیست‌. حالا یه گوداله. همه‌ی عکس ها و صداها و خنده ها و داستان‌ها و روضه‌ها تازه میان جلوی چشمات. می‌پیچن توی سرت. تازه صدای سنگینی گریه‌های اون روز اکو میشه توی گوش‌هات و تو انگار که چشمان یک دانای کل هستی خودت رو می‌بینی که وسط یک شلوغی جوری زجه می‌زنی انگار که همه ساختمان های دنیا روی سرت خرابه شده. و تازه یادت میاد وسط چه خرابه‌ای نفس می‌کشی. و بعد روزهایی می‌رسه که انقدر دلتنگ می شی که هر روز به‌ خدا می‌گی کاش گِل قلب انقَدَر نرم نبود. هنوز داغی. نمی‌فهمی... .» @thepelle